معرفی و دانلود کتاب ساجی + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب ساجی
off
٪۵۰

کتاب ساجی

خاطرات ‌نسرین‌ باقرزاده‌ همسر‌ ‌شهید ‌بهمن‌ باقری

نوع کتاب
۴.۳(از ۹۶ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
بهناز ضرابی‌زاده
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب ساجی

کتاب الکترونیکی «ساجی» نوشته بهناز ضرابی‌زاده به نقل خاطرات نسرین باقرزاده همسر سردار شهید بهمن باقری (فرمانده مخابرات قرارگاه نوح) می‌پردازد. ساجی روایتی است از زندگی شهید باقری و همسرش که یکی از زنان مقاوم و مبارز در روزهای سخت خرمشهر بود. این اثر در انتشارات سوره مهر چاپ شده است

درباره کتاب ساجی

ساجی، عنوان کتابی است که از سال‌های کودکی نسرین باقرزاده در خرمشهر شروع شده و تا زمان جنگ در این شهر ادامه پیدا می‌کند. چند روز نخست جنگ خانواده باقرزاده در خرمشهر بودند، اما به ناچار خرمشهر را ترک کرده و مانند دیگر زنان حاضر به شیراز روانه می‌شوند، ولی مردها در خرمشهر مانده و از این شهر حفاظت می‌کنند. در این دوران اتفاقات مختلفی می‌افتد که جذابیت‌های خاصی دارد. بانوان یا به خرمشهر و بوشهر یا در شهرهای دیگر پراکنده می‌شوند، اما راوی این خاطرات به خاطر اینکه در خرمشهر می‌ماند و کنار همسرش قرار دارد به شهرهای گوناگون مثل قم، ماهشهر و آبادان رفته و مدتی را در این شهرها زندگی می‌کند. وی روزها و شرایط سختی را می‌گذراند و سال‌های پایانی دوباره به خوزستان باز می‌گردد تا اینکه در ۲۹ فروردین ۱۳۶۷ سردار باقری به شهادت می‌رسد.

کتاب ساجی را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به کسانی که مایل هستند درباره زندگی شهدا و ایستادگی همسران آن‌ها بیشتر بدانند، پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب ساجی

شب‌های تابستان اغلب مهمان داشتیم. یکی می‌خواست ازدواج کند، آن یکی مشکل مالی داشت، یکی می‌خواست خانه بخرد. می‌آمدند و می‌نشستند روی همان تخت‌ها و از پدر و آقابزرگم مشورت می‌گرفتند. مادرم کاسه‌های بزرگ هندوانه را می‌داد به من و نغمه تا بگذاریم وسط تخت‌ها. مواظب بودیم پارچ‌های بلور آب و دیس‌های بزرگ میوه از دستمان نیفتد. شب‌هایی که مهمان داشتیم و تخت‌ها پر بود، ما بچه‌ها می‌چپیدیم توی اتاق. پنجره‌ها را باز و پنکهٔ سقفی را روشن می‌کردیم. پنجره‌هایمان، علاوه بر شیشه، دو تا در کوچک چوبی بدون شیشه داشت به نام نیم‌در. هرگاه هوا طوفانی می‌شد و باد و خاک هوا را پر می‌کرد، پنجره‌ها و نیم‌درها را می‌بستیم. آن وقت اتاق تاریک می‌شد.

نصفه‌شب بود. حمید، که پنج سال از من کوچک‌تر بود، نق می‌زد که تشنه است. کوچک‌ترین دختر خانواده بودم و کارهای این‌چنینی همیشه به عهدهٔ من بود. پدرم جلوی در هر اتاق حبانهٔ خرمشهری گذاشته بود. حبانه یک کوزهٔ سفالی بزرگ است که ته آن باریک‌تر از تنه است و هر چه رو به بالا می‌رود گشادتر می‌شود. حبانه روی چهارپایه‌ای قرار داشت. یک چهارپایهٔ دیگر هم کنارش بود که ما بچه‌ها روی آن می‌ایستادیم تا بتوانیم از آن آب برداریم. روی چهارپایه ایستادم. کاسهٔ سفالی روی در چوبی حبانه را برداشتم. در حبانه را باز کردم. احساس کردم تشنه‌ام. به این‌طرف و آن‌طرف نگاه کردم و به جای اینکه با کاسهٔ سفالی آب در لیوان بریزم کاسه را در حبانه فروکردم و آبش را سرکشیدم. چه آب گوارایی! مثل آب چشمه و قنات خنک بود. یک‌دفعه صدای حمید درآمد:

ــ آی نَنین با کاسه آب مُقُلی. بذار به ساغل بِگُم.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب ساجی و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:ساجی
عنوان دیگر:خاطرات ‌نسرین‌ باقرزاده‌ همسر‌ ‌شهید ‌بهمن‌ باقری
موضوع:دفاع مقدس، خاطرات
نویسنده:بهناز ضرابی‌زاده
انتشارات:انتشارات سوره مهر
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۳۹۸/۰۷/۱۸
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۵۵.۶۴ مگابایت
شابک:۹۷۸-۶۰۰-۰۳-۲۹۲۸-۰
تعداد صفحه‌ها:۴۰۴ صفحه
قیمت کتاب:۲۷۲۵۰۰ تومان
نسخۀ صوتی:خرید کتاب صوتی ساجی

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

محیا
۱۴۰۰/۰۸/۲۶

لطفا در بی نهایت قرار دهید

۲
یاس۱۴۴۱
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۱۲/۰۲

هنوز کتاب رو نخوندم ولی به نظرم باید خوند پس لطفا به طاقچه بی نهایت اضافه بفرمایید

۰
~ من زنده‌ ام ~
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۱۰/۰۵

کتاب های خانم ضرابی زاده خیلی خیلی زیبا هستند و قلم خیلی خوبی دارند

۰
Zahra.A.1
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۷/۰۸

این کتاب با خط ۲۰، ۷۶۵ صفحه هست. اول که خریدم ناراحت شدم، چون خوندن این همه صفحه از کتاب الکترونیکی برام سخته، اما وقتی شروع کردم متنش خوندنی و روان بود و خوندنش رو برام راحت تر کرد. کتاب خوبیه، خاطرات...بیشتر

۰
کاربر ۱۶۴۸۹۷۶
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۱۰/۰۷

یکی ازعالی ترین کتاب هایی بودکه اززبان همسرشهیدنقل شده. به نظرمن راوی بامخاطب صادقانه خاطراتش رابیان کرده.درقسمتهای مربوط به خاطرات کودکی همسرشهیدودوستی که بین اعضای فامیل ورفت وآمداقوام بودخیلی جالب بود. دردناکترین قسمت مربوط به فوت ساجده بود. .به نظرم...بیشتر

۰
العبد
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۷/۰۱

بسیار عالی درود خدا بر زنان صبور اسلام و ایران (به نظرم خانم ها بخونن بهتره)

۰
jahad
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۵/۱۰

من این کتاب رو بصورت پی دی اف نخوندم و کتابشو خوندم و میتونم بگم عاااااالی تر از عالی بود مخصوصا قلم نویسنده و داستان جذاب

۰
حاج خانوم
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۲/۲۶

بسم الله الرحمن الرحیم سلام بر نسرین بانو همسر صبور دریادار شهید بهمن باقری و فرزندانش علی، هاجر، سجاد و ساجی... زندگی پرفراز و نشیب نسرین بانو و مادر مرحومش سکینه‌بانو، جزو زندگی‌های سخت، تلخ و پر از امتحان الهی است که این بانو...بیشتر

۰
abad
۱۴۰۱/۰۷/۰۵

سلام لطفا نسخه صوتی این کتاب را هم قرار بدهید متشکرم

۰
zahra rezaei
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۶/۲۱

این ماه قرار شد کتاب «ساجی»‌ را بخوانیم، قبلا عکس جلدش را دیده بودم، مخصوصا نام نویسنده‌اش تحریکم می‌کرد که هر چه زودتر بخوانمش😍 توفیق اجباری حاصل شد و کتاب صوتی را با تخفیف پویش همخوانی خریداری کردم، با تک تک...بیشتر

۰
s.latifi
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۵/۰۵

به شدت خواندنی!!!

۰
مهدی نوروزیان
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۴/۰۵

غیر از فصل مربوط به فوت ساجی که بسیار طولانی و پر از جزئیات غیر ضروری و اعصاب خرد کن است؛ باقی کتاب بسیار خوب است.

۱
marysm
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۶/۲۹

سلام بسیارکتاب زیبا واقعا عالی

۰
fatemeh_un
۱۴۰۴/۰۳/۰۴

بسیار بسیار روایت زیبا و تاثیر گذاری بود ، و امان از فصل های آخر..

۰
golbarg
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۲/۱۵

من کتاب آخرین فرصت رو خوندم دنبال کتاب جدید بودم تا باساجی آشنا شدم تو کتابفروشی با قیمت ۸۰ هزار تومن خریدمش اول فکر کردم طول میکشه بخونمش ولی وقتی شروعش کردم نتونستم بزارمش زمین حتی تو ماشین هم در...بیشتر

۰

بریده‌هایی از کتاب

Mozhgan
۳۴
"از همهٔ ارکان نماز عاشق سجده‌م. سجده عشق‌بازی با خداست. آدم توی سجده وصل می‌شه به خدا."
Mozhgan
۲۶
یاد بچگی‌هایم افتادم که همیشه موهایم را می‌کشید و نمی‌گذاشت سوار موتورش شوم. وقتی ازدواج کردیم گفت: "از بچگی دوستت داشتم." پرسیدم: "پس چرا اون همه اذیتم می‌کردی و موهامو می‌کندی؟" می‌خندید و می‌گفت: "اگر با من نبودش هیچ میلی/ چرا ظرف مرا بشکست لیلی!" گفتم: "بهمن، حتماً باز مثل بچگی داری سربه‌سرم می‌ذاری. می‌دونم از اینکه اذیتم کنی لذت می‌بری. باشه قبول. من حرفی ندارم. باز اذیتم کن. می‌دونم دوستم داری. می‌دونم اگر با من نبودت هیچ میلی، چرا ظرف مرا بشکست لیلی. باز ظرف منو بشکن. باز قلب منو بشکن. حالا دیگه قلبم جای تو و بچه‌های توست. باشه. همه‌چی قبول. اما بیا و برگرد. من و بچه‌ها دلمون برات تنگ شده؛ برای چشمای سیاه و قشنگت، برای اون شونه‌های قوی و پهنت، برای اون قد و بالای بلندت که هر چی می‌پوشیدی تو تنت می‌نشست."
کاربر ۴۳۶۶۱۵۵
۱۳
چند چیز است که شادی را به خانه می‌آورد و مرد را به زندگی دلگرم و بچه‌ها را سربه‌زیر و رام می‌کند. اول، آشپزخانه. همیشه باید تمیز باشد. بوی خوب از آن بیرون بیاید. دوم، جارو و تمیزی. خانهٔ کثیف لانهٔ شیطان است. سوم، خانم خانه همیشه باید تمیز باشد. وقتی حرف می‌زند از دهانش شادی بیرون بریزد.
maryhzd
۱۱
از همان روزی که از مراسم سوم شهدای سینما رکس برگشتم احساس دیگری پیدا کردم. حس می‌کردم بزرگ‌تر شده‌ام. چشمم به دنیای دیگری باز شده بود. از همان روز با دنیای کودکی خداحافظی کردم. منی که تا دیروز حتی روسری سر نمی‌کردم از مادر خواستم برایم چادرمشکی بدوزد. به امام علاقه‌مند شدم. از خاله‌صدیقه می‌خواستم برایم اعلامیه‌های امام را بیاورد. گاهی با او به میتینگ‌هایشان در آبادان می‌رفتم. بهمن هم انقلابی شده بود. وقتی به خانهٔ ما می‌آمد "یاالله ... یاالله ..." می‌گفت؛ یعنی حواسمان باشد و چادر بپوشیم. به تهران و قم می‌رفت و اعلامیه می‌آورد.
کاربر ۱۹۸۸۶۵۶
۹
بسازین چارهٔ درد گرونم
Marziye123
۸
"به هر چیز دیگه‌ای فکر کن به جز چیزای بد. به خدا فکر کن؛ به او که ما رو آفریده. هر چی رضای اونه همون پیش می‌آد. صبور باش دخترم. صبر بهترین چیزیه که می‌تونی از خدا بخوای. از خودش بخواه همه‌چیز روبه‌راه بشه." ب
maryhzd
۳
زن‌های فامیل کم‌کم، تروتمیز و با لباس‌های رنگی و بابِ عروسی، از راه رسیدند. صدای آهنگ‌های انقلابی قطع نمی‌شد. در این میان سرود "بانگ آزادی" همه را به وجد می‌آورد. چند تا از هم‌کلاسی‌هایم را دعوت کرده بودم. آن‌ها جوان بودند و این حرف‌ها سرشان نمی‌شد. نوار رقص بندری و عربی خودشان را گذاشتند داخل ضبط‌صوت و رفتند وسط. آن‌هایی که کنار ایستاده بودند دست می‌زدند و کِل می‌کشیدند. تازه داشت مراسم شبیه عروسی می‌شد که صدای فریاد بهمن درآمد: "مامان ... عمه ... من چی گفتم؟ ساکت باشین. به‌خدا اگه خاموشش نکنین، می‌رم!"
کاربر ۱۹۸۸۶۵۶
۲
بسازین چارهٔ درد گرونم
maryhzd
۲
اغلب مهمان سرزده داشتیم. به همین دلیل، مادر عادت داشت غذا را بیشتر از خوراک خانواده درست کند. آن روز هم چند زن و مرد، که برای درمان به خرمشهر آمده بودند، رفته بودند مسجد جامع و از خادم آنجا کمک خواسته و گفته بودند غریب‌اند و می‌خواهند شب را آنجا بمانند. او نشانی خانهٔ ما را داده و گفته بود: "برید خونهٔ حسین‌قلی‌خان. در خونهٔ اونا همیشه به روی مهمون بازه." آقابزرگ خانه بود که آن‌ها رسیدند. سفره را باز کردیم. آقابزرگ مهمان‌ها را بالای سفره نشاند. مادر آفتابه و لگن آورد. من را فرستاد از توی گنجه‌های طبقهٔ بالا حوله‌های نو و تمیز بیاورم.
maryhzd
۲
بلدوزرها در حال گودبرداری و آماده کردن گودال‌های بزرگ بودند. از بقیه شنیدم دست‌ها و پاها و اعضای بدن‌هایی را که توی سینما جا مانده و معلوم نیست مال چه کسانی است، یک‌جا، در آن گودال‌ها می‌ریزند. با شنیدن این خبرها حالمان بد می‌شد. مردی پارچهٔ سفیدی را به خودش پیچیده و در خاک افتاده بود. خودش را می‌زد و خاک‌ها را روی سرش می‌ریخت و می‌گفت: "مردم، مو یو همین‌جا خاک کنین. خون مو که اَ خون زن و بچه‌ها و خواهرها و برادرها و مادرم رنگین‌تر نیس. نمی‌خوام بعدِ اونا تو ایی جهنم بمونم. آخه زندگی برام چه ارزشی داره!" آن‌قدر خاک روی خودش ریخت که پارچهٔ سفید طوسی شد. مردم هر کاری می‌کردند آرام شود نمی‌شد. بقیه برای دلداری و همدردی با او شعار می‌دادند: "ما هم کفن می‌خواهیم ... ما هم کفن می‌خواهیم ..."