
کتاب داستان های کوتاه یک مشاور
معرفی کتاب داستان های کوتاه یک مشاور
کتاب داستان های کوتاه یک مشاور نوشته فرزانه قاسمی، مجموعهای از روایتها و تکگوییهای دانشآموزان و والدین است که حول تربیت فرزند، رابطهی والدین و بچهها و تأثیر رفتارهای کوچک روزمره بر شخصیت و آیندهی کودکان میگردند. نویسنده که سالها در فضای مدرسه و مشاورهی تحصیلی و تربیتی حضور داشته، تجربههای خود را در قالب داستانکهایی کوتاه بازآفرینی کرده است؛ داستانهایی که هر کدام از زبان یک کودک، نوجوان، پدر یا مادر روایت میشوند و از دل موقعیتهای واقعی کلاس درس، حیاط مدرسه، خانه و مهمانیها بیرون آمدهاند. نشر گیوا این کتاب را منتشر کرده است. نسخه الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب داستان های کوتاه یک مشاور
کتاب داستان های کوتاه یک مشاور اثر فرزانه قاسمی، مجموعهای از روایتهای داستانی بر پایهی تجربیات واقعی در فضای مشاورهی مدرسه و چالشهای تربیتی خانوادههاست. نویسنده با دوری از تکلف و زبان رسمی، لحنی گفتوگومحور و روزمره را برگزیده تا از این طریق، صدای فرزندان و دنیای درونی سرکوبشده یا نادیدهانگاشتهی آنان را به گوش مخاطب برساند. ساختار کتاب به صورت داستانکهای مستقل طراحی شده که در هر یک، راوی (که گاه کودک و نوجوان و گاه پدر و مادر است) یک موقعیت عاطفی یا تربیتی ملموس را بازگو میکند.
فرزانه قاسمی در این کتاب، طیف وسیعی از آسیبهای تربیتی از جمله حمایت افراطی، پیامدهای لجبازیهای پاداشگرفته و بار سنگین انتظارات والدین بر دوش فرزندان را به تصویر میکشد و تعارض میان کنترلگری بزرگسالان و نیازهای اصیل کودکان را عیان میسازد. در نهایت، داستان های کوتاه یک مشاور با کنار هم قرار دادن این برشهای کوتاه، آینهای در برابر سبکهای تربیتی ناخودآگاه والدین قرار میدهد و آنها را با چالشهایی جدی دربارهی مرز میان حمایت و استقلال و معنای حقیقی محبت روحی روبهرو میکند.
خلاصه کتاب داستان های کوتاه یک مشاور
داستان های کوتاه یک مشاور، با دوری از تکلف و زبان رسمی، لحنی گفتوگومحور را برگزیده تا از زبان خودِ بچهها، آسیبهای برخاسته از محبتهای مفرط و الگوهای نادرست تربیتی را بازگو کند؛ آسیبهایی که در قالب ناتوانی در مهارتهای خودیاری، انزوای اجتماعی و شکلگیری رفتارهای نمایشی به دلیل تشویقهای بیعلت جلوه میکنند.
برخی از داستانها به نقد جدی فداکاریهای کنترلگرانه و مهندسیشدهی والدین میپردازند که در آنها فرزندان زیر فشار مقایسهها یا هراس از لکهدار شدن آبروی خانواده، ناچار میشوند سالها خودِ واقعیشان را سرکوب کرده و تنها به تجلی آرزوهای برآوردهنشدهی بزرگترها تبدیل شوند.
در داستانهایی دیگر نیز نقش مخرب ابزارهای کنترلی مبتنی بر ترس، تقلبهای ساختاری در انجام تکالیف فرزندان و انتقال تروماها و اضطرابهای نسلی بزرگترها به کودکان آشکار میشود که در نهایت به فاصلهی عاطفی میان اعضای خانواده و پناهبردن نوجوانان به بسترهای مجازی میانجامد.
چرا باید کتاب داستان های کوتاه یک مشاور را بخوانیم؟
داستانهای این کتاب از دل تجربههای واقعی مدرسه و خانه نوشته شده و به همین دلیل، موقعیتهایی را نشان داده که برای بسیاری از خانوادهها آشناست. هر داستان نیز یک سؤال تربیتی را برجسته کرده است. ضمن اینکه کوتاهبودنشان باعث شده بتوان هر یک را جداگانه خواند و دربارهاش فکر کرد یا در جمع خانواده و کلاس، آن را مبنای گفتوگو قرار داد.
خواندن کتاب داستان های کوتاه یک مشاور را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن این کتاب به والدینی پیشنهاد میشود که دغدغهی شناخت دنیای درونی بچهها را دارند. همینطور به معلمان، مربیان پیشدبستان و دبستان، مشاوران مدارس و دانشجویان رشتههای مرتبط با آموزش و مشاوره نیز توصیه میشود این اثر را مطالعه کنند.
بخشی از کتاب داستان های کوتاه یک مشاور
«به مدرسه میام اما به گفتهٔ مادر و پدرم هنوز خیلی بزرگ نشدم.
مادرم چون منو خیلی دوست داره همیشه غذامو بهم میده و منم با کلی ناز و ادا میخورم تازه آخرش دور دهنمو هم پاک میکنه و با دستای مهربونش غذاهایی رو که موقع خوردنم ریختم جلوم روی زمین دونه دونه جمع میکنه. اتاقمو مرتب میکنه دیییییییگه بگممممم مثلا موهامو شونه میکنه و کش موهامو میبنده یه جایی بخوایم بریم لباسامو از کشو برام میاره و تنم میکنه. راستی بند کفشامو یادم رفت. اونا رو هم میبنده. صبحها که میخوام بیام مدرسه بیدارم میکنه و کشون کشون تا دم در سرویس بهداشتی منو میبره و میگه حالا دختر گل من مسواکشو بزنه و خانم بشه. لقمه میگیره و میذاره دهنم تا مشغول جویدنم لباسامم تنم میکنه و خلاصه هر جوری هست میام مدرسه. خانم معلم میگه: سلام بچه های گلم حالا هر کسی وسایلشو از کیفش دربیاره و کتابشم باز کنه و شروع کنه به انجام دادن کاراش ...
من میدیدم دوستان چقدر تند و سریع کیفاشونو بر میداشتن و زیپشو باز میکردن کتاباشونو حاضر میذاشتن جلوشونو شروع... من تا میرفتم کتابمو در بیارم چند بااااااار کیفم از دستم میفتاد و سر وصداش اعصاب بچهها رو خورد میکرد. بعضیا چپ چپ بهم نگاه میکردن خب حق داشتن..... خلاصه هر طوری بود گذروندم و یه دفعه خانم گفت: هر کی گرسنشه خوراکیشو باز کنه و بدون اینکه بریزه زمین یا لباسشو کثیف کنه بخوره.»
حجم
۵۸٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۶۰ صفحه
حجم
۵۸٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۶۰ صفحه