با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
دختر شینا: خاطرات قدم‌خیر محمدی کنعان

دانلود و خرید کتاب دختر شینا: خاطرات قدم‌خیر محمدی کنعان

۴٫۷ از ۹۱۱ نظر
۴٫۷ از ۹۱۱ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب دختر شینا: خاطرات قدم‌خیر محمدی کنعان  نوشته  بهناز ضرابی‌زاده  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب دختر شینا: خاطرات قدم‌خیر محمدی کنعان

«دختر شینا»، روایت خاطرات قدم‌خیر محمدی کنعان، همسر سردار شهید ستار ابراهیمی از شهدای برجسته استان همدان است که در عملیات والفجر ۸ به شهادت رسید به قلم بهناز ضرابی‎زاده ( - ۱۳۴۷) است.

قدم خیر محمدی کنعان(-۱۳۴۱)، راوی کتاب، در ۱۴ سالگی با ستار (صمد) ابراهیمی ‌هژیر ازدواج می‌کند و صاحب پنج فرزند می‌شود.

در بیست و چهار سالگی شوهرش را در جنگ از دست می‌دهد و از آن زمان و با وجود ۵ فرزند، ازدواج نکرد و به تنهایی فرزندانش را بزرگ کرد.

بهناز ضرابی‌زاده که نگارش این اثر را برعهده داشته، درباره شخصیت راوی کتاب می‌نویسد:« این موضوع برای من بسیار تامل برانگیز بود، زنی که در روستا زندگی می‌کرد به فضای شهر آمده و به تنهایی در اوج جوانی، تمام هم و غمش بزرگ کردن فرزندانش شده بود. بنابراین تصمیم گرفتم درباره فراز و نشیب‌های زندگی این زن با او مصاحبه کنم».

این داستان نویس درباره عنوان کتاب «دختر شینا» می‌نویسد: «همه درباره این عنوان از من سوال می‌کنند که «شینا» به چه معناست؟ یک اتفاق خاص باعث انتخاب این عنوان برای کتاب شده که راز آن با خواندن کتاب برای مخاطب آشکار می‌شود، چرا که هر زن و مرد جوانی باید این خاطرات جذاب را بخواند».

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

«... داشتم از پله‌های بلند و بسیاری که از ایوان آغاز می‌شد و به حیاط ختم می‌شد، پایین می‌آمدم که یک‌دفعه پسر جوانی روبه‌رویم ظاهر شد. جا خوردم. زبانم بند آمد. برای چند لحظه کوتاه نگاهمان به هم گره خورد. پسر سرش را پایین انداخت و سلام داد. صدای قلبم را می‌شنیدم که داشت از سینه‌ام خارج می‌زد. آن‌قدر هول شده بودم که نتوانستم جواب سلامش را بدهم. بدون سلام و خداحافظی دویدم توی حیاط و از آن‌جا هم یک‌نفس تا حیاط خانه خودمان دویدم. زن‌ برادرم، خدیجه،‌داشت از چاه آب می‌کشید. من را که دید، دلو آب از دستش رها شد و به ته چاه افتاد. ترسیده بودم، گفت: «قدم! چی شده. چرا رنگت پریده؟!» کمی ایستادم تا نفسم آرام شد. با او بسیار راحت و خودمانی بودم. او از همه‌ زن ‌برادرهایم به من نزدیک‌تر بود، ماجرا را برایش تعریف کردم. خندید و گفت: «فکر کردم عقرب تو را زده. پسر ندیده!».

«دختر شینا» به عنوان کتاب سال شانزدهمین دوره جایزه کتاب سال دفاع مقدس برگزیده شد.

زهرا
۱۳۹۹/۰۸/۲۰

کتاب قشنگی بود لحن صمیمی هم داشت.خوبه که ماها که دوران جنگ نبودیم بفهمیم اونا چی کشیدن و بدونیم امنیت و آرامش خیلی مهمه برای یک کشور ، چیزی که افغانستان و عراق و سوریه امروز ندارنش و ما هم

- بیشتر
ــسیّدحجّتـــ
۱۳۹۸/۰۳/۲۸

همین الان یادمان افتاد که حدود یک‌سال پیش این کتاب رو مطالعه فرمودیم :) چیزی که از کتاب تو ذهنم مونده ایناست: یک زنی که واقعا عاشقه یک زنی که واقعا سختی می‌کشه و یک مردی که تمام امید اون زنه... . در یک کلام: لذیذ

- بیشتر
بیسیمچی
۱۳۹۸/۰۴/۱۷

روایتی شیوا از جهاد نادیده ی همسران ((همسفران و همسنگران )) شهدا که اجرشون بیشتر از شهدا نباشه قطعا کمتر نیست... قلم و روایت داستان بشدت جذابِ و مخاطب رو تا انتهای کتاب همراه نگه میداره...

هاجیك (آلوین)
۱۳۹۸/۰۵/۱۳

سلوم! 😊 همراهی ما بشید با آخِرین دختِر اِز یه خونواده‌ی پر جمعیِت، دختر شیـنا... صبر آ استقامتی این خانوم واقعا ستودنی بود! من به شخصه نیمیتونسّم قبول بوکونم کِسی همسرم باشِد کا هیچوقت نیست! سختس اِز نوجوونی، زندگیدا با مشکل

- بیشتر
ف_حسنپوردکان
۱۳۹۶/۰۱/۰۶

بسیار عالی بود. به توصیه ی رهبر عزیزمون خوندم و از خوندنشم پشیمون نیستم؛ چرا که درس شجاعت و صبر یک بانوی اصیل ایرانی رو بهم داد و با خوندنش مزه ی همسر شهید بودن رو چشیدم. روحش

- بیشتر
سپیده
۱۳۹۶/۱۰/۲۴

سلام .فوق العاده اس .نسخه ی چاپی " دختر شینا" رو یک سال پیش خوندم...پیشنهاد میشه...

پناه
۱۳۹۸/۱۰/۲۰

کیلومتر ها دور از خط مقدم جنگ اما با حال و هوای جنگ . زن های بزرگی که پشت مردهای بزرگ بودند مثل کوه ،پشتیبان و حامی بزرگ تا مردانشان بی هیچ دغدغه ای کیلومترها دور تر روز شبشان را در

- بیشتر
زیـنـب🍃🌸
۱۳۹۶/۰۹/۱۱

بسیار کتاب عالی بود. انشاالله زندگی ما هم همچون زندگی شهدا باشد.

h mohammadi
۱۳۹۶/۰۸/۲۸

من معمولا زیاد کتاب های دسته ( دفاع مقدس ) رو نمیخونم 😐 چون زیاد بهش علاقه ای ندارم . اما این کتاب با بقیه شون فرق داره !!! 😀 اصلا یه چیز دیگس ... کتابیه که اشک آدمو در میاره

- بیشتر
🌟 najme🌟
۱۳۹۶/۱۱/۱۳

کتابش عالیه

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۸۶)
یک‌دفعه از دهانم پرید و گفتم: «چون دوستت دارم.» این اولین باری بود که این حرف را می‌زدم.. دیدم سرش را گذاشت روی زانویش و‌ های‌های گریه کرد. خودم هم حالم بد شد. رفتم آشپزخانه و نشستم گوشه‌ای و زارزار گریه کردم. کمی ‌بعد لنگان‌لنگان آمد بالای سرم. دستش را گذاشت روی شانه‌ام. گفت: «یک عمر منتظر شنیدن این جمله بودم قدم جان. حالا چرا؟! کاش این دم آخر هم نگفته بودی. دلم را می‌لرزانی و می‌فرستی‌ام دم تیغ.» من هم تو را دوست دارم. اما چه کنم؟! تکلیف چیز دیگری است.
باقری
گاهی فکر می‌کنم نکند این همه دوست داشتن خدای نکرده مرا از خدا دور کند؛ اما وقتی خوب فکر می‌کنم، می‌بینم من با عشق تو به خدا نزدیک‌تر می‌شوم
الهه
گاهی نیمه‌شب به خانه می‌رسید. با این حال در می‌زد. می‌گفتم: «تو که کلید داری. چرا در می‌زنی؟!» می‌گفت: «این همه راه می‌آیم، تا تو در را به رویم باز کنی.»
باران
گفتم: «از جنگ بدم می‌آید. دلم می‌خواهد همه در صلح و صفا زندگی کنند.» گفت: «خدا کند امام زمان(عج) زودتر ظهور کند تا همه به این آرزو برسیم.»
زهرا
بوی صمد همیشه بین لباس‌های ما پخش بود. صمد همیشه با ما بود. بچه‌ها صدایش را می‌شنیدند: «درس بخوانید. با هم مهربان باشید. مواظب مامان باشید. خدا را فراموش نکنید.» گاهی می‌آمد نزدیکِ نزدیک. در گوشم می‌گفت: «قدم! زود باش. بچه‌ها را زودتر بزرگ کن. سر و سامان بده. زود باش. چقدر طولش می‌دهی. باید زودتر از اینجا برویم. زود باش. فقط منتظر تو هستم. به جان خودت قدم، این بار تنهایی به بهشت هم نمی‌روم. زود باش. خیلی وقت است اینجا نشسته‌ام. منتظر توام. ببین بچه‌ها بزرگ شده‌اند. دستت را به من بده. بچه‌ها راهشان را بلدند. بیا جلوتر. دستت را بگذار توی دستم. تنهایی دیگر بس است. بقیه راه را باید با هم برویم...»
غلام حسین
صمد آمد، با خوشحالی تمام. از آن وقتی که وارد خانه شد، شروع کرد به تعریف کردن. می‌گفت: «از دعای خیر تو بود حتماً. توی آن شلوغی و جمعیت خودم را به امام رساندم. یک پارچه نور است امام. نمی‌دانی چقدر مهربان است. قدم! باورت می‌شود امام روی سرم دست کشید. همان وقت با خودم و خدا عهد و پیمان بستم سرباز امام و اسلام شوم. قسم خورده‌ام گوش به فرمانش باشم. تا آخرین نفس، تا آخرین قطره خونم سربازش هستم.
Reyhoone.v
گاهی که خسته می‌شدم، دراز می‌کشیدم و به ستاره‌های نقره‌ای که از توی آسمان تاریک به من چشمک می‌زدند، نگاه می‌کردم.
آرام
«مدرسه به درد دخترها نمی‌خورد.»
𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔
به دور‌دست‌ها خیره شده‌ام تا بیایی، که این راه با تو به پایان می‌رسد
نون صات
«مادر جان! مرا ببخش. من می‌توانستم ستارت را بیاورم؛ اما نیاوردم. چون به جز ستار جسد برادرهای دیگرم روی زمین افتاده بود. آن‌ها هم پسر مادرشان هستند. آن‌ها هم خواهر و برادر دارند.
|قافیه باران|

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۶۳ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۲/۰۹/۲۱
شابک۹۷۸-۶۰۰-۱۷۵-۲۶۲-۹
تعداد صفحات۲۶۳صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۲/۰۹/۲۱
شابک۹۷۸-۶۰۰-۱۷۵-۲۶۲-۹