با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کتاب دختر شینا: خاطرات قدم‌خیر محمدی کنعان اثر بهناز ضرابی‌زاده

دانلود و خرید کتاب دختر شینا: خاطرات قدم‌خیر محمدی کنعان

۴٫۷ از ۹۸۱ نظر
۴٫۷ از ۹۸۱ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب دختر شینا: خاطرات قدم‌خیر محمدی کنعان  نوشته  بهناز ضرابی‌زاده  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب دختر شینا: خاطرات قدم‌خیر محمدی کنعان

دختر شینا در سال ۱۳۹۰ با موضوع جنگ ایران و عراق به چاپ رسید. این کتاب توسط انتشارات سوره مهر گردآوری و منتشر شده است، و تابه‌حال پانزده بار به چاپ رسیده است. موضوع کتاب خاطرات همسر یکی از شهدای استان همدان می‌باشد.

درباره کتاب دختر شینا

دختر شینا یک کتاب مفصل است و با خواندن آن می‌توان فهمید که چرا نویسنده این اسم را روی کتاب گذاشته است. این کتاب جایزه کتاب دفاع مقدس را دریافت کرده است.

دختر شینا زندگینامه‌ی دختری است به نام «قدم خیر». اسم او را بخاطر قدم خوشی که داشت قدم خیر گذاشتند. قدم خیر عزیزدردانه‌ی پدر و مادرش بود، کسی که دختران روستا آرزو داشتند به جای او باشند. پدر و مادرش بخاطر اعتقاداتشان او را به مدرسه نفرستادند و او بی‌سواد ماند اما به‌خاطر ایمان قوی که داشت بارها افتاد و دوباره ایستاد و ثابت کرد جهاد یک زن تربیت درست فرزندانش و حمایت او از همسرش می‌باشد و در نهایت زندگی او با جنگ رقم خورد و نامش به عنوان همسر شهید در سرزمینش ماندگار شد.

قدم خیر در چهارده سالگی با ستار ازدواج کرد و صاحب پنج فرزند شدند و در بیست و چهار سالگی همسرش شهید شد و از آن زمان او به تنهایی فرزندانش را بزرگ کرد. این کتاب عاشقانه‌های دو همسر را بیان کرده است و زندگی، شور، عشق و معنویت در کتاب به زیبایی دیده می‌شود. شهید ستار ابراهیمی از شهدای برجسته‌ی عملیات والفجر هشت بوده است. یک اتفاق خاص باعث شده تا نویسنده این اسم را بر روی کتاب بگذارد که تنها با خواندن کتاب آن را در خواهید یافت.

بهناز ضرابی زاده که این اثر را جمع‌آوری و نگارش کرده است درباره‌ی راوی می‌گوید: «بسیار جای تعجب است زنی که در فضای روستا زندگی کرده است با فرزندان خود به شهر بیاید و تصمیم به ماندن بگیرد تا بتوند آینده‌ی خوبی برای فرزندانش رقم بزند و با محیط شهر سازگار شود بنابراین این امر باعث شد تا من بخواهم از فراز و نشیب‌های این شیرزن داستانی بنویسم و با ایشان مصاحبه کنم.»

چرا باید کتاب دختر شینا را مطالعه کنیم؟

بهناز ضرابی زاده برای نوشتن خاطرات این بانوی بزرگ از زبانی ساده و دور از ابهام استفاده کرده است که باعث جذابیت کتاب دختر شینا شده است، به همین دلیل بعید است خواندن دختر شینا را شروع کنید و آن را تمام نکنید. داستان کتاب فراز و نشیب‌های این زن تنها را به تصویر کشیده است؛ این داستان یک عاشقانه متفاوت و بسیار خواندنی و جذاب است.

خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم؟

طرفداران و دوست‌داران کتاب‌های مربوط به جنگ تحمیلی می‌توانند کتاب دختر شینا را بخوانند و از آن لذت ببرند.

درباره بهناز ضرابی ‎زاده

بهناز ضرابی‎ زاده در سال ۱۳۴۷ در همدان به‌دنیا آمد. او مسئول آفرینش‌‎های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان است. او تاکنون سردبیری نشریه استانی جاودانه‎‌ها، دبیر انجمن داستان دفاع مقدس از سال ۱۳۸۶، عضو شورای نویسندگان بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌‎های دفاع مقدس، عضو شورای انتخاب کتاب بنیاد شهید استان همدان، دبیر انجمن داستان سازمان بسیج هنرمندان را بر عهده داشته است. از دیگر فعالیت‎‌های بهناز ضرابی‎ زاده چاپ حدود دویست و پنجاه اثر داستانی و ادبی می باشد.

او در نخستین جایزه داستان ویژه مخاطبان کودک و نوجوان با موضوع امام خمینی (ره) و انقلاب اسلامی مقام اول را دریافت کرده. بهناز ضرابی ‎زاده در کارنامه‌ی درخشان خود کسب مقام‌‎های اول، دوم، سوم در یادواره شهدای دانشجویی کشور، مقام برتر در کنگره سراسری حضرت زینب (س)، مقام برگزیده در سیزدهمین جشنواره کتاب سال (سلام) به جهت تألیف کتاب آدم برفی، معرفی به عنوان نخبه بسیجی در سال ۱۳۸۸ توسط آموزش و پرورش و سازمان بسیج هنرمندان را دارد.

فهرست کتاب دختر شینا

این کتاب شامل نوزده فصل و ۲۶۳ صفحه می باشد.

تکه هایی از کتاب دختر شینا

فصل گوجه سبز بود. می‌آمدم خانه‌ات؛ می‌نشستم روبه رویت. ام.پی.تری را روشن می‌کردم. برایم می‌گفتی؛ از خاطراتت، پدرت، مادرت، روستای باصفایتان، کودکی‌ات. تا رسیدی به حاج ستار و جنگ. بار سنگین جنگ ریخته بود توی خانه کوچکت، روی شانه‌های نحیف و ضعیف تو؛ یعنی قدم‌خیر محمدی کنعان و هیچ‌کس این را نفهمید. ماه رمضان کار مصاحبه تمام شد. خوشحال بودی به روزهایت می‌رسی. دست آخر هم گفتی: «نمی‌خواستم چیزی بگویم؛ اما انگار همه چیز را گفتم.» خوشحال‌تر از تو من بودم. رفتم سراغ پیاده کردن مصاحبه‌ها.

قرار گذاشتیم وقتی خاطرات آماده شد، مطالب را تمام و کمال بدهم بخوانی، اگر چیزی از قلم افتاده بود، اصلاح کنم؛ اما وقتی آن اتفاق افتاد، همه چیز به هم ریخت.

تا شنیدم، سراسیمه آمدم سراغت؛ اما نه با یک دسته کاغذ، با چند قوطی کمپوت و آبمیوه. حالا کی بود، دهم دی‌ماه ۱۳۸۸. دیدم افتاده‌ای روی تخت؛ با چشمانی باز. نگاهم می‌کردی و مرا نمی‌شناختی. باورم نمی‌شد، گفتم: «دورت بگردم، قدم‌خیر! منم، ضرابی‌زاده. یادت می‌آید فصل گوجه سبز بود. تو برایم تعریف می‌کردی و من گوجه سبز می‌خوردم. ترشی گوجه‌ها را بهانه می‌کردم و چشم‌هایم را می‌بستم تا تو اشک‌هایم را نبینی؟ آخر نیامده بودم درددل و غصه‌هایت را تازه کنم.»

می‌گفتی: «خوشحالی‌ام این است که بعد از این همه سال، یک نفر از جنس خودم آمده، نشسته روبه‌رویم تا غصه تنهایی این همه سال را برایش تعریف کنم. غم و غصه‌هایی که به هیچ‌کس نگفتم.» می‌گفتی: «وقتی با شما از حاجی می‌گویم، تازه یادم می‌آید چقدر دلم برایش تنگ شده. هشت سال با او زندگی کردم؛ اما یک دل سیر ندیدمش. عاشق هم بودیم؛ اما همیشه دور از هم. حاجی شوهر من بود و مال من نبود. بچه‌هایم همیشه بهانه‌اش را می‌گرفتند؛ چه آن‌وقت‌هایی که زنده بود، چه بعد از شهادتش. می‌گفتند مامان، همه باباهایشان می‌آید مدرسه دنبالشان، ما چرا بابا نداریم؟! می‌گفتم مامان که دارید. پنج‌تا بچه را می‌انداختم پشت سرم، می‌رفتیم خدیجه را به مدرسه برسانیم. معصومه شیفت بعدازظهر بود، ظهر که می‌شد، می‌رفتیم او را می‌رساندیم...»

زهرا
۱۳۹۹/۰۸/۲۰

کتاب قشنگی بود لحن صمیمی هم داشت.خوبه که ماها که دوران جنگ نبودیم بفهمیم اونا چی کشیدن و بدونیم امنیت و آرامش خیلی مهمه برای یک کشور ، چیزی که افغانستان و عراق و سوریه امروز ندارنش و ما هم

- بیشتر
ــسیّدحجّتـــ
۱۳۹۸/۰۳/۲۸

همین الان یادمان افتاد که حدود یک‌سال پیش این کتاب رو مطالعه فرمودیم :) چیزی که از کتاب تو ذهنم مونده ایناست: یک زنی که واقعا عاشقه یک زنی که واقعا سختی می‌کشه و یک مردی که تمام امید اون زنه... . در یک کلام: لذیذ

- بیشتر
بیسیمچی
۱۳۹۸/۰۴/۱۷

روایتی شیوا از جهاد نادیده ی همسران ((همسفران و همسنگران )) شهدا که اجرشون بیشتر از شهدا نباشه قطعا کمتر نیست... قلم و روایت داستان بشدت جذابِ و مخاطب رو تا انتهای کتاب همراه نگه میداره...

آلوین (هاجیك) ツ
۱۳۹۸/۰۵/۱۳

سلوم! 😊 همراهی ما بشید با آخِرین دختِر اِز یه خونواده‌ی پر جمعیِت، دختر شیـنا... صبر آ استقامتی این خانوم واقعا ستودنی بود! من به شخصه نیمیتونسّم قبول بوکونم کِسی همسرم باشِد کا هیچوقت نیست! سختس اِز نوجوونی، زندگیدا با مشکل

- بیشتر
ف_حسنپوردکان
۱۳۹۶/۰۱/۰۶

بسیار عالی بود. به توصیه ی رهبر عزیزمون خوندم و از خوندنشم پشیمون نیستم؛ چرا که درس شجاعت و صبر یک بانوی اصیل ایرانی رو بهم داد و با خوندنش مزه ی همسر شهید بودن رو چشیدم. روحش

- بیشتر
سپیده
۱۳۹۶/۱۰/۲۴

سلام .فوق العاده اس .نسخه ی چاپی " دختر شینا" رو یک سال پیش خوندم...پیشنهاد میشه...

پناه
۱۳۹۸/۱۰/۲۰

کیلومتر ها دور از خط مقدم جنگ اما با حال و هوای جنگ . زن های بزرگی که پشت مردهای بزرگ بودند مثل کوه ،پشتیبان و حامی بزرگ تا مردانشان بی هیچ دغدغه ای کیلومترها دور تر روز شبشان را در

- بیشتر
زیـنـب🍃🌸
۱۳۹۶/۰۹/۱۱

بسیار کتاب عالی بود. انشاالله زندگی ما هم همچون زندگی شهدا باشد.

h mohammadi
۱۳۹۶/۰۸/۲۸

من معمولا زیاد کتاب های دسته ( دفاع مقدس ) رو نمیخونم 😐 چون زیاد بهش علاقه ای ندارم . اما این کتاب با بقیه شون فرق داره !!! 😀 اصلا یه چیز دیگس ... کتابیه که اشک آدمو در میاره

- بیشتر
🌟 najme🌟
۱۳۹۶/۱۱/۱۳

کتابش عالیه

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۰۰)
یک‌دفعه از دهانم پرید و گفتم: «چون دوستت دارم.» این اولین باری بود که این حرف را می‌زدم.. دیدم سرش را گذاشت روی زانویش و‌ های‌های گریه کرد. خودم هم حالم بد شد. رفتم آشپزخانه و نشستم گوشه‌ای و زارزار گریه کردم. کمی ‌بعد لنگان‌لنگان آمد بالای سرم. دستش را گذاشت روی شانه‌ام. گفت: «یک عمر منتظر شنیدن این جمله بودم قدم جان. حالا چرا؟! کاش این دم آخر هم نگفته بودی. دلم را می‌لرزانی و می‌فرستی‌ام دم تیغ.» من هم تو را دوست دارم. اما چه کنم؟! تکلیف چیز دیگری است.
ریحانه باقریه
گاهی فکر می‌کنم نکند این همه دوست داشتن خدای نکرده مرا از خدا دور کند؛ اما وقتی خوب فکر می‌کنم، می‌بینم من با عشق تو به خدا نزدیک‌تر می‌شوم
الهه
گاهی نیمه‌شب به خانه می‌رسید. با این حال در می‌زد. می‌گفتم: «تو که کلید داری. چرا در می‌زنی؟!» می‌گفت: «این همه راه می‌آیم، تا تو در را به رویم باز کنی.»
باران
گفتم: «از جنگ بدم می‌آید. دلم می‌خواهد همه در صلح و صفا زندگی کنند.» گفت: «خدا کند امام زمان(عج) زودتر ظهور کند تا همه به این آرزو برسیم.»
زهرا
بوی صمد همیشه بین لباس‌های ما پخش بود. صمد همیشه با ما بود. بچه‌ها صدایش را می‌شنیدند: «درس بخوانید. با هم مهربان باشید. مواظب مامان باشید. خدا را فراموش نکنید.» گاهی می‌آمد نزدیکِ نزدیک. در گوشم می‌گفت: «قدم! زود باش. بچه‌ها را زودتر بزرگ کن. سر و سامان بده. زود باش. چقدر طولش می‌دهی. باید زودتر از اینجا برویم. زود باش. فقط منتظر تو هستم. به جان خودت قدم، این بار تنهایی به بهشت هم نمی‌روم. زود باش. خیلی وقت است اینجا نشسته‌ام. منتظر توام. ببین بچه‌ها بزرگ شده‌اند. دستت را به من بده. بچه‌ها راهشان را بلدند. بیا جلوتر. دستت را بگذار توی دستم. تنهایی دیگر بس است. بقیه راه را باید با هم برویم...»
غلام حسین
صمد آمد، با خوشحالی تمام. از آن وقتی که وارد خانه شد، شروع کرد به تعریف کردن. می‌گفت: «از دعای خیر تو بود حتماً. توی آن شلوغی و جمعیت خودم را به امام رساندم. یک پارچه نور است امام. نمی‌دانی چقدر مهربان است. قدم! باورت می‌شود امام روی سرم دست کشید. همان وقت با خودم و خدا عهد و پیمان بستم سرباز امام و اسلام شوم. قسم خورده‌ام گوش به فرمانش باشم. تا آخرین نفس، تا آخرین قطره خونم سربازش هستم.
Reyhoone.v
به دور‌دست‌ها خیره شده‌ام تا بیایی، که این راه با تو به پایان می‌رسد
نون صات
«مدرسه به درد دخترها نمی‌خورد.»
|هیـچِ‌مطلقـ|
گاهی که خسته می‌شدم، دراز می‌کشیدم و به ستاره‌های نقره‌ای که از توی آسمان تاریک به من چشمک می‌زدند، نگاه می‌کردم.
آرام
«خدایا! پای جنگ را به خانه هیچ کس باز نکن.»
نیلوفر🍀

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۶۳ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۲/۰۹/۲۱
شابک۹۷۸-۶۰۰-۱۷۵-۲۶۲-۹
تعداد صفحات۲۶۳صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۲/۰۹/۲۱
شابک۹۷۸-۶۰۰-۱۷۵-۲۶۲-۹