یک هفته از زندگی مشترکمان میگذشت. یک روز صبح علی آقا بعد از نماز صبح گفت: «زهرا خانم، من امروز باید برم. ساکم کجاست؟»
با تعجب پرسیدم: «کجا؟»
خندید و گفت: «خانۀ عمو شجاع. خَب گُلُم منطقه. من بهجز جبهه کجا دارم برم!»
با دلخوری نگاهش کردم.
ـ نمیشه کمی دیرتر بری؟
ـ نه... دشمن نامردی کرده.
ساکش را بستم. حوله و وسایل شخصی و چند پیراهن و شلوار و کمی میوه و تنقلات برایش گذاشتم. گفت: «اینجاست که فرق آدم مجرد و متأهل معلوم میشه. نمردیم و ساک ما هم پُر از کمکای مردمی شد.»