
طلوع
۰
یرحا گفت: «نگران نباش پدر. خوبم.»
ـ بازهم همان کابوس؟
یرحا سرش را به نشانهٔ تأیید تکان داد.
ـ لعنت به این کابوسها. از زمانی که راه افتادیم لحظهای آرامش نداشتی. اما نگران نباش. همهاش از ترس راه بود. به خانهٔ جدید که برسیم کابوسهایت تمام میشوند.
