با کد تخفیف Salam اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب دختر شالی های سبز اثر عبدالقادر مرادی

کتاب دختر شالی های سبز

نویسنده:عبدالقادر مرادیانتشارات:انتشارات آموسال انتشار:۱۳۹۶تعداد صفحه‌ها:۱۰۴ صفحهدسته‌بندی:امتیاز:بدون نظر
انتشاراتانتشارات آمو

سال انتشار۱۳۹۶

تعداد صفحه‌ها۱۰۴ صفحه

معرفی کتاب دختر شالی های سبز

کتاب دختر شالی های سبز نوشتۀ عبدالقادر مرادی است. این کتاب را انتشارات آمو در سال ۱۳۹۶ منتشر کرده است.

خواندن کتاب دختر شالی های سبز را به چه کسی پیشنهاد می کنیم؟

علاقه‌مندان به داستان‌های نویسندگان افغانستانی می‌توانند از خواندن این کتاب لذت ببرند.

بخش‌هایی از کتاب دختر شالی های سبز

از همان روز به بعد همه چیز آغاز شد و همه چیز پایان یافت. از همان روز به بعد همه چیز شکست و ریخت و به هم خورد. از همان روز به بعد حافظه و ذهنش هم رو کردند به خرابی. مادر هر روز برمی‌خاست که برود، ولی نمی‌شد. مشکلی در کار می‌افتاد و بندشی از راه می‌رسید. می‌نشست که توفان بگذرد؛ بادوباران بماند. بیماری‌اش بگذرد. روزهای سه‌شنبه مشکل‌گشا می‌کرد. شمعی روشن می‌کرد و بعد کشمش و نخود و نان را پهلویش می‌گذاشت و دعا می‌خواند. بعد برای همسایه‌ها یک‌یک پارچه نان و چند دانه کشمش و نخود می‌داد و می‌گفت که نذر مشکل‌گشا است. مگر مشکل‌ها گشوده نمی‌شدند. توفان زود گذشتنی نبود. باران ماندنی نبود و باد آرام شونده به نظر نمی‌رسید. سرفه‌ها و بیماری‌اش زیادتر می‌شدند، کمتر نی و هر لحظه در پی کندن دل و جگر او بودند و همان بود که به یک پلک‌زدن سال‌ها گذشتند و این گپ داغ کم‌کم در ذهن مادر رنگ باخت و پوسید. «قربان را بردند.» کی می‌گوید که قربان را بردند؟ قربان خودش رفت. از دست ما و زندگی ما گریخت. از پدر گریخت. از همه چیز گریخت. از نامهربانی‌های ما گریخت. نه، نمی‌شود که این‌گونه هم تصور کرد. قربان بچه‌ای نبود که از پدر، مادر و از نامهربانی‌های آنها بگذرد. از مادر و از خانه بگریزد. حتمی فریبش داده‌اند که بیا برایت بوت نو هم می‌دهیم. سال‌ها بود که او در آرزوی یک بوت نو می‌سوخت. اولاد اگر ریش و بروت هم بکشد، بازهم به نظر مادر همان کودکی است که بود. من او را می‌شناسم. خودش نرفته، فریبش داده‌اند. بچه‌گک ساده‌دلم را فریب داده‌اند و برده‌اند و گفته‌اند که بیا برایت بوت نو هم می‌دهیم. نمی‌شد به این تصورهای نادرست اکتفا کرد. همه چیز مثل آفتاب روشن بود. بچه‌های مردم گم می‌شدند. هر روز، هر شب. می‌دانست که واقعیت همین است. اما نمی‌دانست چرا. اگر بگوید که قربان خودش رفته، بسیار درد نداشت. یعنی که در گم‌شدن قربان خودش هم مقصر است؛ پدرش هم مقصر است و با این‌گونه قضاوت می‌شد کمی دلش را تسلی بدهد.

نظری برای کتاب ثبت نشده است
بریده‌ای برای کتاب ثبت نشده است