با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
هیولای هزار دندان و بیست و نه قصه‌ی دیگر

دانلود کتاب صوتی هیولای هزار دندان و بیست و نه قصه‌ی دیگر

بدون نظر
بدون نظر
دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه

معرفی کتاب صوتی هیولای هزار دندان و بیست و نه قصه‌ی دیگر

کتاب صوتی هیولای هزاردندان و بیست و نه قصه دیگر، مجموعه ۳۰ داستان کودکانه تخیلی و فانتزی از تری جونز، نویسنده بریتانیایی است. این کتاب روایتی جذاب است از داستان‌هایی خیالی و عامیانه برای کودکان تا خود را در داستان پریان غرق کنند. 

کتاب هیولای هزار دندان و بیست و نه قصه‌ی دیگر تخیل کودکان را تقویت می‌کند و کمک می‌کند با ذهنی خلاقانه‌تر دنیا را ببینند.

شنیدن کتاب هیولای هزار دندان و بیست و نه قصه‌ی دیگر را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام کودکان علاقه‌مند به داستان پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب هیولای هزار دندان و بیست و نه قصه‌ی دیگر

سالیان سال قبل، در سرزمینی دور، ترسناک‌ترین جانور عالم در بیرون شهر پرسه می‌زد. چهار تا چشم و شش تا پا و هزار تا دندان داشت. صبح‌ها مردهایی را که داشتند سرِ زمین‌هایشان می‌رفتند می‌گرفت و یک لقمه‌ی چپ‌شان می‌کرد. بعدازظهرها وارد مزارع خلوت می‌شد و مادرها و بچه‌هایی را که نشسته بودند و غذا می‌خوردند می‌بلعید و شب‌ها به دنبال شامش در خیابان‌های شهر می‌گشت.

در بزرگ‌ترین شهر آن دیار، قنادی با همسرش زندگی می‌کرد. آنها پسر کوچولویی به اسم سام داشتند. یک روز صبح که سام داشت در پختن شیرینی به پدرش کمک می‌کرد، صدای جارچی را شنید که داشت اعلام می‌کرد شهردار ده کیسه‌ی طلا برای کسی که بتواند شهر را از شر هیولا خلاص کند جایزه تعیین کرده است.

سام گفت: «چقدر دلم می‌خواست اون ده تا کیسه‌ی طلا مال من می‌شد!»

پدرش گفت: «مزخرف نگو! اون شیرینی‌ها رو بذار تو اجاق».

آن بعدازظهر، اهالی شهر دوباره صدای جارچی را شنیدند که خبر از جایزه‌ی صد سکه‌ی طلایی می‌داد، که پادشاه برای کسی که می‌توانست مملکت را از شر آن هیولا خلاص کند، تعیین کرده بود.

سام گفت: «وای چقدر دلم می‌خواست اون صد تا سکه‌ی طلا مال من می‌شد!»

پدرش گفت: «این حرفای گُنده به تو نیومده. حالا بدو و تا هوا تاریک نشده این کیک‌ها رو ببر به قصر».

سام با طَبقی از کیک بر سرش، به سوی قصر به راه افتاد. ولی آن‌قدر در فکر صد کیسه‌ی طلا بود که راهش را گم کرد و خیلی زود تاریکی هم از راه رسید.

سام گفت: «وای خداجون! الآنه که هیولا واسه‌ی پیدا کردن شام شبش پیداش بشه. بهتره زودتر برگردم خونه»

نظری برای کتاب ثبت نشده است
بریده‌ای برای کتاب ثبت نشده است

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی