جملات زیبا از متن کتاب یرحا | طاقچه
تصویر جلد کتاب یرحاsubscriptionAvailable

کتاب یرحا

۴.۶(از ۱۴ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
سمانه خاکبازان
انتشارات: 
انتشارات مهرک
categoryدسته‌بندی: 
داستان ایرانی

قیمت:

۲۸۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

«اگر می‌دانستم با حرف‌هایم تا این حد آرام می‌شوی زودتر تو را پیش خودم می‌خواندم.» یرحا با خود گفت آن حرف‌ها! آن‌ها که آرامم نکردند. چشم‌های او بود. علی‌بن‌موسی. آن‌ها بود که آرامم کردند.
مهدا
۳
یرحا گفت: «نگران نباش پدر. خوبم.» ـ بازهم همان کابوس؟ یرحا سرش را به نشانهٔ تأیید تکان داد. ـ لعنت به این کابوس‌ها. از زمانی که راه افتادیم لحظه‌ای آرامش نداشتی. اما نگران نباش. همه‌اش از ترس راه بود. به خانهٔ جدید که برسیم کابوس‌هایت تمام می‌شوند.
طلوع
۱
یرحا نگاهش را از در اتاق گرفت و رو به شداد پرسید: «پدرم خبری شنیده که او را ناراحت و خشمگین کرده. از ماجرا خبر داری؟» ـ در همان حد که شنیدید. ـ چه شنیده بود؟ ـ نمی‌دانم بانو. ـ در شهر خبری نپیچیده؟ ـ از شهر خبر ندارم. از وقتی شما خودتان را در اتاق حبس کردید جناب حارث به من دستور دادند در خانه بمانم و مراقب اوضاع خانه باشم. ـ مگر پدر در خانه نبود؟ ـ نه بانو. بیشتر بیرون خانه بودند. دیروز هم اندکی بعد از رفتن جناب سموئیل از خانه بیرون رفتند و تا به حال برنگشتند. ـ شیث چه؟ ـ جناب شیث دیروز راهی سفر شدند.
طلوع
۱
یرحا نگاهی به شداد انداخت و گفت: «تا به من نگویید چه خبر است از جایم تکان نمی‌خورم.» شداد گفت: «شما را به خدا بانو. هر لحظه ممکن است همان بشود که برای مادرتان شد.» یرحا بهت‌زده به شداد نگاه کرد و گفت: «مادرم!»
♡
۱