با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
گلستان یازدهم

دانلود و خرید کتاب گلستان یازدهم

خاطرات زهرا پناهی‌روا ، همسر سردار شهید علی چیت‌سازان

۴٫۷ از ۱۸۴ نظر
۴٫۷ از ۱۸۴ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب گلستان یازدهم  نوشته  بهناز ضرابی‌زاده  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب گلستان یازدهم

خاطرات زهرا پناهی روا، همسر علی چیت‌سازیان از سرداران شهید دفاع مقدس را در کتاب گلستان یازدهم می‌خوانیم.

«هناز ضرابی‌زاده در این کتاب با قلمی روان از خاطرات زهرا پناهی‌روا، بعد از شهادت علی می‌گوید. از فرزندش که بعد از شهادت همسرش به دنیا آمد. از خصوصیات اخلاقی و سبک زندگی شهید علی چیت‌سازیان و زندگی خود با این شهید بزرگوار.

گلستان یازدهم، خاطرات مستند و وضع حال روحی همسر شهید و ازدواج کوتاه مدت اما پربار او با شهید چیت‌سازیان است. 

 خواندن کتاب گلستان یازدهم را به چه کسانی پیشنهاد می کنیم

علاقه‌مندان به ادبیات پایداری و خاطرات شهدا.

 بخشی از کتاب گلستان یازدهم

داشتیم از جلوی بیمارستان بوعلی می‌گذشتیم، گفتم: «علی آقا، تا چند ماه دیگه بچه‌مون اینجا به دنیا می‌آد.»

با تعجب پرسید: «اینجا؟!»

گفتم: «خُب، آخه اینجا بیمارستان خصوصیه، بهترین بیمارستان همدانه.»

علی سرعت ماشین را کم کرد و گفت: «نه، ما به بیمارستانی می‌ریم که مستضعفین اونجا می‌رن. اینجا مال پولداراست. همه کس وُسعش نمی‌رسه بیاد اینجا.»

توی ماه هشتم بارداری بودم و حالم اصلاً خوب نبود. عصر پنجشنبه دهم دی‌ماه ۱۳۶۶ بود. وقت و بی‌وقت درد می‌آمد به سراغم. وصیّت علی آقا را به همه گفته بودم. آن روزها خانۀ مادرشوهرم پُر از مهمان بود و دوروبَرمان شلوغ. مادر هم آنجا بود. تا گفتم حالم خوب نیست، ماشین گرفت و به بیمارستان فاطمیه، که بیمارستانی دولتی بود، رفتیم. همین که وارد بیمارستان شدیم، خبر مثل بمب همه‌ جا صدا کرد: «بچۀ شهید چیت‌سازیان داره به دنیا می‌آد.»

S
۱۳۹۵/۱۲/۱۶

ممنونم از طاقچه بخاطر قرار دادن این کتاب زیبا مقداری از کتاب را مطالعه کرد مثل همیشه قلم خانم ضرابی زاده حرف نداشت. تقریظ رهبر انقلاب بر کتاب «گلستان یازدهم» در مراسم ششمین پاسداشت ادبیّات جهاد و مقاومت که در حسینیه‌ی

- بیشتر
آیه
۱۳۹۸/۱۲/۱۷

نکته طلایی کتاب های روایت زندگی شهدا، ادبیات روایت زندگیه، که بسیارلذت بخش بود. زندگی شهدا قطعا زیباست، اما روایت برخی کتاب ها زیاد به مذاق من خوش نیومده . . نوع زندگی هم خب دلنشینه، البته نه برای هر کسی، این روزا زندگی

- بیشتر
میـمْ.سَتّـ'ارے
۱۳۹۷/۱۰/۲۷

"من رو با خودت ببر! علی، منم می‌خوام با‌هات بیام. به همین زودی خسته شدم. طاقت دوریت رو ندارم. کاش این‌قدر خوب نبودی! کاش اقلاً اذیتم کرده بودی!" 📚گلستان یازدهم خاطرات شهید علی چیت سازیان که از همان اول با ماجرای لطیف

- بیشتر
🌸👧🌸
۱۳۹۹/۰۲/۲۸

بعد از ایمان به خدا نعمتی بالاتر از همسر موافق و سازگار نیست. پیامبر اکرم«ص» . به نظرم خانمِ پناهی عزیز گوشه ای از پاداش های اخلاص و ایمانِ شهید چیت سازیان هستند.بانویی که جانانه پایِ آرمان های همسرش موند و هیچگاه اعتراض

- بیشتر
Mahdi_yar
۱۳۹۸/۰۸/۱۶

نسخه چاپی رو خوندم.اونجا که شهیدچیت سازیان در خواب دوست شهیدشون رو دیدند و پرسیدند راهکار شهادت چیه و ایشونم گفتند راهکارش اشکه اشک؛ واقعا زیبا بود.متن تقریظ رهبر معظم انقلاب بر این کتاب:((این روایتی شورانگیز است از زندگی سراسر

- بیشتر
melodious_78
۱۳۹۸/۰۶/۲۶

عالیه

#انسان_بمانیم
۱۳۹۸/۱۱/۳۰

کتاب خوشمزه و تلخی بود...یک پارادوکس بی نظیر در کتابی با روایتی بی نظیر

پرواز
۱۳۹۷/۰۵/۱۹

دوستتت دارم شهید چیت ساز مهربوووووون

unknown
۱۳۹۷/۰۲/۱۱

هم تعریف کتاب را زیاد شنیده بودم هم نام شهید چیت سازیان را.تصور نمیکردم این چنین کتاب جذابی باشه.حقیقتا این حجم از جذابیت را فقط میشه در خاطراتی با این سبک مشاهده کرد. تصمیم دارم تا قبل از ماه رمضان,"بهشت مسموم"را

- بیشتر
۳۱۳
۱۳۹۶/۱۲/۱۳

دانستن سرنوشت ، مرام و خلق و خوی مردان بزرگ ، آدم رو با حقارت سرگرم شدن در دنیای امروزی بیش از پیش اشنا می کند و افق دید خواستگاه زندگی را متعالی می سازد . خوشا به حالشان

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۹۹)
دروغ نمی‌گم فرشته. خدا خودش می‌دانه. من نمی‌خوام تو رختخواب بمیرم.
ــسیّدحجّتـــ
یک هفته از زندگی مشترکمان می‌گذشت. یک روز صبح علی آقا بعد از نماز صبح گفت: «زهرا خانم، من امروز باید برم. ساکم کجاست؟» با تعجب پرسیدم: «کجا؟» خندید و گفت: «خانۀ عمو شجاع. خَب گُلُم منطقه. من به‌جز جبهه کجا دارم برم!» با دل‌خوری نگاهش کردم. ـ نمی‌شه کمی دیرتر بری؟ ـ نه... دشمن نامردی کرده. ساکش را بستم. حوله و وسایل شخصی و چند پیراهن و شلوار و کمی میوه و تنقلات برایش گذاشتم. گفت: «اینجاست که فرق آدم مجرد و متأهل معلوم می‌شه. نمردیم و ساک ما هم پُر از کمکای مردمی شد.»
S
متوجه شدم پدرم دارد قرار عروسی را می‌گذارد و بعد هم حرف از مهریه به میان آمد. پدرم گفت: «من چیزی مد نظرم نیست؛ هر چی خودتان در نظر دارید و صلاح می‌دانید.» منصوره خانم به من نگاه کرد و با رضایت گفت: «ما به نیابت چهارده معصوم چهارده سکه مهر عروس خانم می‌کنیم.» در گوش مادر گفتم: «چه خبره! خیلی زیاده!» منصوره خانم شنید. ـ نه دخترم، زیاد نیست. ارزش شما بیشتر از ایناست. اما، بالاخره رسمه دیگه.
ــسیّدحجّتـــ
اشک توی چشم‌های هر دویِمان بازی می‌کرد. علی آقا آدم توداری بود و خیلی کم احساساتش را به زبان می‌آورد. خم شد و مشغول بستن بند پوتین‌هایش شد. ساعت هدیۀ سر عقد را بسته بود. به دستش گشاد بود. فکر کردم یادم باشد دفعۀ بعد که برگشت بدهم برایش کوچکش کنند. وقتی سرش را بالا گرفت، دیدم چشم‌ها و صورتش تا زیر گلو سرخ شده. صدایش بغض داشت، گفت: «گُلُم، مواظب خودت باش. حلالم کن.» دلم می‌خواست با صدای بلند گریه کنم. دلم می‌خواست بگویم من را با خودت ببر. توی چشم‌هایم خیره شد. چشم‌های آبی‌اش مثل دریا متلاطم بود. گفتم: «تو هم مواظب خودت باش. شفاعت یادت نره.» یک‌دفعه بدون اینکه چیزی بگوید، از پله‌ها پایین دوید و، همان‌طور که تندتند و پشت به من می‌رفت، دستش را بالا گرفت و گفت: «گُلُم، من رفتم. خداحافظ.»
S
جمله‌ای از علی آقا زیر عکس بود که با خط قرمز نوشته بود: «کسی می‌تواند از سیم خاردارهای دشمن عبور کند که در سیم خاردارهای نفسش گیر نکرده باشد.»
زهرا
دستش را گذاشت روی شکمش. دستش خالی بود. پرسیدم: «ساعتت کو؟» خیلی بی‌تفاوت گفت: «یکی از بچه‌ها ازش خوشش آمد، گرفت نگاهش کنه، گفتم مال خودت.» حرصم گرفت. گفتم: «علی، اون کادوی سر عقدمون بود. تبرک مکه بود. بنده خدا بابا با چه شوق و ذوقی برا دامادش گرفته بود. رادوی اصل بود.» سری تکان داد و گفت: «این‌قدر از این ساعتا باشه و ما نباشیم. تا توانی دلی به دست آور!»
مهدی بخشی
پرسیدم: «ساعتت کو؟» خیلی بی‌تفاوت گفت: «یکی از بچه‌ها ازش خوشش آمد، گرفت نگاهش کنه، گفتم مال خودت.» حرصم گرفت. گفتم: «علی، اون کادوی سر عقدمون بود. تبرک مکه بود. بنده خدا بابا با چه شوق و ذوقی برا دامادش گرفته بود. رادوی اصل بود.» سری تکان داد و گفت: «این‌قدر از این ساعتا باشه و ما نباشیم. تا توانی دلی به دست آور!»
monireh
ـ دروغ نمی‌گم فرشته. خدا خودش می‌دانه. من نمی‌خوام تو رختخواب بمیرم. می‌دانم بالاخره جنگ دیر یا زود تمام می‌شه و همه برمی‌گردن سر خانه و زندگی خودشان. ماها که می‌مانیم روزی صدهزار بار از حسرت می‌میریم و زنده می‌شیم. گفتم: «علی آقا، این حرفا چیه! راضی به رضای خدا باش.» گفت: «تو هستی؟» با اطمینان گفتم: «بله که هستم.» با خوشحالی پرسید: «اگه من شهید بشم، باز راضی‌ای؟ ناراحت نمی‌شی؟» کمی مکث کردم، اما بالاخره جواب دادم. ـ ناراحت چیه؛ از غصه می‌میرم. تو همسرمی، عزیزترین کسم، نیمی از وجودم. ما همدیگر رو دوست داریم. بابای بچه‌می. اصلاً فکرش هم برام سخته. اما وقتی خواست خدا باشه، راضی ‌می‌شم. تحمل می‌کنم. یک‌دفعه خوشحال شد. زود پرسید: «واقعاً؟!» از این حرف‌ها گریه‌ام گرفته بود.
مهدی بخشی
گریه‌ام گرفت. فکر کردم واقعاً علی آقا مرگ را زیبا‌تر از زندگی می‌دانست؟! زیر لب گفتم: «شهادت؛ یعنی شهادت این‌قدر شیرین و دلنشینه که این‌طور عاشقانه به دنبالش بودی و به خاطر به دست آوردنش از من و بچه و پدر و مادری، که اون همه دوستش داشتی، دل کندی!
Barzegar:)
درد مثل خون پخش شده بود توی تمام تنم.
پناه

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۸۶ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۴/۱۲/۱۶
شابک‌‫‬‭۹۷۸-۶۰۰-۰۳-۰۲۸۱-۸
تعداد صفحات۲۸۶صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۴/۱۲/۱۶
شابک‌‫‬‭۹۷۸-۶۰۰-۰۳-۰۲۸۱-۸

تجربه بهتر در اپلیکیشن