
کتاب داستان کوتاه من و دیگران
معرفی کتاب داستان کوتاه من و دیگران
کتاب داستان کوتاه من و دیگران نوشتهٔ یوسف یزدانی است. انتشارات گیوا این کتاب را منتشر کرده است. اثر حاضر که در دستهٔ ادبیات داستانی قرار میگیرد، شامل یک داستان کوتاه و معاصر و ایرانی و فانتزی است. این داستان مینیمالیستی ترکیبی از ژانرهای وحشت، بقا و سوررئالیسم است و شما را با حس اضطراب و تعلیق درگیر میکند. آدمخواری اتفاقی است که در این داستان کوتاه رخ میدهد. نسخهٔ الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب داستان کوتاه من و دیگران اثر یوسف یزدانی
کتاب «داستان کوتاه من و دیگران» (چاپشده در نشریهٔ شهروند تورنتو در ۱۴ آوریل ۲۰۱۱ میلادی) یک داستان کوتاه، ایرانی و معاصر است. این داستان که یک بخش دارد، در اردیبهشت سال ۱۳۸۲ به قلم «یوسف یزدانی» به رشتهٔ تحریر درآمده است. این داستان روندی از تعلیق، خشونت و بقا را طی میکند. ابتدا همهچیز عادی است، اما بهتدریج خشونت بر فضای داستان حاکم میشود و اوج آن در صحنهٔ آدمخواری شکل میگیرد. شخصیتها عبارتند از راوی («من») که شخصیتی است در ابتدا ناظر و تحلیلگر اما در نهایت قربانی میشود، «تو» در ابتدا همراه و همدست راوی است اما در پایان تبدیل به قاتل و آدمخوار میشود، «او» که شخصیتی مرموز است که ابتدا مظنون است و سپس راننده را میکشد و در نهایت ناپدید میشود. راننده و کارگر شهرداری شخصیتهایی فرعی هستند که زمینهٔ ورود به دنیای خشونتآمیز داستان را فراهم کردهاند. داستان از زاویهٔ دید اولشخص (راوی) روایت میشود؛ همچنین از خطاب مستقیم به «تو» استفاده میشود که احساس مشارکت خواننده را در داستان تقویت میکند. این اثر در فضایی وهمآلود، تاریک و پر از خشونت میگذرد؛ از کوچههای شهر تا بیابان و دخمهٔ کثیف که با توصیفهای حسی و تکاندهنده تصویر شدهاند. درونمایههای این اثر به قلم «یوسف یزدانی» را میتوان خشونت و بقا و بیاعتمادی و ماهیت انسانی و حیوانیِ انسان دانست. سبک این اثر را میتوان مینیمالیستی دانست؛ زیرا با جملات کوتاه و ضربآهنگ تند نوشته شده است.
خلاصه داستان داستان کوتاه من و دیگران
داستان با توصیف یک کارگر شهرداری آغاز میشود که هنگام جمعآوری زبالههای خونی و بدبو، احساس چندش و انزجار دارد. او و رانندهٔ ماشین حمل زباله، زبالهها را به خارج از شهر و نزدیکی تپههای شنی میبرند. راننده از ماشین پیاده شده و در گرمای بیابان به خواب میرود؛ در حالی که همکارش مراقب او است. راوی همراه با دو نفر دیگر («تو» و «او») از ماشین زباله خارج میشود، اما راوی به او (شخصسوم) مشکوک است؛ زیرا چاقویی زیر لباسش پنهان کرده است. بهپیشنهاد راوی، او با چاقو راننده را میکشد؛ سپس هر سه در بیابان حرکت میکنند؛ درحالیکه مگسها و زنبورهای طلاییْ خون را تعقیب میکنند. در نهایت آنها به یک کلبهٔ متروکه و تاریک میرسند. او در بیرون میماند و در را پشت سر خود میبندد. راوی در دخمهای پر از استخوانهای شکسته و دیوارهای خونآلود به خواب میرود. وقتی بیدار میشود، «تو» را بالای سر خود میبیند که چاقویی در دست دارد. او با چهرهای خندان و خونآلود به راوی میگوید که پای چپش را خورده است و قصد دارد پای راستش را هم بخورد. در نهایت، راوی که دیگر پای راست ندارد، خودش از گوشت پایش میخورد و دوباره به خواب میرود.
چرا باید کتاب داستان کوتاه من و دیگران را بخوانیم؟
این داستان کوتاه شما را با شخصیتی که مرتکب قتل و آسیب به خودش میشود، همراه میکند.
کتاب داستان کوتاه من و دیگران را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
این کتاب را به دوستداران ادبیات داستانی معاصر ایران و قالب داستان فانتزی در باب وجوه حیوانیِ انسان پیشنهاد میکنیم.
درباره یوسف یزدانی
«یوسف یزدانی» که کتابهای «خفته در تنگنا» (زندگینامهٔ فریدون فروغی، خوانندهٔ موسیقی ملی ایران)، «گفتوگو با صادق هدایت»، «از پسفردا تا دیروز» (مجموعهای از فیلمنامههای کوتاه)، داستانهای کوتاه «پنجره»، «خودکشی پس از مرگ»، «تا قیامت» و «رفتن به کرهٔ ماه» را منتشر کرده، نویسنده ایرانی و متولد سال ۱۳۵۳ است.
بخشی از کتاب داستان کوتاه من و دیگران
«حرفش که تمام شد، با چشمهای بسته خمیازهای کشید و تکیه داد به تختهسنگ و خوابید. خروپفهاش نگاه راننده را پرت کرد طرف او. راننده دهنکجی کرد و دستی به سمت او پراند و رفت در پناه سایهٔ ماشین دراز کشید و خوابید.
حالا من، تو و او، از ماشین میآییم پایین. مواظب او باش، برای من غریبه است، نمیشناسمش. دوباره تاکید میکنم من به او مشکوکم. او کارد دستهچوبی نقشدار تیزی زیر پیراهنش قایم کرده. این را به تو میگویم. «از ماشین که میاین پایین، مواظب باشین راننده نفهمه. هی او! میدونم چاقو داری. پس به جای کشتن ما برو اونو بکش، راننده رو میگم.»
او چشمهاش را لوچ کرد. خیره شد به ما و ما به او. چاقوی دستهچوبی نقشدار را از زیر پیراهنش درآورد و بیواهمه رفت زیر ماشین. پاهای راننده را تو دید که میلرزیدند و تقلا میکردند. به من هم نشان داد و خندید. خون از زیر ماشین میزند بیرون. او دخل راننده را درآورده و با پهلوی زخمی و خونین، به زحمت خودش را از زیر ماشین میکشد بیرون. با دو دست پهلوی خود را گرفته و مینالد. خون از لای انگشتانش میزند بیرون.
با هم توی بیابان حرکت میکنیم. من جلوتر، تو پشت سر من و او پشت سر ما سلانهسلانه پیش میآید. سپاه سیاهی از مگسها و زنبورهای طلایی از چهار جهتِ بیابان با وزوزهاشان پیش میآیند و او را و رد خونش را دنبال میکنند. صدای وزوزشان گوشم را پر میکند. او افتان و خیزان رد خونش را نگاه میکند. باید حواسم به او باشد. این را به تو هم گوشزد میکنم. سایههای بلند و کشیدهمان جلوتر از ما، جاده را نشان میدهند.»
حجم
۱۵٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۱۶ صفحه
حجم
۱۵٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۱۶ صفحه