
کتاب به وقت کشتن مادیان ها
معرفی کتاب به وقت کشتن مادیان ها
کتاب به وقت کشتن مادیان ها نوشتهٔ علی خوشتراش است. نشر افکار این کتاب را منتشر کرده است. اثر حاضر که در دستهٔ ادبیات داستانی معاصر ایران قرار میگیرد، رمانی است با روایتی که بیش از هر چیز ریشه در باورها، آیینها و اسطورههای ایرانی دارد. این رمان بهویژه برای کسانی مناسب است که از مطالعهٔ داستانها و روایتهای پیچیده و افسانهای با لایههای معنایی مختلف لذت میبرند. نسخهٔ الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب به وقت کشتن مادیان ها اثر علی خوشتراش
کتاب «به وقت کشتن مادیانها» که نخستینبار در سال ۱۴۰۲ در ایران منتشر شد، جلد هفت از مجموعهٔ «قصهٔ ایران» و یک رمان معاصر و ایرانی است. «علی خوشتراش» این رمان را با نگاه به افسانههایی که در هر خانواده و فامیل جریان داشته و تعریف شده، نوشته است. او عنوان «افسانهٔ فامیلی» را برای ایت روایتها انتخاب کرده است؛ افسانههایی که یک فامیل فقط خودشان به آنها باور دارند و برای همیشه با نامهایی همچون راز خانوادگی، حماسههای آبایی و... از آن یاد میکنند؛ افسانههایی که در طول یک یا چند دوره فقط در همان خانواده تکرار میشود. ویژگی دیگرِ این رمان را توجه به روایتهای مختلف از یک سوژه دانستهاند؛ بهطوریکه یک قصه از دهان افراد مختلف و روایتهای مختلف با در نظر گرفتن فاصلههای زمانی و مکانی تعریف میشود. در جملهبندیها و دیالوگنویسیها و حتی کاربرد موتیفهای مستقل رواییِ این رمان تلاش شده چیزی تألیف نشود؛ بلکه آنچه در فرهنگ عامیانه رایج بوده در تابلویی به تصویر کشیده شده است. رمان «به وقت کشتن مادیانها» را دارای داستانی پیچیده و چندلایه از سرگذشت یک خانواده دانستهاند که از زبان شخصیتهای مختلف روایت میشود. این داستان مرز میان واقعیت و خیال را درمینوردد و با ترکیب افسانهها، خرافات و باورهای کهن بهویژه اشارههایی به موجودات ماورایی، فضای عمیق و رازآلودی ایجاد میکند. شخصیتها بهطور مکرر در قالبهای مختلف بازمیگردند و سرنوشتی مشترک را تجربه میکنند. طبیعت، رودخانهها، جنگلها و حیوانات بهعنوان بخشی از داستان نقشی حیاتی دارند و گاه پیامهای رمزآلودی را یدک میکشند. زبان کتاب شاعرانه و روان توصیف شده است و بهجای ارائهٔ پاسخهای روشن، ذهن خواننده را به کاوش در لایههای پنهان داستان فرا میخواند. عنوان برخی از فصلهخای این رمان ایرانی عبارت است از «رقص مرگ روی رودخانهٔ یخی»، «سال دوم شبسالیها»، «ژندهگاره»، «خواب شب سوم» و «روح یک سایه».
خلاصه داستان به وقت کشتن مادیان ها
راوی در ابتدای این رمان میگوید که میداند کسی حرفهایش را باور نخواهد کرد؛ همانطور که «اَسُولّا» حرفهای «هیرار» (همین اطراف) را نپذیرفت. او میگوید سالها از آن ماجرا گذشته و طبیعی است که اهالی ده هنوز باور نداشته باشند که پس از ۱۸۰ سال او برگشته تا انتقام بگیرد. او هیچوقت نمیدانست چه بر سرش آمده بود و نمیپنداشت که روزی دوباره به روستای زادگاهش، «سگآباد» بازگردد. راوی هیچگاه پدر او را ندیده بود. مردم میگفتند شبها به تلار میرفت، لیوانی مینوشید و سپس شروع به آوازخواندن میکرد؛ تاجاییکه خواب از چشم همه میرفت. پس از تمامشدن آوازش شلوارش را پایین میداد و از همان بالا میرفت و پای درخت فندق دستشویی میکرد؛ سپس کتش را میپوشید، کلاهش را روی سر میگذاشت و از خانه بیرون میزد. راوی باید قبل از آنکه سگها مادیانهایش را پارهپاره کنند، به آوازهای او خاتمه میداد. این راوی میگوید که چشمه خانهٔ خودش است و حالا کارش این است که هر شب تا سپیدهدم سنگهایش را تمیز کند. برگشتن شخصیتی که فعلاً چیزی از او نمیدانید، حس خوبی به راوی داده است. راوی فکر میکند که حالا میتواند زنجیر یک انتظار لعنتی را بشکند. حالا که آن شخصیت بعد از ۱۸۰ سال برگشته، بهدنبال آن است که بفهمد چرا مثل تسخیرشدگانْ بیاختیار همهچیز از یادش رفته است. راوی این داستان میداند وقتی که او برگردد، همهچیز را خواهد فهمید؛ بهویژه طعم انتقام را.
چرا باید کتاب به وقت کشتن مادیان ها را بخوانیم؟
مطالعهٔ این اثر شما را با رمانی معاصر، ایرانی، رازآلود و ماورایی که داستانش از افسانههای قدیم نشئت گرفته، همراه میکند.
کتاب به وقت کشتن مادیان ها را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
این کتاب را به دوستداران ادبیات داستانی معاصر ایران و قالب رمان با درونمایههای ماورایی و رازآلود و افسانهای پیشنهاد میکنیم.
بخشی از کتاب به وقت کشتن مادیان ها
«صلات ظهر یک روز گرم تابستانی ماشین قراضهای در آخرین ایستگاه، یعنی پایان آسفالت نرسیده به میدانچه، پیادهام کرد. جادهٔ خاکی را تا میدانچه زیر آفتاب قدم زدم. حالوهوای میدانچه عوض شده بود. بوی ادرار اسبها و قاطرهایی که به دیرکهای جلوِ دکانها بسته بودند داشت خفهام میکرد. در همان نگاه اول فهمیدم میدانچه دیگر صفای گذشته را ندارد. بعضیها را شناختم، مردها و پیرها را، همسنوسالهای خودم هم مثل نهالهای جلوِ دکانها تبدیل شده بودند به درختهایی تنومند. مثل گذشته زیر سایهٔ درختها با نگاهی وقزده و گوشهای تیزکرده، مترصد اتفاقی تازه بودند تا بهانهای برای ادامهٔ وراجیهایشان پیدا کنند.
اتفاق تازه میتوانست حضور غریبهای باشد که گذارش به میدانچه افتاده. احساس میکردم همهشان از روزی که رفته بودم تا همان روزی که پس از سالها برگشته بودم، روی صندلیهایشان نشسته بودند. از این بابت هیچ تغییری نکرده بودند. لااقل به چشم من نیامده بود. مخصوصاً در آن لباسهای رنگو رورفتهشان. شاید حضور من تنها اتفاق آن روز محسوب میشد. شاید اتفاق دیگری افتاده بود و من از آن خبر نداشتم.
با چمدانی تیرهرنگ از وسط خیابان میگذشتم. صدای پاشنهٔ کفشم روی سنگریزهها، صدای وز و وز مگسها و تَرَقْتُروقِ استکانها را در خود فرو برد و این شد که کل میدانچه سرش را به طرف من برگرداند. همه بهشکلی عجیب نگاهم میکردند. جوانترها اصلاً من را نشناختند اما پیرمردها با تکان سر و ایماواشاره به همدیگر فهماندند که من کی هستم.»
حجم
۹۱٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۱۱۵ صفحه
حجم
۹۱٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۱۱۵ صفحه