
کتاب حماسه ویچر (کتاب هفتم، بانوی دریاچه)
معرفی کتاب حماسه ویچر (کتاب هفتم، بانوی دریاچه)
کتاب حماسه ویچر (کتاب هفتم، بانوی دریاچه) نوشتهی آنجی سپکوفسکی و با ترجمهی بهناز حسینی و سینا طاوسی مسرور، ادامهی مستقیم ماجراهای گرالت، سیری و دنیای پرهیولای ویچر است. این کتاب هفتمین جلد از مجموعهی حماسه ویچر است و انتشارات آذرباد آن را منتشر کرده است. داستان در مرز میان اسطوره، افسانه، سیاست و جادو حرکت میکند و همزمان به سرنوشت قهرمانان اصلی و افسانهسازی دربارهی آنها میپردازد. در این جلد، هم با ماجراجوییهای تازه روبهرو میشویم و هم با روایتهایی که سالها بعد دربارهی این قهرمانان گفته میشود. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب حماسه ویچر (کتاب هفتم، بانوی دریاچه)
کتاب حماسه ویچر (کتاب هفتم، بانوی دریاچه) ماجراهای دنیای ویچر را به نقطهای میبرد که مرز میان افسانه و تاریخ در آن محو شده است. آنجی سپکوفسکی در این جلد، هم سرنوشت سیری، گرالت و همراهانشان را دنبال کرده است و هم نشان داده است که سالها بعد، چگونه قصهگویان، جادوگران و پژوهشگران دربارهی این ماجراها بحث و تفسیر میکنند. در آغاز، خواننده با صحنهای شوالیهوار و ارجاعی آشکار به افسانههای آرتوری روبهرو میشود؛ جایی که گلهد، شوالیهی جوان، در کنار دریاچهای جادویی با دختری به نام سیری دیدار میکند و گفتوگویی میان دو جهان و دو سنت افسانهای شکل میگیرد. کتاب حماسه ویچر (کتاب هفتم، بانوی دریاچه) ساختاری لایهلایه دارد؛ بخشی از آن در زمان «افسانه» میگذرد، جایی که نیموئه، بانوی دریاچه، در جزیرهی اینیش ویتره زندگی میکند و با شاگرد جوانش کاندوایرامرز دربارهی افسانهی ویچر و دختر ویچر کار میکند. آنها با نقاشیها، اسناد، ترانهها و رؤیاخوانی تلاش میکنند شکافهای روایت را پر کنند و بفهمند واقعاً چه بر سر سیری و گرالت آمده است. در بخشهای دیگر، کتاب خواننده را به دل ماجراهای اصلی میبرد؛ از دریاچههای جادویی و گورستانهای الفی تا دربار نیلفگارد و توطئههای امپراتور امیر. این جلد، هم ادامهی خط داستانی مجموعه است و هم نوعی بازخوانی و واکاوی افسانهای که پیرامون این شخصیتها شکل گرفته است.
خلاصه داستان حماسه ویچر (کتاب هفتم، بانوی دریاچه)
کتاب حماسه ویچر (کتاب هفتم، بانوی دریاچه) بر محور دو خط اصلی حرکت میکند: از یکسو، سیری در جهانی میان دریاچهها، الفها و درگاههای جادویی سرگردان است و گذشته، حال و آیندهاش بههم گره خورده است؛ از سوی دیگر، سالها بعد، نیموئه و شاگردش کاندوایرامرز در جزیرهای دورافتاده، افسانهی او و گرالت را از میان نقاشیها، اسناد و رؤیاها بازسازی میکنند. کتاب نشان میدهد چگونه ماجراهای خونین، فرارها، نبردها و انتخابهای سیری و گرالت، بعدها به افسانهای تبدیل شده که هرکس نسخهی خود را از آن روایت میکند. در این میان، امپراتور امیر، بدل سیری، دربار نیلفگارد، شورشها و جنگها، و همچنین اقامت گرالت در سرزمین توسان، هرکدام بهعنوان حلقههایی از زنجیر سرنوشت ظاهر میشوند. دغدغهی اصلی اثر، رابطهی سرنوشت، روایت و حافظه است.
چرا باید کتاب حماسه ویچر (کتاب هفتم، بانوی دریاچه) را بخوانیم؟
کتاب حماسه ویچر (کتاب هفتم، بانوی دریاچه) هم ادامهی ماجرای شخصیتهای آشناست و هم تأملی دربارهی خود افسانهسازی. خواننده در آن کتاب، هم نبردها، سفرها و جادو را دنبال میکند و هم میبیند که سالها بعد، چگونه جادوگران و پژوهشگران از دل نقاشیها و رؤیاها بهدنبال «نسخهی واقعی» داستان میگردند. این ترکیب ماجراجویی و بازخوانی افسانه، تجربهای چندلایه میسازد.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن کتاب حماسه ویچر (کتاب هفتم، بانوی دریاچه) به دوستداران فانتزی تیره، دنیاسازی مفصل، اسطورههای بازآفرینیشده و کسانی پیشنهاد میشود که جلدهای قبلی حماسه ویچر را دنبال کردهاند و میخواهند سرنوشت سیری، گرالت و جهان ویچر را در نقطهای پیچیدهتر و تأملبرانگیزتر ببینند.
بخشی از کتاب حماسه ویچر (کتاب هفتم، بانوی دریاچه)
«شوالیه با تکان دادن خود از بهت بیرون آمد، افسار را رها کرد و برای ادای احترام روی ماسهٔ خیس زانو زد. چون همان لحظه فهمیده بود که با چه کسی روبهرو شده است. او دستانش را رو به بیرون نگه داشت و با دهان تقریباً بسته گفت: «درود بر شما، بسیار باعث افتخار من است... این مقام والایی که به من اعطا میکنید، ای بانوی دریاچه. من شمشیر را خواهم پذیرفت...» پری دهانش را بالای آب آورد. «میشه از روی زانوهات بلند بشی و روت رو برگردونی؟ شاید بهتر باشه اِنقدر زل نزنی و بذاری من لباس بپوشم.» او اطاعت کرد. شوالیه شنید که او از آب بیرون آمد، لباسهایش را تکاند و درحالیکه آنها را روی بدن خیسش میکشید، ناسزای آرامی گفت. شوالیه مادیان سیاه را بررسی کرد. پوستش مانند مولسکین صاف و پرجلوه بود. بدون شک اسبی با خون اصیل بود، مطمئناً سحر شده؛ و بیشک ساکن دیگری از دنیای پریان، مانند صاحبش. «میتونی برگردی.» «بانوی دریاچه...» «و خودت رو معرفی کنی.» «من گلهد هستم، از کائر بنیک. یکی از شوالیههای شاه آرتور، ارباب کملوت، فرمانروای سرزمین تابستان و همچنین دامنونیا، دیفنینت، پوویس، دیفد...» دختر حرفش را قطع کرد. «و تمریا؟ ردینیا؟ ریویا؟ آئدیرن؟ نیلفگارد؟ این اسامی برای تو معنا دارن؟» «نه. هرگز چیزی از آنها نشنیدم.» او شانه بالا انداخت. بهغیراز شمشیرش چکمهها و بلوزش را نگهداشته بود، شسته و چلانده شده. «فکرش رو میکردم. امروز چه روزی از ساله؟» شوالیه که کاملاً مبهوت شده بود دهانش را باز کرد: «امروز، دومین ماه کامل بعد از بِلتِین... بانو...» او با لحن سنگینی گفت: «سیری.» شانههایش را جنباند تا لباسهایش بهتر روی پوست در حال خشک شدنش قرار بگیرد. طرز صحبتش عجیب و چشمانش درشت و سبز بود.»
حجم
۶۲۲٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۵
تعداد صفحهها
۶۰۰ صفحه
حجم
۶۲۲٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۵
تعداد صفحهها
۶۰۰ صفحه