با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
ظهور یک برنده

دانلود کتاب ظهور یک برنده

۴٫۰ از ۳۴ نظر
۴٫۰ از ۳۴ نظر
دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهخرید نسخه‌ی چاپی از نشر گلگشتدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب ظهور یک برنده

«ظهور یک برنده» نوشته مایکل پارت (-۱۹۴۹) درباره زندگی شخصی و حرفه‌ای کریستیانو رونالدو دوس سانتوس آویرو (-۱۹۸۵) بازیکن فوتبال اهل کشور پرتغال است که در پست مهاجم برای رئال مادرید و تیم ملی پرتغال بازی می‌کند. او توانسته بسیاری از رکوردهای تاریخ فوتبال جهان را جابه‌جا کند.

رونالدو در سال ۲۰۰۹ با انتقال ۸۵ میلیون پوندی‌اش (۹۴ میلیون یورو، ۱۳۱٫۶ میلیون دلار) از منچستر یونایتد به رئال مادرید، به گران‌ترین بازیکن تاریخ فوتبال جهان تبدیل شد. رکوردی که بر اساس گزارش‌های منتشر شده، با انتقال ۱۰۰ میلیون یورویی گرت بیل از تاتنهام به رئال مادرید در سال ۲۰۱۳، شکسته شد. با حقوق سالیانه ۲۱ میلیون یورو، دارای بالاترین درآمد بین بازیکنان فوتبال جهان است و رقم قیدشده در قرارداد وی برای جدایی از رئال مادرید، ۱ میلیارد یورو می‌باشد. در حال حاضر، برخی وی را بهترین بازیکن فوتبال در جهان و یکی از بهترین‌های تاریخ فوتبال می‌دانند.

در بخشی از کتاب می‌خوانید:

در یکی از روزهای بهاری که کریستیانو شش ساله شد، کش و قوسی به خود داد و از تختش پایین پرید. صدای پدر و مادرش را شنید که در آشپزخانه جر و بحث می‌کنند. پدر دوباره بیش از حد نوشیده بود. وقت نهار بود و مادر غذا را آماده می‌کرد. دعوای آنها همیشه سرِ پول بود. مادرش التماس می‌کرد که پدر از نوشیدن دست بکشد، بیشتر پولی که از باغبانی و تدارکات تیم محلی به دست می‌آورد صرف الکل می‌شد و حقوق مادرش صرف غذا و اجاره خانه که هرگز کافی نبود. از صبح تا شب کار می‌کرد و همیشه در حال پخت و پز یا تمیز کردن خانه بود. به سختی کار می‌کرد و هر آنچه در توانش بود برای خانواده انجام می‌داد. ولی پدر کمکی نمی‌کرد.

پدر قول می‌داد که دیگر ننوشد، اما هرگز به قولش عمل نمی‌کرد. غم انگیز بود. زمانی که مست می‌کرد ترسناک می‌شد و کریستیانو از این حالت متنفر بود. به پدرش نگاه می‌کرد و می‌دانست که خودش نیست. کریستیانو عاشق او بود و امید داشت روزی این عادت بد را ترک کند.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۲۱)
یا محمد مصطفی
۱۳۹۹/۰۸/۱۶

جالب بود واقعا خواندنی هست

Sarie Amani
۱۳۹۹/۰۶/۱۰

من تموم کتاب های فوتبالی رو خوندم ولی این عالیه

armin
۱۳۹۹/۰۳/۰۲

مگه بهتر از این میشه

لیلاچشمی
۱۳۹۹/۰۲/۰۱

بهترین یعنی رونالدو

sobhan.mg
۱۳۹۹/۰۱/۲۴

این کتاب رو خریدم و خوندم اصلا رونالدو با پارتی اومده بالا و هیچ استعدادی نداره زندگی نامه مسی خیلی قشنگ تره

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۰)
از پشت سرش صدای سوتی شنید، برگشت، پدرش در حال برگشتن از آندورینا بود. خوزه دینیس دست تکان داد ساک ورزشی اش را روی زمین انداخت و دستانش را مانند عقابی بزرگ باز کرد. کریستیانو فریاد زد «پدر!» و طرف پایین تپه شروع به دویدن کرد. وقتی رسید اجازه داد پدرش او را در آغوش بکشد. هیچ حسی بهتر از این برای کریستیانو در دنیا وجود نداشت.
ilia refahi
دولورس در آشپز خانه بود و سبزیجات خرد می‌کرد. صدایی که از دستشویی می‌آمد چی بود؟ چاقو را زمین گذاشت و سمت درِ بسته دستشویی رفت و فریاد زد: «اون تو چی کار می‌کنی؟» کریستیانو جواب داد: «تمرین می‌کنم!»
beni.survive
خانه آویروها بسیار کوچک بود. خوزه دینیس ماشین لباس شویی را روز سقف گذاشته بود و همیشه می‌گفت اتاق شستشوی‌شان بهترین چشم انداز را در تمام مدیرا دارد. کریستیانو رونالدو پنج ساله در خانه کوچک همراه مادرش دولورس، پدرش خوزه دینیس، دو خواهرش الما و کاتیا و برادرش هوگو زندگی می‌کرد. آنها در قسمت روستایی نشین فونچال بزرگترین شهر مدیرا بودند. یک اتاق برای پدر و مادر بود و یک اتاق برای تمام بچه‌ها. تنها منبع نور پنجره‌ای در یکی از اتاق ها و سوراخ‌های روی سقف بود که پولی برای تعمیرشان نداشتند. اتاق سوم جایی بود که خانواده در آن جمع می‌شد، دستشویی کوچکی هم در گوشه آن قرار داشت. کریستیانو در بالکن کوچک می نشست و پسرانی که به بالای تپه و خیابان لومبینو می‌رفتند را تماشا می‌کرد. می‌دانست که برای فوتبال بازی کردن می‌روند، یکی از آنها همیشه توپی به همراه داشت و تمام‌شان پیراهن‌های ورزشی تیمِ محبوبشان را پوشیده بودند. زمین شیب دار بود و اگر بچه‌ها به سرعت عمل نمی‌کردند باید تا پایین تپه دنبال توپ می دویدند. بچه‌های بزرگتر در زمین محله کامینو دو لومبینو بازی می‌کردند که صاف بود و درست کنار زمین فوتبال ماریتیمو قرار داشت.
توایلایت اسپارکل
کریستیانو چنگالش را زمین گذاشت: «سیر شدم!» همه به بشقابش که هنوز غذا در آن بود نگاه کردند. دولورس باکالائو درست کرده بود. غذای سنتی پرتغال تشکیل شده از نوعی ماهی، سیب زمینی و تخم مرغ. اما این هفته پولی برای خرید ماهی نداشتند، پس غذا بدون ماهی بود و کریستیانو با وجود اینکه پنج ساله بود فرق یک بشقاب پر از سبزیجات را با باکالائو می دانست. خوزه دینیس و دولورس دو سر میز نشسته بودند و چهار بچه در دو طرف آن. کریستیانو کنار پدر بود. دولوروس در حالی که به همسرش نگاه می کرد گفت: «غذاتو تموم کردی؟» کریستیانو سری تکان داد و با توپی که زیر پایش بود بازی کرد. خوزه دینیس در حالی که چنگالی پر از سبزیجات در دست داشت گفت: «اگر می خوای بازی کنی، به انرژی نیاز داری و میدونی، نمی تونی از هوا انرژی بگیری. باید سبزیجات بخوری.» دولورس گفت: «دو تیکه سیب زمینی و دوتیکه تخم مرغ بخور و لیوان شیرت رو تموم کن.» کریستیانو کمی تخم مرغ و سیب زمینی در دهانش گذاشت و قبل از اینکه آن را بجود کمی دیگر تپاند. شمردن بلد بود و معنی کمی را می‌دانست. صورتش شبیه همستر شده بود، دهانش آنقدر پر بود که به سختی می‌توانست بجود.
beni.survive
باید از خانه بیرون می رفت. سمت پنجره دوید و به خیابان مقابل خانه‌شان نگاه کرد که طبق معمول پسرهایی در حال حرکت به خیابان لومبینو بودند. طرف اتاقش دوید، توپ را برداشت و مقابل پنجره برگشت. بوی رازیانه و کلم را از آشپزخانه حس می‌کرد و می‌دانست تا لحظاتی دیگر مادر او را صدا می‌کند. نمی‌خواست غذا بخورد، می‌خواست بازی کند. فوتبال همیشه او را خوشحال می‌کرد. این راه فرار بود- راهی برای فراموشی افسردگی و سایه‌ها. خیابان درخشان و پرنور بود. بازی در خیابان خوشبختی مطلق بود. آنجا می توانست ساعت ها بازی کند و زندگی سخت خانه را فراموش کند.
beni.survive
یک تاکسی بوق زنان نزدیک می‌شد و آدلینو و کریستیانو از سر راهش کنار رفتند. بعد از اینکه ماشین رد شد بازی ادامه پبدا کرد و به محض اینکه کریستیانو صاحب توپ شد دو مدافع به او حمله ور شدند. باید راهی برای عبور از آنها پیدا می‌کرد، دروازه در بالای زمین بود پس به همان سمت شروع به حرکت کرد. ماشین قراضه‌ای کنار زمین بود، کریستیانو در یک لحظه توپ را به ماشین کوبید و دوباره آن را گرفت و به این ترتیب دو مدافع را جا گذاشت. آدلینو هاج و واج کریستیانو را نگاه کرد و پرسید: «چطور یک همچین چیزی به ذهنت می‌رسه؟!» کریستیانو جواب داد: «راه دیگه‌ای نداشتم.»
beni.survive
صدای ترمز ماشینی از بیرون شنیده شد. کریستیانو تکانی خورد.
کاربر ۷۵۶۷۹۵
کارلوس کیروش، که در دهه‌ی نود مربی اسپورتینگ بود، حالا دستیار سر الکس فرگوسن در منچستر یونایتد شده‌بود. چند سالی می‌شد که آنها
امیر
از پشت سرش صدای سوتی شنید، برگشت، پدرش در حال برگشتن از آندورینا بود. خوزه دینیس دست تکان داد ساک ورزشی اش را روی زمین انداخت و دستانش را مانند عقابی بزرگ باز کرد. کریستیانو فریاد زد «پدر!» و طرف پایین تپه شروع به دویدن کرد. وقتی رسید اجازه داد پدرش او را در آغوش بکشد. هیچ حسی بهتر از این برای کریستیانو در دنیا وجود نداشت. خوزه دینیس، پسر کوچکش را به سینه فشار می‌داد، بعد نگاهش به پاهای برهنه‌اش افتاد.
beni.survive
خوزه دینیس دوباره خندید و پسرش را زمین گذاشت، بعد زیپ ساکش را باز کرد و توپی کهنه از آن بیرون آورد و گفت: «ایندفعه سعی کن گمش نکنی!» چشمان کریستیانو برقی زد و با تعجب پرسید: «یه توپ جدید برام گرفتی؟!» پدرش گفت: آره، جدیده. کریستیانو توپ را گرفت و به آن خیره شد: «واقعا مال منه؟» خوزه دینیس گفت: «نه! از یه بچه پایین تپه گرفتمش!» «چی؟!» کریستیانو فریاد زد و شروع به گریه کرد. خوزه دینیس با ناراحتی گفت: «بس کن کریستانو، گریه نکن!» و در حالی که دستانش را دور پسرک حلقه می‌کرد ادامه داد: «داشتم شوخی می کردم.»
beni.survive

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۰۰ صفحه
قیمت نسخه چاپی۱۵,۰۰۰ تومان
نوع فایلePUB
تاریخ انتشار۱۳۹۴/۰۸/۰۴
شابک۹۷۸-۹۶۴-۵۹۴۸-۷۵-۵‭‬
تعداد صفحات۱۰۰صفحه
قیمت نسخه چاپی۱۵,۰۰۰تومان
نوع فایلePUB
تاریخ انتشار۱۳۹۴/۰۸/۰۴
شابک۹۷۸-۹۶۴-۵۹۴۸-۷۵-۵‭‬