
کتاب قلعه ای تنها در آینه (چاباموچی)
معرفی کتاب قلعه ای تنها در آینه (چاباموچی)
کتاب قلعهای تنها در آینه (چاباموچی) نوشتهی میزوکی سوجیمورا داستان دختری به نام کوکورو است که بعد از تجربهای تلخ در مدرسه، از رفتن به کلاسهایش دست میکشد و روزهایش را در اتاقی نیمهتاریک و پر از احساس گناه و دلدرد میگذراند. آینهی قدی اتاق او، که تا دیروز فقط تصویر چهرهی خستهاش را نشان میداد، ناگهان شروع به درخشیدن میکند و به دروازهای برای ورود به قلعهای مرموز تبدیل میشود؛ قلعهای که در آن هفت نوجوان، هرکدام با زخمها و تنهاییهای خود، دور هم جمع شدهاند و موجودی عجیب با ماسک گرگ، خود را «ملکهی گرگ» مینامد و به آنها وعده میدهد که آرزوی یکیشان برآورده خواهد شد. در این کتاب، سوجیمورا با تمرکز بر دنیای درونی نوجوانان، فشارهای مدرسه، قلدری همسالان، اضطراب، احساس شرم و گسست از خانواده را در قالب فضایی خیالانگیز و قلعهای پررمزوراز روایت کرده است. قلعهای که همزمان شبیه صحنهای از افسانههای اروپایی است و شبیه پناهگاهی موقت برای کودکانی که دیگر نمیتوانند با «قوانین عادی» کنار بیایند. غزل یزدانپناه متن را به فارسی برگردانده و انتشارات پرتقال نسخهی فارسی آن را منتشر کرده است. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب قلعه ای تنها در آینه (چاباموچی)
کتاب قلعهای تنها در آینه (چاباموچی) با تمرکز بر شخصیت کوکورو آنزای آغاز میشود؛ دختری که تازه وارد دورهی متوسطه شده اما خیلی زود مدرسه را رها کرده است. دلدردهای مداوم، اضطراب صبحگاهی، نگاه سنگین مادر، تماسهای معلمها و احساس گناه بابت نرفتن به مدرسه، فضای روزمرهی او را شکل میدهد. در همین روزهای خاکستری است که آینهی قدی اتاقش شروع به درخشیدن میکند و او را به قلعهای شبیه قلعههای افسانههای غربی میکشاند؛ قلعهای با سرسرایی بزرگ، راهپلههای فرششده، ساعت قدی و اتاقهایی مجلل که برای هرکدام از بچهها جداگانه آماده شده است. در این فضا، ملکهی گرگ ـ دختری کوچک با لباس مجلسی و ماسک گرگ ـ قوانین قلعه را توضیح میدهد: قلعه هر روز از ساعت ۹ تا ۵ باز است، ورود و خروج فقط از طریق آینههای اتاق بچهها انجام میشود، اگر کسی بعد از ساعت ۵ در قلعه بماند «گرگ» همه را مجازات میکند و در جایی پنهان، اتاقی به نام «اتاق آرزو» وجود دارد که فقط با یک کلید مخفی باز میشود و تنها آرزوی یک نفر را برآورده میکند. کتاب قلعهای تنها در آینه (چاباموچی) در ادامه، رابطهی میان هفت نوجوان را دنبال میکند؛ کوکورو، آکی، ریون، فوکا، ماسامونه، سوبارو و ئورهشینو. هرکدام از آنها اتاقی مخصوص به خود در قلعه دارند که با جزئیاتی متناسب با شخصیتشان چیده شده است؛ از کتابخانهی پر از افسانههای اروپایی در اتاق کوکورو تا صدای پیانویی که از اتاقی دیگر به گوش میرسد. ساختار کتاب بر اساس ترمها و ماهها پیش میرود؛ از «ترم اول: صبر کن و ببین» و ماه مه تا ژوئن و بعد، و نشان میدهد که چطور این هفت نفر، که نقطهی مشترکشان نرفتن به مدرسه است، بهتدریج با هم آشنا میشوند، از گذشتههایشان کمکم پرده برمیدارند و در عین جستوجوی کلید، نوعی «کلاس موازی» برای خودشان در قلعه میسازند. سوجیمورا در خلال گفتوگوها، جزئیات زندگی خانوادگی، فشارهای مدرسه، قلدری همکلاسیها، نقش معلمها و مشاوران، و همچنین امیدهای کوچک و رؤیاهای شخصی هرکدام از بچهها را نشان داده است، بیآنکه پایان ماجرای قلعه یا سرنوشت اتاق آرزو را در همان ابتدا روشن کند.
خلاصه داستان قلعه ای تنها در آینه (چاباموچی)
هشدار: این پاراگراف بخشهایی از داستان را فاش میکند! داستان قلعهای تنها در آینه (چاباموچی) با روزمرگی خفهکنندهی کوکورو شروع میشود؛ صبحهایی که با دلدرد و تهوع بیدار میشود، صدای وانت فروشگاه محلی و خندهی بچههایی که در پارک بازی میکنند، یادآور این است که «روز مدرسه» در جریان است و او در اتاقی تاریک پنهان شده است. تجربهی قلدری در مدرسهی قبلی، بهویژه تحقیر شدن توسط سانادا و دارودستهاش و شکستن دوستیاش با موئه توجو، باعث شده که دیگر نتواند قدم به مدرسه بگذارد. مادرش بین نگرانی و عصبانیت در نوسان است، پدرش با جمعکردن کنسول بازی و تهدید به محدود کردن تلویزیون، میخواهد او را به «مسیر درست» برگرداند و معلمها و مشاوران، از جمله آقای ایدا و مدرسهی ویژهی «کلاس قلب» (کوکورو نو کیوشیتسو)، سعی میکنند راهی برای بازگشت او به تحصیل پیدا کنند. در میانهی این بنبست، آینهی قدی اتاق کوکورو ناگهان میدرخشد و او را به قلعهای عجیب میکشاند. آنجا با ملکهی گرگ روبهرو میشود که اعلام میکند هفت نوجوان «شنلقرمزی گمشده» به این قلعه دعوت شدهاند و تا پایان ماه مارس فرصت دارند کلید اتاق آرزو را پیدا کنند. قلعه هر روز از ۹ تا ۵ باز است و اگر کسی بعد از این ساعت بماند، «گرگ» همه را میبلعد. هرکدام از بچهها آینهای در اتاق خود دارند که به یکی از هفت آینهی سرسرای قلعه وصل است. آنها کمکم با هم آشنا میشوند؛ آکیِ کلاس نهم که رفتاری بالغ و هدایتگر دارد، ریونِ فوتبالیست، فوکای عینکی با صدای خاص، ماسامونهی غرق در بازیهای ویدئویی، سوباروی تندوتیز و ئورهشینوی خجالتی. همهی آنها وجه مشترکی دارند: به مدرسه نمیروند و هرکدام به دلیلی از محیط مدرسه جدا شدهاند. در طول ماهها، قلعه برایشان به پناهگاهی موقت تبدیل میشود؛ جایی که میتوانند بدون قضاوت، حرف بزنند، بازی کنند، درس بخوانند یا فقط در اتاقهایشان وقت بگذرانند. همزمان، جستوجوی کلید اتاق آرزو در پسزمینه جریان دارد و هرکدام در دل خود آرزویی پنهان دارند؛ از پاکشدن یک فرد آزارگر از زندگی گرفته تا تغییر بنیادی در وضعیت خودشان. قوانین سختگیرانهی قلعه ـ ممنوعیت آوردن دیگران، خطر مجازات گرگ، محدودیت زمانی و بستهشدن قلعه در پایان مارس ـ تنشی دائمی ایجاد میکند. داستان بهتدریج نشان میدهد که این هفت نفر چطور از غریبههایی منزوی به گروهی تبدیل میشوند که ناچارند به هم اعتماد کنند، مراقب هم باشند و در عین رقابت برای رسیدن به اتاق آرزو، نوعی همسرنوشتی را تجربه کنند. در پسِ ماجرای فانتزی قلعه، روایت اصلی دربارهی مواجههی نوجوانان با شرم، ترس، تنهایی و امکان دوبارهساختن پیوند با دیگران است.
چرا باید کتاب قلعه ای تنها در آینه (چاباموچی) را بخوانیم؟
قلعهای تنها در آینه (چاباموچی) از یکسو داستانی فانتزی دربارهی قلعهای مخفی، آینههای جادویی و ملکهای با ماسک گرگ است و از سوی دیگر، روایتی دقیق از تجربهی نوجوانانی است که زیر فشار مدرسه، قلدری، توقع خانواده و اضطراب، از مسیر معمول زندگی کنار کشیدهاند. این ترکیب باعث شده که کتاب هم برای کسانی که به فضاهای خیالانگیز و قلعههای پررمزوراز علاقه دارند جذاب باشد و هم برای کسانی که دنبال متنی هستند که احساسات پیچیدهی نوجوانی، از شرم و خشم تا امید و دوستی، را جدی بگیرد. در این اثر، سوجیمورا نشان داده است که «نرفتن به مدرسه» فقط یک تنبلی ساده یا لجبازی نیست، بلکه میتواند نتیجهی زخمهایی باشد که در روابط همسالان، رفتار معلمها یا ساختار مدرسه شکل گرفته است. گفتوگوهای میان هفت نوجوان، اتاقهای شخصیشان در قلعه، و قوانین سختگیرانهای که ملکهی گرگ وضع کرده، بستری فراهم کرده است تا موضوعاتی مثل قلدری، انزوا، احساس گناه، فشار والدین، و تلاش برای پیدا کردن جایی امن برای بودن، بهتدریج و بدون شعار دادن، باز شوند. خواندن این کتاب میتواند کمک کند نگاه تازهای به رفتار نوجوانانی شکل بگیرد که از مدرسه فاصله گرفتهاند و در عین حال برای کسانی که خود را «جاافتاده در حاشیه» میبینند، تجربهی همدلی و همداستانی فراهم کند. از طرف دیگر، ساختار قلعه و جستوجوی کلید اتاق آرزو، تعلیقی مداوم ایجاد کرده است: هر روز از ۹ تا ۵ فرصتی محدود برای بودن در دنیایی دیگر، دوستیهای تازه، امکان گفتن حرفهایی که در مدرسه و خانه جایی ندارند، و در پسِ همهی اینها، سؤالی که آرامآرام پررنگتر میشود: اگر فقط یک آرزو بتواند برآورده شود، هرکدام از این هفت نفر حاضر است چه چیزی را قربانی کند و چه چیزی را نگه دارد؟
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن قلعهای تنها در آینه (چاباموچی) به نوجوانانی پیشنهاد میشود که با مدرسه، قلدری همسالان، اضطراب اجتماعی یا احساس تنهایی دستوپنجه نرم میکنند و دنبال داستانی هستند که این تجربهها را جدی بگیرد. همچنین به والدین، معلمها و مشاورانی پیشنهاد میشود که میخواهند از زاویهی نگاه خود نوجوانان، فشارهای مدرسه و ترکتحصیل را بهتر بفهمند. علاقهمندان به داستانهای فانتزی با فضاهای قلعهای، آینههای جادویی و گروههای کوچک شخصیتهای همسنوسال هم میتوانند از این کتاب لذت ببرند.
بخشی از کتاب قلعه ای تنها در آینه (چاباموچی)
«اتاقش باوجود پردههای نارنجی، باز تاریک و دلگیر بود و کوکورو بابت اینهمه زمانی که تنها در اتاقش میماند، احساس گناه میکرد. حس میکرد بابت تنبلی و وقت تلف کردن سرزنش میشود. اولها از اینکه در خانه تنها باشد لذت میبرد؛ اما با گذشت زمان، بااینکه کسی چیزی به او نمیگفت، فهمید که نمیتواند مدت زیادی به این وضعیت ادامه بدهد. پشت اغلب قوانین بنیادی دلایل درستی بود. قوانینی مثل صبحها باید پردهٔ اتاق را کنار بزنی. و همهٔ بچهها باید به مدرسه بروند. دو روز پیش، او و مادرش از مدرسهای خصوصی که به آن «اسکول» میگفتند (اسم انگلیسیاش را استفاده میکردند) بازدید کرده بودند و مطمئن بود امروز حتماً دوباره مدرسه را شروع میکند. بااینحال وقتی از خواب بیدار شد، فهمید که قرار نیست به مدرسه برود. مثل همیشه دلدرد امانش را بریده بود. بازی درنمیآورد؛ دلش واقعاً درد میکرد. و دلیلش را هم نمیدانست. صبحها دلش و گاهی هم سرش از درد زقزق میکرد. مادرش میگفت مجبور نیستی بری. برای همین وقتی از پلهها پایین رفت و به ناهارخوری رسید، نگران واکنش مادرش نبود. «مامان، دلم درد میکنه.» مامانش لیوانی شیر گرم و نان تست برایش آماده کرده بود و وقتی جملهٔ کوکورو را شنید، صورتش خالی از هر حسوحالی شد. سعی کرد با دخترش چشمدرچشم نشود. همانجور با سری پایینانداخته، لیوان شیر را برداشت و رفت سمت میز ناهارخوری. پرسید: «چهجور دردیه؟» بعد پیشبند قرمزی را که روی کتوشلوار کارش پوشیده بود، کَند و به یکی از صندلیها آویزان کرد. کوکورو با صدایی آهسته گفت: «مثل همیشه.» اما هنوز جملهاش را تمام نکرده بود که مادرش پرید وسط حرفش. «مثل همیشه؟ ولی دیروز که حالت خوب بود. میدونی که مدرسهٔ جدیدت مثل مدرسهٔ قبلی نیست. لازم نیست هر روز بری و تعداد شاگردهای کلاسها هم کمتره و به نظر میآد معلمها هم مهربون باشن. خودت گفتی میری. ولی حالا داری بهم میگی نمیری؟»»
حجم
۳۷۴٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۴۴۸ صفحه
حجم
۳۷۴٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۴۴۸ صفحه