
طلوع
۱
یرحا گفت: «نگران نباش پدر. خوبم.»
ـ بازهم همان کابوس؟
یرحا سرش را به نشانهٔ تأیید تکان داد.
ـ لعنت به این کابوسها. از زمانی که راه افتادیم لحظهای آرامش نداشتی. اما نگران نباش. همهاش از ترس راه بود. به خانهٔ جدید که برسیم کابوسهایت تمام میشوند.
طلوع
۰
یرحا نگاهش را از در اتاق گرفت و رو به شداد پرسید: «پدرم خبری شنیده که او را ناراحت و خشمگین کرده. از ماجرا خبر داری؟»
ـ در همان حد که شنیدید.
ـ چه شنیده بود؟
ـ نمیدانم بانو.
ـ در شهر خبری نپیچیده؟
ـ از شهر خبر ندارم. از وقتی شما خودتان را در اتاق حبس کردید جناب حارث به من دستور دادند در خانه بمانم و مراقب اوضاع خانه باشم.
ـ مگر پدر در خانه نبود؟
ـ نه بانو. بیشتر بیرون خانه بودند. دیروز هم اندکی بعد از رفتن جناب سموئیل از خانه بیرون رفتند و تا به حال برنگشتند.
ـ شیث چه؟
ـ جناب شیث دیروز راهی سفر شدند.