
کتاب آفتاب، با تو
معرفی کتاب آفتاب، با تو
کتاب آفتاب، با تو است نوشتهی ماکوتو شینکای با ترجمهی نیلوفر عزیزپور داستان نوجوانی به نام هوداکا را روایت کرده است که از جزیرهی محل زندگیاش فرار میکند تا در توکیو زندگی تازهای بسازد؛ شهری که در آن باران بیوقفه میبارد و مرز میان جهان عادی و جهانی آسمانی پر از ماهیهای شفاف و ابرهای زنده، کمکم محو میشود. این کتاب که نشر پرتقال آن را منتشر کرده است، در مجموعهی چاباموچی قرار دارد و بر پایهی جهان و شخصیتهای آشنا برای دوستداران آثار شینکای شکل گرفته است؛ جهانی که در آن عشق نوجوانی، تغییرات عجیب آبوهوا، افسانههای مدرن و فشارهای زندگی شهری درهم تنیده شدهاند. روایت از همان سطرهای آغازین، با تصویر کشتیای در دل باران و پسری که بهسوی توکیو میرود، خواننده را وارد فضایی میکند که هم بوی دریا میدهد و هم بوی آسفالت خیسِ شهر. در کنار هوداکا، دختری با موهای خرگوشی و تواناییای رازآلود برای آفتابیکردن آسمان، مردی میانسال و خسته با پیراهن قرمز، زنی جوان و پرانرژی به نام ناتسومی و حتی بچهگربهای سیاه به نام رِین، شبکهای از رابطهها و انتخابها را میسازند که در پسِ باران بیپایان توکیو شکل میگیرد. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب آفتاب، با تو
کتاب آفتاب، با تو است با تمرکز بر هوداکا موریشیما، پسر شانزدهسالهای که از جزیرهی بارانیاش به توکیو فرار کرده است، تصویری پرجزئیات از شهری میسازد که زیر بارانهای بیوقفه و رگبارهای محلی، هم خیرهکننده است و هم بیرحم. هوداکا در کشتی عازم توکیو، زیر بارانی که انگار هرگز قطع نمیشود، به تابستانی فکر میکند که دو سال و نیم پیش در این شهر گذرانده است؛ تابستانی که در آن با دختری روبهرو شده که توانایی عجیبی در پیوند با آسمان دارد. ساختار کتاب در چند بخش بلند پیگرفته شده است و فصلهایی مانند «پسری که از جزیره رفت»، «بزرگترها» و «تجدید دیدار، پشتبام و شهری پر از نور» هرکدام زاویهی دید و برشی تازه از ماجرا را نشان دادهاند. در فصل اول، خواننده همراه هوداکا از کشتی تا خیابانهای شلوغ شینجوکو، کافهی مانگا، شبهای بیسرپناهی در کابوکیچو و آشنایی با مردی به نام سوگا و زنی به نام ناتسومی پیش میرود؛ دو بزرگسال عجیب که در یک شرکت کوچک برنامهریزی و نویسندگی کار میکنند و هوداکا را بهعنوان دستیار و کارآموز میپذیرند. در همین مسیر، افسانهی «دختر آفتاب» و «زنان باران» از زبان فالگیرها، دانشمندان هواشناسی و شایعات اینترنتی وارد داستان شده است. کتاب آفتاب، با تو است نوشتهی ماکوتو شینکای در فصل «بزرگترها» زاویهی دید را عوض کرده و بخشی از ماجرا را از نگاه ناتسومی روایت کرده است؛ زنی جوان که در میانهی بلاتکلیفیهای شغلی و خانوادگی، حضور هوداکا برایش شبیه نسیمی تازه است. این جابهجایی زاویهی دید، رابطهی میان نسل نوجوان و نسل بزرگتر را روشنتر کرده است؛ نسلی که درگیر مصاحبه با فالگیرها، نوشتن مقاله دربارهی افسانههای مدرن، پیگیری شایعات «دختر آفتاب واقعی» و همزمان، حسابوکتاب قبضها و اجاره و خرید نوشیدنیهای انرژیزا برای دوران میانسالی است. در فصل «تجدید دیدار، پشتبام و شهری پر از نور» ماجرا دوباره به سمت هوداکا و دختری با موهای خرگوشی برمیگردد؛ دختری که پیشتر در شعبهی مکدونالد به او همبرگر داده بود و حالا در کوچههای باریک و هتلدارِ کابوکیچو، درگیر مردان مشکوک است. صحنهی فرار، اسلحهای که هوداکا فکر میکرد اسباببازی است و شلیک ناگهانی، داستان را وارد سطح تازهای از خطر و انتخاب میکند. در پسِ همهی اینها، خاطرهی روزی که دختر در پشتبام یک ساختمان متروکه از دروازهی توریئی گذشت و وارد جهانی آسمانی پر از ماهیهای شفاف و ابرهای زنده شد، مثل هستهی رازآلود کتاب باقی مانده است.
خلاصه کتاب آفتاب، با تو
هشدار: این پاراگراف بخشهایی از داستان را فاش میکند! در کتاب آفتاب، با تو است محور اصلی داستان، پیوند میان هوداکا و دختری است که بعدها بهعنوان «دختر آفتاب» شناخته میشود؛ دختری که در کودکی، کنار تخت مادر بیمار خود در بیمارستان، نوری باریک را میبیند که از شکاف ابرها روی پشتبام ساختمانی متروکه میافتد. او بهسوی آن نور کشیده میشود، از دروازهی توریئی روی پشتبام میگذرد و ناگهان خود را در آسمانی آبی و عمیق مییابد؛ جایی که ابرهای بارانزا مثل گلکلمهای عظیم زیر پایش گسترده شدهاند و ماهیهای شفاف و رنگینکمانی در میانشان شنا میکنند. این تجربهی رؤیاگونه، که بعدها خودش آن را شاید رؤیا بنامد، در واقع آغاز توانایی او برای پیوند با آبوهوا است؛ تواناییای که بعدها با دعاهای سادهاش، میتواند برای مدتی کوتاه، آسمان توکیو را آفتابی کند. هوداکا که از خشونت و فشار زندگی در جزیره فرار کرده است، در توکیو با واقعیتی سخت روبهرو میشود: پول اندک، نداشتن جا برای خواب، ناتوانی در پیدا کردن کار بدون کارت شناسایی و شبهایی که زیر باران در کوچههای کابوکیچو سر میکند. آشنایی با مردی به نام سوگا در کشتی، که جانش را هنگام طوفان نجات داده بود، در نهایت او را به شرکت کوچک برنامهریزی کی اند اِی میرساند؛ جایی که در آن، هم در دفتر زندگی میکند و هم کارهای روزمره و نوشتن مصاحبهها را انجام میدهد. همراه ناتسومی، به سراغ فالگیرها، دانشمندان هواشناسی و دختران دبیرستانی میرود تا برای مقالهای دربارهی «افسانههای مدرن توکیو» و «دختر آفتاب» اطلاعات جمع کند. در این مسیر، افسانهی زنان آفتاب و زنان باران، ایزد روباه و ایزد اژدها و بهایی که برای دخالت در کار طبیعت باید پرداخت، بارها تکرار شده است. در ادامهی کتاب آفتاب، با تو است هوداکا دوباره با همان دختر موخرگوشی روبهرو میشود که شبی در مکدونالد برایش همبرگر آورده بود. اینبار او را در کوچهای باریک میبیند که همراه دو مرد درشتاندام بهسمت ساختمانی مشکوک میرود. هوداکا بیآنکه فرصت فکرکردن داشته باشد، دخالت میکند و دختر را از دست آنها فراری میدهد، اما خیلی زود گیر میافتد و کتک میخورد. در اوج درماندگی، اسلحهای را که پیشتر در میان زبالهها پیدا کرده و فکر میکرد اسباببازی است، بیرون میآورد و برای ترساندن مرد، ماشه را میکشد؛ گلوله شلیک میشود و چراغ تیر برق پشت سر مرد میشکند. این لحظه، هم برای هوداکا و هم برای دختر، مرز میان بازی و واقعیت را از هم میدرد و آنها را بهسوی انتخابهایی میبرد که با پلیس، خانوادهها، افسانهی دختر آفتاب و سرنوشت آسمان توکیو گره خورده است. در پسِ این ماجراها، بارانی که «دو سال و نیم بیوقفه باریده است» و جهانی آسمانی که فقط آن دو دیدهاند، مدام یادآوری میکند که تصمیمهایشان فقط به زندگی شخصیشان محدود نمیشود.
چرا باید کتاب آفتاب، با تو را بخوانیم؟
کتاب آفتاب، با تو است از دل روایت روزمرهی یک نوجوان فراری، به سؤالاتی دربارهی مسئولیت، انتخاب و بهای دخالت در نظم جهان رسیده است؛ بدون اینکه این پرسشها را مستقیم و شعاری مطرح کند. هوداکا در توکیو با دو نوع بزرگسال روبهرو شده است: کسانی که میخواهند از او سوءاستفاده کنند و کسانی مثل سوگا و ناتسومی که با تمام ضعفها و بینظمیهایشان، او را جدی میگیرند و بهعنوان همکار و همراه میپذیرند. این تضاد، رابطهی میان نسلها را ملموس کرده است؛ نسلی که هنوز نمیخواهد بزرگ شود و نسلی که زیر فشار کار، خانواده و گذشته، خسته شده است. در کنار این لایهی واقعگرایانه، کتاب آفتاب، با تو است جهانی آسمانی و خیالانگیز ساخته است که در آن ماهیهای شفاف در میان ابرها شنا میکنند و دختری میتواند با عبور از دروازهی توریئی، برای لحظاتی با آسمان یکی شود. این دو سطح، یعنی زندگی سخت در خیابانهای خیس توکیو و تجربهی وحدت با جهان در ارتفاع ابرها، در کنار هم قرار گرفتهاند و داستان را از یک روایت صرفاً شهری، به تأملی دربارهی پیوند انسان و طبیعت تبدیل کردهاند. حضور مداوم باران، هشدارهای تلویزیونی دربارهی رگبارهای محلی و گفتوگوهای فالگیرها و دانشمندان دربارهی تعادل آبوهوا، فضایی ساخته است که در آن، تغییرات اقلیمی نهتنها پسزمینه، بلکه نیرویی فعال در داستان است. خواندن این کتاب همچنین تصویری زنده از توکیو ارائه کرده است: از کشتی عازم شهر و پل رنگینکمان گرفته تا کافهی مانگا، مکدونالد شبانه، کوچههای تنگ کابوکیچو، پشتبامهای متروکه و دفتر کوچک یک شرکت برنامهریزی. جزئیات دقیق صحنهها، گفتوگوهای روزمره، شوخیها و غرزدنهای شخصیتها، فضای ملموسی ساخته است که در آن، هم تنهایی نوجوانی که از خانه فرار کرده است دیده میشود و هم گرمای سفرهی سادهای که سه نفر دورش نشستهاند و مرغ سوخاری میخورند. برای کسانی که به داستانهایی علاقهمندند که در آن عشق نوجوانی، فانتزی آسمانی و واقعیت خشن شهر درهم آمیخته است، این کتاب تجربهای پرتصویر و پرحس بهوجود آورده است.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن این کتاب به کسانی پیشنهاد میشود که به داستانهای شهری با حالوهوای نوجوانانه، فضای بارانی و عناصر خیالانگیز علاقهمندند. همچنین به مخاطبانی پیشنهاد میشود که از روایتهای پرجزئیات دربارهی زندگی در توکیو، رابطهی میان نسل نوجوان و بزرگترها و داستانهایی با محوریت تغییرات آبوهوا و افسانههای مدرن لذت میبرند.
بخشی از کتاب آفتاب، با تو
«در اتاق کوچک بیمارستان فقط صدای منظم نمایشگرهای علائم حیاتی، صدای فسفس دستگاه تنفس مصنوعی و صدای مداوم کوبیدن باران به پنجره میآمد... جو آرامی آنجا حاکم بود، مثل اتاقهای بیمارستانی که مدتی طولانی بیماری داخلشان بستری شده و از دنیا جدا مانده است. روی صندلیای کنار تخت نشست و دست مادرش را که بدجوری پوستواستخوان شده بود فشرد. به ماسک اکسیژنش نگاه میکرد که با هر دَم و بازدم بخار میکرد و بعد دوباره بیرنگ میشد، بعد به مژههای مادرش نگاه کرد که این روزها همیشه روی گونهاش خوابیده بودند. زیر سنگینی درهمکوبندهٔ اضطراب، مدام دعا میکرد. یه کاری کن مامان به هوش بیاد. یه کاری کن یه باد قوی بوزه، تا مثل قهرمانها که میآن و جلوی فاجعهها رو میگیرن، غم و اندوه و نگرانی و ابرهای بارانزا و تمام تاریکیها و سختیها رو کنار بزنه، یه کاری کن من و خانوادهم دوباره لبخندزنان زیر آسمون آفتابی راه بریم، سهتاییمون باهم. موهایش آرام موج خورد و صدای ضعیف چکهٔ آبی را نزدیک گوشش شنید. سرش را بلند کرد. تمام این مدت فکر میکرد پنجره بسته است، اما پرده کمی تکان میخورد. آسمانِ پشت پنجره توجهش را جلب کرد؛ خورشید از پشت ابر بیرون آمده بود. هنوز باران شدیدی میبارید، اما پرتوی باریک نوری از میان شکاف کوچکی بین ابرها به پایین میتابید و نقطهای از زمین را روشن میکرد. به چشمهایش فشار آورد تا بهتر ببیند. آن پایین تا چشم کار میکرد پر از ساختمان بود، اما پشتبام ساختمانی جداافتاده میدرخشید، فقط همان یکی، مثل بازیگری زیر نور نورافکن. یکهو به خودش آمد و متوجه شد انگار که کسی صدایش کرده باشد، دارد دواندوان از اتاق بیمارستان بیرون میرود. ساختمانی چندمنظوره و متروکه بود. ساختمانهای اطرافش شیک و نوساز بودند، اما اینیکی چنان قهوهای و مخروبه شده بود، انگار از زمانه عقب مانده. انواع و اقسام تابلوهای زنگزده و رنگورورفته هنوز به اینطرف و آنطرف ساختمان چسبیده بودند: باشگاه بیلیارد، فروشگاه ابزارآلات، فروشگاه پوشاک ایایال و باشگاه ماهجونگ. دخترک از زیر چتر شفافش به بالا نگاه کرد؛ بیشک نور خورشید این ساختمان را نشان کرده بود. وقتی بغل ساختمان رفت، پارکینگی کوچک و پلکان اضطراری فرسوده و زهواردررفتهای را دید که به پشتبام راه داشت. مثل گودال نور میمونه. به بالای پلهها که رسید، چند لحظهای محو تماشای آن صحنه شد. دورتادور پشتبام نرده داشت و تقریباً نصف یک استخر بیستوپنجمتری بود. کاشیهای کف ترک خورده و خرد شده و تمام سطح پشتبام را علفهای خودرو پوشانده بودند. آنسوتر، دروازهٔ توریئی کوچکی در سکوت قد برافراشته و دوروبَرش را انبوهی از شاخوبرگ گرفته بود؛ پرتوی نوری که از شکاف ابرها رویش میتابید حسابی درخشانش کرده بود.»
حجم
۱۹۲٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۲۲۴ صفحه
حجم
۱۹۲٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۲۲۴ صفحه