
کتاب جزیره گمشده من
معرفی کتاب جزیره گمشده من
کتاب جزیره گمشده من نوشته مظفر سالاری، داستانی بلند دربارهی زنی جوان به نام زهره است که میان عشق، گذشتهی گمشده و ساختن آیندهای تازه سرگردان شده است. نویسنده با تمرکز بر روابط خانوادگی، عاطفی و شغلی، فرازونشیبهای زندگی زهره را دنبال کرده است؛ از کودکی پر از راز تا مواجهه با عشقی که بهیکباره مسیر زندگیاش را عوض میکند. به نشر این رمان را منتشر کرده و نسخه الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب جزیره گمشده من
کتاب جزیره گمشده من داستان زندگی زهره است؛ دختری که در کودکی در یک تصادف جادهای از خانوادهی اصلیاش جدا شده و سالها بعد، در خانه خانمسلطان و نوهاش حامد بزرگ شده است. مظفر سالاری در این کتاب با تمرکز بر شهر یزد، خانهای قدیمی، زیرزمینی پر از عتیقه و کارگاه صنایعدستی، جهانی ملموس و پرجزئیات ساخته است که در آن، هر شی و هر گوشهی خانه، خاطره و معنایی خاص دارد. در این فضا، رابطهی عاطفی پیچیدهای میان زهره و حامد شکل گرفته که با ورود شخصیتی به نام کمند، به نقطهای بحرانی میرسد.
نویسنده علاوه بر روایت ماجرای عشق و دلشکستگی، به استقلال شغلی و هویتی زهره هم پرداخته است؛ از کار در فروشگاه صنایعدستی یزد قدیم تا تصمیم برای راهاندازی کارگاهی تازه در زیرزمین خانه. گذشتهی مبهم زهره، ماجرای دزدیدهشدن او در کودکی، و خاطرهی تصادف جادهای، لایهای رازآلود به داستان داده است. کتاب جزیره گمشده من همزمان که داستانی عاشقانه را دنبال میکند، به موضوعاتی مثل غیرت، اعتماد، تفاوت سبک زندگی، فشارهای اقتصادی و نقش گذشته در انتخابهای امروز هم پرداخته است.
خلاصه داستان جزیره گمشده من
هشدار: این پاراگراف بخشهایی از داستان را فاش میکند!
داستان با صبحی اردیبهشتی در یزد شروع میشود؛ جایی که زهره، همکار و شریک حامد در فروشگاه صنایعدستی یزد قدیم، خیال میکند حامد برای او دستهگل خریده و تصمیمش را برای خواستگاری گرفته است. اما ورود ناگهانی کمند به فروشگاه، همهچیز را برهم میزند و زهره میفهمد که حامد عاشق او شده، نه زهره. این شوک، زهره را وادار میکند کارگاه و فروشگاه را رها کند و به زیرزمین خانهی خانمسلطان پناه ببرد و آنجا کارگاهی تازه بسازد. در ادامه، گذشتهی زهره و راز تصادف جادهای و جداشدنش از خانوادهی اصلیاش بازگو میشود. رابطهی او با خانمسلطان، تلاشش برای حفظ عزتنفس در برابر عشق ازدسترفته، و گفتوگوهایش با کمند و حامد، محور اصلی داستان است. ازدواج پرزرقوبرق حامد و کمند، فشارهای پنهان خانوادهی کمند و نگرانیهای خانمسلطان، فضای داستان را پیچیدهتر میکند و زهره را در موقعیتی قرار میدهد که باید میان رهاکردن، بخشیدن و ساختن آیندهای مستقل، راهی برای خودش پیدا کند.
چرا باید کتاب جزیره گمشده من را بخوانیم؟
داستان تصویری نزدیک از زنی ارائه کرده که میان عشق، عزتنفس و مسئولیت خانوادگی گیر افتاده و به جای فروپاشی، بهددنبال ساختن مسیری تازه میرود. این کتاب با جزئیات دقیق از شهر یزد، خانههای قدیمی و صنایعدستی، فضایی دیدنی ساخته و در دل آن، دربارهی انتخاب همسر، تفاوت سبک زندگی و نقش گذشته در تصمیمهای امروز پرسشهایی جدی مطرح کرده است.
خواندن کتاب جزیره گمشده من را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن جزیره گمشده من به کسانی پیشنهاد میشود که به داستانهای عاشقانه و رمانهای شهری معاصر با محوریت زنان علاقهمندند.
بخشی از کتاب جزیره گمشده من
«چند باری که از کنار گلفروشی «گلِ بیخار» گذشته بود، انواعی از پایههای چوبی گلدان را دیده بود که کنار هم زیباتر از آنچه تکتکشان بودند، به چشم میآمدند. یکی را که سه پله و دیواره مشبک و سقفی هلالی داشت، پسندیده بود. مثل یک اثر هنری بود. سرهمبندی شده نبود. رنگ گردویی لطیفی داشت با رگههایی مسیرنگ. از آنهایی بود که در پسزمینه عکسهای سیاه و سفید قدیمی دیده بود. احساس میکرد آن زیرگلدانی خبر دارد که مورد پسند واقع شده است. انگار قد میکشید و خود را از حلقه دیگران جدا میکرد که زیباییاش بهتر دیده شود. میخواست قرصبودنش را امتحان کند و اینکه آیا لوزیهای شبکه چوبیاش تاب تحمل گلدانهایآویزی را داشت یا نه. حتی دور از چشم گلفروش میتوانست عکسی از آن بگیرد و توی کارگاه، همان را خیلی ظریفتر بسازد. برای فروشگاه میخواست تا مشتریها به هنگام ورود، تحتتأثیر گلدانهای باطراوت و پایه هنرمندانهشان قرار گیرند و با احساسی مثبت به عتیقهها و صنایع دستی گرانبها نگاه کنند و خریدار شوند. از آن گلفروشی خوشش میآمد، چون زود در باز میکرد و صاحبش خودش گلخانهای در حاشیه شهر داشت و گلهایش تر و تازه بودند.
پراید سفیدش را پشت اِلنودی نوکمدادی پارک کرد که سپر عقبش مالیدگی و ترک ریزی داشت. روسریاش را مرتب کرد. در را که باز کرد، سکهاش افتاد. خودش بود. آنچه مقابلش بود، ماشین حامد بود. گوسفند چوبی کوچکی که خودش ساخته و به حامد داده بود، از شیشه عقب النود به او چشم دوخته بود. روی پارچهای شبیه علفزار ایستاده بود و موقع حرکت ماشین، سروگردنش تکان میخورد. عجب! با کنجکاوی به داخل گلفروشی نگاه کرد. پشت حامد به او بود و داشت دستهگلی زیبا سفارش میداد. یکی از کت و شلوارهای مجلسیاش را که طوسی روشن بود، پوشیده بود. چقدر بهش میآمد! شاخکهای کنجکاویاش جنبید. آن وقت روز، آنجا چه میکرد! او که زودتر از نه و ده به فروشگاه نمیآمد. انگار خونی که در تنش به خواب رفته بود، در قلبش بیدار شد و با شوروشعف در رگها به حرکت درآمد. آهسته در را بست و بدون زدن راهنما، با همان فرمان، ماشین را از پارک درآورد و آرام دور شد. باید میگذاشت حامد طبق برنامه خودش پیش برود و غافلگیرش کند. معلوم میشد سرانجام تصمیمش را گرفته است. اگر حامد او را در حوالی گلفروشی میدید، کل نقشههایش به هم میریخت و دمغ میشد.»
حجم
۱۵۷٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۷۶ صفحه
حجم
۱۵۷٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۷۶ صفحه