با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
اوراکل؛ جلد اول

دانلود و خرید کتاب اوراکل؛ جلد اول

۳٫۶ از ۱۴۳ نظر
۳٫۶ از ۱۴۳ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب اوراکل؛ جلد اول  نوشته  هما پوراصفهانی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه

معرفی کتاب اوراکل؛ جلد اول

کتاب اوراکل؛ جلد اول رمانی معمایی و پلیسی از هما پوراصفهانی است. او رمان اوراکل را که با ماجرای فرار مهرداد از دست پلیس آغاز می‌شود، در دو جلد نوشته است. 

درباره‌ی کتاب اوراکل؛ جلد اول

هما پوراصفهانی در کتاب اوراکل، فضایی پلیسی و معماگونه را رقم زده است. اوراکل با ماجرای فرار مهرداد آغاز می‌شود. مهردادی که شب‌هاست بیخوابی کشیده است و مدت‌ها پنهان بوده است، حالا به زور قرص خواب، می‌خواهد چندساعتی را در دنیای خواب باشد و از دنیای واقعی بی‌خبر. خواب را مثل یک تسکین می‌بیند. اما همین که چشمانش گرم می‌شود، صدای پایی که هراسان به سمت اتاق او می‌دود او را از خواب بیدار می‌کند... مهرداد متوجه می‌شود که پلیس‌ها محل مخفیگاه او را فهمیده‌اند و حالا او باید از آنجا فرار کند....

کتاب اوراکل؛ جلد اول را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

اگر از طرفداران داستان‌های پلیسی هستید و از باز کردن گره‌های معمایی لذت می‌برید، کتاب اوراکل را بخوانید. 

بخشی از کتاب اوراکل؛ جلد اول

مهرداد خداحافظی‌ای  زیر لب گفت و از خانه مرد بیرون زد. دری را که داخل کوچه باز می‌شد با استرس تمام باز کرد. دیگر خبری از نور گردان نبود، ولی همین که سرش را بیرون برد و سمت راستش گردن کشید ماشین پلیس را با دو سرنشین جلوی در ویلایشان دید. تیز نگاهشان کرد. نگاه هر دو نفر آن‌ها جایی سمت پشت‌بام ویلایشان بود. شانس آورده بود که همان ابتدا پشت‌بام را محاصره نکرده بودند. باید قبل از این‌که دیده می‌شد بین شمشادهای روبه‌رویش می‌دوید و از چندین قسمت پر از شمشاد و چمن نیمه‌خشک شده رد می‌شد و می‌رسید به دیوار شهرک. از روی دیوار شهرک رفتن هم خودش مصیبتی بود. دوان دوان خودش را به شمشادها رساند. آنجا دیگر جایش امن بود. ترسش فقط از دیوارها و دوربین و نگهبان شهرک بود. برای خارج شدن بی‌دردسر از شهرک باید یک غلطی می‌کرد. شماره نگهبان را داخل گوشی‌اش داشت؛ اما تماس گرفتن با خط جدیدش زیاد به نفعش نبود. شاید روزی نگهبان هوس می‌کرد او را بفروشد. برای همین هم بی‌خیال این‌که خودش تماس بگیرد، شماره مهربان را گرفت. بوق اول به دوم نرسیده مهربان ترسیده جواب داد:

ــ چی شد مهراد؟ رفتی؟

مهراد با صدایی آهسته گفت:

ــ چه‌جوری برم مهربان؟ روی دیوارها دوربینه. این نگهبانه سه‌سوته می‌بینه منو! تازه بخوام از در شهرکم برم بیرون احتمالش زیاده که اونجا هم پلیس وایساده باشه.

مهربان چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشید. فکر اینجایش را نکرده بود. بعد از چند لحظه فکری در سرش جرقه زد و گفت:

ــ من درستش می‌کنم. وایسا چند دقیقه دیگه بهت زنگ می‌زنم.

مهراد به مهربان ایمان داشت. برای همین هم بی‌حرف تماس را قطع کرد و همان‌جا منتظر مهربان ایستاد. داشت یخ می‌زد. قلبش هم از شدت استرس و غصه چیزی به پاره پاره شدنش نمانده بود. حتی نمی‌توانست اتفاقی را که افتاده بود باور کند! پس چه‌طور قرار بود زیر بار چنین چیزی برود؟ دلش می‌خواست فریاد بزند، آن‌قدر که حنجره‌اش به یغما برود. سردش بود اما دیگر سرما را حس نمی‌کرد. فقط به او فکر می‌کرد... به او که می‌گفتند دیگر نیست! دسته ساک را محکم‌تر بین انگشتانش فشرد. صدای گوشی‌اش که بلند شد سریع با همان صدای اولیه جواب داد:

ــ چی شد؟

مهربان پوفی کرد و گفت:

ــ هیچی مردک دندون‌گرد! خریدمش. برو از روی دیوار رد شو. قراره برای چند دقیقه دوربین‌ها رو خاموش کنه و بعدا بگه مشکل داشته. فقط به محض این‌که سوار ماشین شدی و راه افتادی با من تماس بگیر. کارت دارم.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۵۶)
ARASTEH
۱۳۹۹/۰۴/۲۵

این داستان و بقیه داستانهای خانم پوراصفهانی بیشتر جنبه فانتزی و رومانتیک داره یعنی اصلا شبیه واقعیت نیست شاید یه نفر با خوندن این کتاب و بقیه کتابهای ایشون بگه اه چقدر لوس و چندش و یکی دیگه بگه چ

- بیشتر
b_ggg
۱۳۹۹/۰۲/۱۷

خانوم پوراصفهانی همیشه هم خودشون گفتن که من از ۲۰ به کتاب هام نمره ۱۷ میدم چون که ایشون قبول دارند که همیشه کتاب هاشون آرمان‌گرا هستن اصلاً به واقعیت نزدیک نیستند و از نظر من خیلی چیزها را میبرن

- بیشتر
Yas
۱۳۹۹/۰۲/۲۱

خوندمش قلمش خیلی ضعیفه اصلا توصیه نمیکنم هربار رمانی‌منتشر میکنن امیدوارم این بار قلمشون فرق کرده باشه اما همونه کاش بجای تند تند کتاب چاپ کردن وقت برای درست نوشتن میذاشتن الان اکثر نویسنده های خوبم حتی قلمشون افت کرده

Rare
۱۳۹۹/۰۲/۲۱

واقعا پشیمونم از هزینه ای که برای این کتاب کردم ی فیلم هندی به تمام معنا..نویسنده این کار باید برن فیلمنامه فیلم هندی بنویسند جای تند تند چاپ کتاب

Aysan
۱۳۹۹/۰۲/۲۰

آخر رمان طوری تموم میشه که خواننده احساس میکنه تو کل مدت زمانی که داشته میخونده سرکار بوده. پیشنهاد نمیکنم.

کاربر ۱۱۶۲۹۱۳
۱۳۹۹/۰۳/۲۸

خوب نبود. منم پسرفت رو حس کردم توی داستان کتاب...

Faezeh
۱۳۹۹/۰۳/۲۷

به نظرم ضعیف ترین رمان خانم اصفهانی بود. تمام اتفاقات رمان رو میشد پیش بینی کرد. اتفاقات کلیشه ای و تکراری زیادی داشت.

apam
۱۳۹۹/۰۲/۲۶

ارزش خوندن نداره، خیلی بچگانه س

لیلا
۱۳۹۹/۰۴/۲۶

نویسنده قلم روانی دارد ولی در قسمت معمایی می خواسته خیلی غیر قابل پیش بینی داستان را جلو ببره و کلا این قسمت داستان خیلی غیر واقعی و غیر قابل باور نوشته شده. به نظرمن خیلی مهمه که نویسنده بتونه

- بیشتر
گلبرگ
۱۳۹۹/۰۵/۰۹

درحال حاضر جلد اول رو تموم کردم و اصلا انتظار نداشتم کتاب در این حد ضعیف باشه. شخصیت پردازی واقعا کیفیت پایینی داشت، باوجود اینکه نویسنده تلاش کرده بود تا از یکسری کلیشه دوری کنه ولی بازهم موفق نبوده. چون در

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۷)
"دل آدم که می‌گیرد همیشه دلیلش دل‌تنگی نیست. از سر عشق و عاشقی هم نیست. گاهی ته دلت یک مشت حرف مفت، یک مشت احساس گندیده، یک مشت خاطره کپک زده جا مانده است که فقط نیاز به شستشویی جانانه دارد تا راه دلت باز شود. دور بریز تمام آن شپش زده‌های بو گندو را تا بتوانی نفس بکشی!"
راحله
هر وقت تنهاییت برات عزیز شد، بدون که فاصله‌ای تا مُردن نداری. شاید جسمی نمیری اما مرگ روحت حتمیه!
kosar
یه بار که جلوی ترست وایستی دیگه راحت می‌شی.
راحله
از نظر من احمق‌ها آن‌هایی هستند که نمی‌توانند فرق دوست داشتن و عادت و نیاز را از یکدیگر تشخیص بدهند و همه را با هم یکی می‌کنند و برچسب دوست داشتن را روی آن می‌چسبانند و آن روزی پی به اشتباهشان می‌برند که تا گلو غرق در بدبختی شده باشند.
katrina
"این تویی که اجازه می‌دی دیگران در موردت چه‌طور فکر کنن و باهات حرف بزنن.
katrina
"دل آدم که می‌گیرد همیشه دلیلش دل‌تنگی نیست. از سر عشق و عاشقی هم نیست. گاهی ته دلت یک مشت حرف مفت، یک مشت احساس گندیده، یک مشت خاطره کپک زده جا مانده است که فقط نیاز به شستشویی جانانه دارد تا راه دلت باز شود. دور بریز تمام آن شپش زده‌های بو گندو را تا بتوانی نفس بکشی
کاربر ۳۲۳۴۴۰۸
مجرم را پیدا نکرده بودند؟ مگر می‌شد؟ دلم می‌خواست در ماشین را باز کنم، پیاده شوم و بروم سراغ ماشین پلیسی که جلوی ورودی شهرک ایستاده بود و بپرسم "چه شده!" این‌قدر کله‌خر بودم که مطمئن بودم اگر تا نیم ساعت دیگر به جوابی نرسم این کار را خواهم کرد
♡doonya♡

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۵۲۶ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۱۲/۱۴
شابک۹۷۸-۹۶۴-۳۷۲-۹۶۴-۶
تعداد صفحات۵۲۶صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۱۲/۱۴
شابک۹۷۸-۹۶۴-۳۷۲-۹۶۴-۶