با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
پایی که جا ماند: یادداشت‌های روزانه سیدناصر حسینی‌پور از زندان‌های مخفی عراق

دانلود کتاب پایی که جا ماند: یادداشت‌های روزانه سیدناصر حسینی‌پور از زندان‌های مخفی عراق

۴٫۷ از ۱۵۱ نظر
۴٫۷ از ۱۵۱ نظر
دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب پایی که جا ماند: یادداشت‌های روزانه سیدناصر حسینی‌پور از زندان‌های مخفی عراق

سیدناصر حسینی‌پور ، جانباز جنگ است.

«پایی که جا ماند» یادداشت‌های روزانه سیدناصر حسینی‌پور از زندان‌های مخفی عراق است.

سید ناصر چهارده ساله است که به جبهه می‌رود و شانزده ساله است که در آخرین روزهای جنگ، در جزیرة مجنون به اسارت عراقی‌ها درمی‌آید؛ در حالی که دیده‌بان است و در واحد اطلاعات فعالیت می‌کند.

وقتی اسیر می‌شود یک پایش تقریباً قطع شده و به رگ و پوستی بند بوده است. با این حال تصمیم می‌گیرد در دورة بعد از اسارت باز هم دیده‌بان اتفاقات و حوادث باشد، اما این بار بدون دوربین و دکل.

او دیده‌ها و شنیده‌هایش را در کاغذهای کوچکی که از حاشیه روزنامه‌ها و کتاب‌های ارسالی سازمان مجاهدین خلق جمع‌آوری کرده است، با رمز می‌نویسد و در لوله عصایش جاسازی می‌کند.

حسینی‌پور در شهریور ۱۳۶۹، در بیمارستان ۱۷ تموز، این یادداشت‌ها را در دفتر کوچک ۲۰ برگی می‌نویسد و در میان بانداژ پای مجروحش به ایران می‌آورد. او به روایت اتفاقاتی که در جبهه و دوره اسارت گذرانده پرداخته است، همچنین به شهادت همرزمانش، رفتار خشونت‌آمیز عراقی‌ها با اسرای ایرانی و حتی اسیران مجروح از جمله خود او (مثل شلیک دو گلوله به پاهای مجروحش)، عدم رسیدگی به مجروحیت شدید پایش تا جایی که پایش عفونت می‌کند و کرم‌ها روی همه بدنش به حرکت درمی‌آیند و نهایتاً عراقی‌ها پایش را قطع می‌کنند و جلوی پیشرفت عفونت گرفته می‌شود.

او در بازداشت‌گاه‌های مختلف مورد ضرب و شتم قرار می‌گیرد و بازجویی می‌شود ولی هرگز به عقایدش پشت نمی‌کند. در آبان ۱۳۶۶، در سالگرد شهادت برادرش، سید هدایت‌الله، می‌داند که خانواده برای هر دوی آن‌ها مراسم برگزار کرده‌اند. چند روز مانده به آزادی‌اش می‌شنود که بازرسان سازمان صلیب سرخ قرار است برای نام‌نویسی آن‌ها بیایند! سید ناصر جزو بیست هزار اسیر ایرانی در تکریت است که مفقود‌الاثر و از حقوق اسیر جنگی بی‌بهره‌اند. روز پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۶۹، اتوبوسی سید ناصر و اسرای دیگر را به فرودگاه بغداد می‌برد و آنجا سوار هواپیما شده و عازم ایران می‌شوند.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۹۷)
هدیه
۱۳۹۹/۰۸/۱۰

ساعت 6 بامداد دوشنبه 31 شهریور 99 مطالعه این کتاب را به پایان رساندم در حالی که قلبم از آخرین پاورقی متاثره سرنوشت عجیبی است، حال آزادگان احتمالا بسیار متفاوت و درک نشدنی است، درود بر شجاعت و غیرت و صبرشان دلیل اینکه

- بیشتر
شهـــ گمنام ــــید
۱۳۹۹/۰۶/۰۳

بسیار زیبا... بخوانید تا گوشه ی کوچکی از رنج های آزاده های عزیز کشورمون رو درک کنید.....

f k
۱۳۹۹/۰۵/۳۱

خیلی از خوندنش لذت بردم واقعا عالی بود حتما توصیه میکنم بخونید👌👌👌

ali505
۱۳۹۹/۰۵/۳۱

وقتی کتاب را کامل خواندم با اینکه شنیده بودم با اسرای ایرانی چه رفتار زشتی عراقی ها داشتند ولی باورم نمی شد که آنقدر بیرحمانه و ددمنشانه رفتار کنند. آزاده ها و جانبازان افتخار ایران و مسلمانان هستند. خداوند در

- بیشتر
سحر
۱۳۹۹/۰۵/۱۹

فقط قدرت ایمان می‌تونه آدمها رو آنقدر قوی و شکست ناپذیر بکنه..‌. به نظرم همه لازمه این جور کتاب ها رو حداقل یکبار بخونن.

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۵۵)
آقا سید! تو این اردوگاه باید حواسمون جمع باشه، از خاکریز اعتقادات‌مون عقب‌نشینی نکنیم!
erfan
یادگار امام حاج احمدآقا و تعدادی از مسئولین کشوری و لشکری به استقبال‌مان آمده بودند. برای اولین بار که چشمم به عکس حضرت امام خمینی‌ (ره) در قسمت ورودی سالن فرودگاه افتاد، دلم گرفت. زیر عکس حضرت امام (ره) این جمله نوشته شده بود: اگر روزی اسرا برگشتند و من نبودم سلام مرا به آن‌ها برسانید و بگویید خمینی در فکرتان بود. گریه کردم.
نرجس منتظر
اگه شهید شدم برید یه نصف قالب یخ بگیرید، بذارید روی قبرم، تا آب بشه بره توی قبرم به جای اشک مادرم. دلم می‌خواد به جای اشک پدر و مادرم، یخ برام گریه کنه؛ خواسته‌ی زیادی نیست.
امیرحسین
یاد صحبت طلبه‌ی شهید باقر جاکیان بچه‌ی بهمئی افتادم که گفت: یکی از دوستانم که در یک‌سالگی مادر و چهارسالگی پدرش رو از دست داده بود، گفت من که مادر ندارم برام شَروه بگه و گریه کنه، محبت مادر رو ندیدم، اما دلم می‌خواد وقتی شهید شدم، برام گریه کنن. اگه شهید شدم برید یه نصف قالب یخ بگیرید، بذارید روی قبرم، تا آب بشه بره توی قبرم به جای اشک مادرم. دلم می‌خواد به جای اشک پدر و مادرم، یخ برام گریه کنه؛ خواسته‌ی زیادی نیست.
دختر دریا
در کنج زندان من فتادم کس ندارم / شفایم ده یاریم کن پروردگارم.
مهدی
در حال خواندن نامه‌ی پدرم که بودم، پیران شاهد اشک‌هایم بود. نمی‌دانست پدرم چه نوشته، اما بهم گفت: پدره دیگه، نگران فرزندشه. بعد ادامه داد: تا پدر نشی قدر پدر رو نمی‌دونی!
امیرحسین
هادی در ادامه شوخی‌هایش گفت: سید! تو دو تا قبر داری، یکی قبر پاته، دومی هم قبر خودته؛ زمانی که بمیری تو قبر خودت خاکت می‌کُنن. معلوم نیست فردای قیامت، شما می‌ری بهشت، پیش پات؛ یا پات میاد جهنم پیش خودت! به شوخی‌های معنادار بچه‌ها که فکر می‌کردم، خیلی چیزها در حرف‌هایشان نهفته بود.
محمد
ماهی را از آب می‌ترسانید و ما را از شهادت!
سحر
عراقی‌ها پذیرفته بودند در مکتب دفاعی ما شکست هم پیروزی محسوب می‌شود. این اندیشه از تکلیف‌گرایی عاشورای امام حسین (ع) به ما رسیده بود.
مهدی
من روزی فهمیدم که خدا با ما نیست که هشام صباح الفخری در مقر تیپ ۴۱۳ در قلعه دیزه سه اسیر ایرانی را سوار بر هلی‌کوپتر کرد و بر فراز آسمان به پایین پرت کرد، این قصاوت قلب هشام را همه‌ی نظامیان عراقی می‌دانند. و روزی فهمیدم خدا با شماست که در عملیات شلمچه نیروهای تیپ ۴۷ پیاده‌ی عراق در منطقه‌ی ابوالخصیب اشتباهاً با یکدیگر درگیر شدند و آن همه تلفات از هم گرفتند.
مهدی

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۷۶۸ صفحه
نوع فایلePUB
تاریخ انتشار۱۳۹۱/۰۸/۰۱
شابک۹۷۸-۶۰۰-۱۷۵-۲۲۴-۷
دسته بندی
تعداد صفحات۷۶۸صفحه
نوع فایلePUB
تاریخ انتشار۱۳۹۱/۰۸/۰۱
شابک۹۷۸-۶۰۰-۱۷۵-۲۲۴-۷