با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
گلستان یازدهم : خاطرات زهرا پناهی‌روا ، همسر سردار شهید علی چیت‌سازان

دانلود کتاب گلستان یازدهم : خاطرات زهرا پناهی‌روا ، همسر سردار شهید علی چیت‌سازان

۴٫۸ از ۱۲۱ نظر
۴٫۸ از ۱۲۱ نظر
دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب گلستان یازدهم : خاطرات زهرا پناهی‌روا ، همسر سردار شهید علی چیت‌سازان

«گلستان یازدهم» کتابی‌است از خاطرات زهرا پناهی روا، همسر سردار شهید علی چیت‌سازیان به قلم بهناز ضرابی‌زاده.

قسمت هایی از این کتاب را با هم می‌خوانیم:

داشتیم از جلوی بیمارستان بوعلی می‌گذشتیم، گفتم: «علی آقا، تا چند ماه دیگه بچه‌مون اینجا به دنیا می‌آد.»

با تعجب پرسید: «اینجا؟!»

گفتم: «خُب، آخه اینجا بیمارستان خصوصیه، بهترین بیمارستان همدانه.»

علی سرعت ماشین را کم کرد و گفت: «نه، ما به بیمارستانی می‌ریم که مستضعفین اونجا می‌رن. اینجا مال پولداراست. همه کس وُسعش نمی‌رسه بیاد اینجا.»

توی ماه هشتم بارداری بودم و حالم اصلاً خوب نبود. عصر پنجشنبه دهم دی‌ماه ۱۳۶۶ بود. وقت و بی‌وقت درد می‌آمد به سراغم. وصیّت علی آقا را به همه گفته بودم. آن روزها خانۀ مادرشوهرم پُر از مهمان بود و دوروبَرمان شلوغ. مادر هم آنجا بود. تا گفتم حالم خوب نیست، ماشین گرفت و به بیمارستان فاطمیه، که بیمارستانی دولتی بود، رفتیم. همین که وارد بیمارستان شدیم، خبر مثل بمب همه‌ جا صدا کرد: «بچۀ شهید چیت‌سازیان داره به دنیا می‌آد.»

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۷۷)
majid001
۱۳۹۹/۰۸/۲۱

چقدر روان ، ساده و صمیمی نوشته شده ، تنهایی همسر شهید چقدر سوزناک هست ،،، سپاسگزارم از عوامل نگارش این کتاب...

فاطمه
۱۳۹۹/۰۸/۱۸

من این کتاب رو هنوز تا انتها نخوندم ولی تا اون جایی که خوندم به نظرم بسیار شیرین و قشنگه و آدم دوست داره هی ادامه اش بده

Barzegar
۱۳۹۹/۰۸/۰۹

به شدت خواندنی.

کتاب باز
۱۳۹۹/۰۷/۲۵

عالی بسیار زیبا و تاثیرگزار،خیلی جذاب و روان نگاشته شده بود

کاربر ۱۲۹۵۸۱۲
۱۳۹۹/۰۷/۱۵

عالی بود

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۵۴)
گفتم: «طوری نیست. فقط یه کم دلم تنگه.»
صدیقه
دروغ نمی‌گم فرشته. خدا خودش می‌دانه. من نمی‌خوام تو رختخواب بمیرم.
ــسیّدحجّتـــ
یک هفته از زندگی مشترکمان می‌گذشت. یک روز صبح علی آقا بعد از نماز صبح گفت: «زهرا خانم، من امروز باید برم. ساکم کجاست؟» با تعجب پرسیدم: «کجا؟» خندید و گفت: «خانۀ عمو شجاع. خَب گُلُم منطقه. من به‌جز جبهه کجا دارم برم!» با دل‌خوری نگاهش کردم. ـ نمی‌شه کمی دیرتر بری؟ ـ نه... دشمن نامردی کرده. ساکش را بستم. حوله و وسایل شخصی و چند پیراهن و شلوار و کمی میوه و تنقلات برایش گذاشتم. گفت: «اینجاست که فرق آدم مجرد و متأهل معلوم می‌شه. نمردیم و ساک ما هم پُر از کمکای مردمی شد.»
S
متوجه شدم پدرم دارد قرار عروسی را می‌گذارد و بعد هم حرف از مهریه به میان آمد. پدرم گفت: «من چیزی مد نظرم نیست؛ هر چی خودتان در نظر دارید و صلاح می‌دانید.» منصوره خانم به من نگاه کرد و با رضایت گفت: «ما به نیابت چهارده معصوم چهارده سکه مهر عروس خانم می‌کنیم.» در گوش مادر گفتم: «چه خبره! خیلی زیاده!» منصوره خانم شنید. ـ نه دخترم، زیاد نیست. ارزش شما بیشتر از ایناست. اما، بالاخره رسمه دیگه.
ــسیّدحجّتـــ
اشک توی چشم‌های هر دویِمان بازی می‌کرد. علی آقا آدم توداری بود و خیلی کم احساساتش را به زبان می‌آورد. خم شد و مشغول بستن بند پوتین‌هایش شد. ساعت هدیۀ سر عقد را بسته بود. به دستش گشاد بود. فکر کردم یادم باشد دفعۀ بعد که برگشت بدهم برایش کوچکش کنند. وقتی سرش را بالا گرفت، دیدم چشم‌ها و صورتش تا زیر گلو سرخ شده. صدایش بغض داشت، گفت: «گُلُم، مواظب خودت باش. حلالم کن.» دلم می‌خواست با صدای بلند گریه کنم. دلم می‌خواست بگویم من را با خودت ببر. توی چشم‌هایم خیره شد. چشم‌های آبی‌اش مثل دریا متلاطم بود. گفتم: «تو هم مواظب خودت باش. شفاعت یادت نره.» یک‌دفعه بدون اینکه چیزی بگوید، از پله‌ها پایین دوید و، همان‌طور که تندتند و پشت به من می‌رفت، دستش را بالا گرفت و گفت: «گُلُم، من رفتم. خداحافظ.»
S
ـ دروغ نمی‌گم فرشته. خدا خودش می‌دانه. من نمی‌خوام تو رختخواب بمیرم. می‌دانم بالاخره جنگ دیر یا زود تمام می‌شه و همه برمی‌گردن سر خانه و زندگی خودشان. ماها که می‌مانیم روزی صدهزار بار از حسرت می‌میریم و زنده می‌شیم. گفتم: «علی آقا، این حرفا چیه! راضی به رضای خدا باش.» گفت: «تو هستی؟» با اطمینان گفتم: «بله که هستم.» با خوشحالی پرسید: «اگه من شهید بشم، باز راضی‌ای؟ ناراحت نمی‌شی؟» کمی مکث کردم، اما بالاخره جواب دادم. ـ ناراحت چیه؛ از غصه می‌میرم. تو همسرمی، عزیزترین کسم، نیمی از وجودم. ما همدیگر رو دوست داریم. بابای بچه‌می. اصلاً فکرش هم برام سخته. اما وقتی خواست خدا باشه، راضی ‌می‌شم. تحمل می‌کنم. یک‌دفعه خوشحال شد. زود پرسید: «واقعاً؟!» از این حرف‌ها گریه‌ام گرفته بود.
مهدی بخشی
جمله‌ای از علی آقا زیر عکس بود که با خط قرمز نوشته بود: «کسی می‌تواند از سیم خاردارهای دشمن عبور کند که در سیم خاردارهای نفسش گیر نکرده باشد.»
زهرا
دستش را گذاشت روی شکمش. دستش خالی بود. پرسیدم: «ساعتت کو؟» خیلی بی‌تفاوت گفت: «یکی از بچه‌ها ازش خوشش آمد، گرفت نگاهش کنه، گفتم مال خودت.» حرصم گرفت. گفتم: «علی، اون کادوی سر عقدمون بود. تبرک مکه بود. بنده خدا بابا با چه شوق و ذوقی برا دامادش گرفته بود. رادوی اصل بود.» سری تکان داد و گفت: «این‌قدر از این ساعتا باشه و ما نباشیم. تا توانی دلی به دست آور!»
مهدی بخشی
درد مثل خون پخش شده بود توی تمام تنم.
پناه
بعد زدم زیر گریه. ـ به خدا عیب نداره. دو دستش، هر دو پاش هم قطع شده باشه عیبی نداره. فقط شما بگید علی آقا زنده‌ست! تو رو خدا بابا بگو علی زنده‌ست. بابا سرش را برگرداند آن‌طرف تا اشک‌هایش را نبینم. با بغض گفت: «بابا جان، فرشته، می‌دانی چی شده؟» قلبم از جا کنده شد. دلم سفت و سخت شده بود. سرم را گرفتم رو به آسمانِ سرد و یخ‌زده. گفتم: «‌ای خدا... چرا کسی راستش رو به من نمی‌گه! خودم می‌دونم، می‌دونم علی آقا شهید شده. ‌ ای خدا... حالا من چه ‌کار کنم؟»
مهدی بخشی

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۸۶ صفحه
نوع فایلePUB
تاریخ انتشار۱۳۹۴/۱۲/۱۶
شابک‌‫‬‭۹۷۸-۶۰۰-۰۳-۰۲۸۱-۸
تعداد صفحات۲۸۶صفحه
نوع فایلePUB
تاریخ انتشار۱۳۹۴/۱۲/۱۶
شابک‌‫‬‭۹۷۸-۶۰۰-۰۳-۰۲۸۱-۸