
کتاب جور دیگر جهان
معرفی کتاب جور دیگر جهان
کتاب جور دیگر جهان نوشتهی محمدهاشم اکبریانی مجموعهای از داستانهای کوتاه فراواقعی است که نشر نیماژ آن را منتشر کرده است. در این کتاب با روایتهایی روبهرو میشویم که در آنها مرز میان رؤیا و واقعیت، جسم و روح، مرگ و زندگی و حتی زمان و مکان مدام جابهجا میشود. از استخوانی که به درختی پناهبخش تبدیل میشود تا شهری که خورشید در آسمانش میایستد و مردمش یکچشم میشوند، هر داستان جهانی مستقل و درعینحال مرتبط با دغدغههای مشترک انسانی میسازد. جور دیگر جهان با استفاده از موقعیتهای عجیب و تصاویر نمادین، به سراغ ترسها، امیدها، تنهاییها و تناقضهای انسان معاصر رفته است. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب جور دیگر جهان
کتاب جور دیگر جهان مجموعهای از داستانهای کوتاه است که محمدهاشم اکبریانی در آن به سراغ جهانهایی رفته که در ظاهر ناممکناند اما در لایههای زیرین، آینهای برای زندگی روزمره انسانها میشوند. در این کتاب، استخوان ساق پا به درختی پناهبخش بدل میشود، اعضای بدن از تن جدا میشوند و برای بازگشت، با هم چانه میزنند، نوزادی که «فرزند باد» است از درد و رنج آدمها تغذیه میکند و شهری گرفتار خورشیدی میشود که از حرکت بازایستاده است. هر داستان، جهانی مستقل دارد اما در مجموع، تصویری از انسانی سرگشته، خسته، امیدوار و در جستوجوی معنا ارائه میدهد. در کتاب جور دیگر جهان نویسنده با بهرهگیری از عناصر فراواقعی، طنز تلخ و موقعیتهای پارادوکسیکال، به موضوعاتی مثل هویت، فراموشی، عشق، قدرت، زمان، مرگ، رنج، روابط خانوادگی و نسبت انسان با نیروهای بزرگتر از خودش پرداخته است. داستانهایی مانند «تعمیر چشم و قلب و مغز»، «خود واقعی»، «اعضای سرگردان بدن»، «الان چه زمانیست»، «دراختیارگرفتن زمان» و «خورشید از حرکت باز ایستاد» هرکدام از زاویهای تازه به این پرسش قدیمی نزدیک میشوند که انسان کیست و در این جهان چه میکند. کتاب جور دیگر جهان از نظر تنوع فضا و ایده، گسترهی وسیعی را پوشش داده است؛ از روستایی کوچک با شش تپهی رازآلود و دختری بهنام یادگار تا سرزمین مردهها که برای زندهها عزاداری میکنند، از گفتوگو با خورشید و دیدن روح همسایهها تا کیوسک روزنامهفروشیای که در آن، تیترها حق حیوانات را برای خوردن انسانها اعلام میکنند. این تنوع، در کنار تکرار برخی موتیفها مثل استخوان، دود، چشم، باد، نوزاد و چاه، به کتاب ساختاری میدهد که هم پراکنده و آزاد بهنظر میرسد و هم در عمق، شبکهای از پیوندهای معنایی میان داستانها ایجاد کرده است.
خلاصه داستان جور دیگر جهان
در جور دیگر جهان محمدهاشم اکبریانی با استفاده از موقعیتهای فراواقعی، جهان آشنای انسان امروز را از زاویهای نامعمول نشان داده است. در بسیاری از داستانها، بدن انسان دگرگون میشود؛ استخوان به درخت بدل میشود، اعضا از تن جدا میشوند، چشمها در کف دست یا در یک نقطهی پیشانی جمع میشوند و قلب از سینه بیرون میآید تا صافکاری شود. این دگرگونیها بهانهای است برای طرح پرسشهایی دربارهی هویت، خودِ واقعی، رابطهی انسان با رنج، عشق، قدرت و زمان. کتاب جور دیگر جهان همچنین به تجربهی گمشدن در زمان، فراموشی، پیری، مرگ و نسبت زندهها و مردهها پرداخته است؛ از پیرمرد مبتلابه فراموشی و جوانیهایش که از قاب بیرون میروند تا سرزمینی که مردهها در آن برای زندهها گریه میکنند. در کنار اینها، داستانهایی دربارهی جادوگر، ایزدبانوی تاریکی، باد و فرزندش، و خورشیدی که میایستد، نشان میدهد چگونه نیروهای نامرئی و جمعی، زندگی فردی را شکل میدهند. در مجموع، کتاب تصویری چندپاره اما پیوسته از انسانی ارائه میکند که میان میل به رهایی و ناتوانی از تغییر اسیر است.
چرا باید کتاب جور دیگر جهان را بخوانیم؟
جور دیگر جهان با ترکیب موقعیتهای عجیب، طنز تلخ و تصاویر نمادین، امکان نگاهکردن به تجربههای آشنا از زاویهای تازه را فراهم کرده است. این کتاب با بازیکردن با بدن، زمان، مرگ، حافظه و روابط انسانی، خواننده را به تأمل دربارهی معنای رنج، هویت، عشق و خوشبختی دعوت میکند و نشان میدهد چگونه میتوان با جابهجاکردن قواعد واقعیت، به لایههای پنهان زندگی نزدیک شد.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن جور دیگر جهان به کسانی پیشنهاد میشود که به داستانهای کوتاه ایدهمحور، فضاهای فراواقعی، طنز تلخ و روایتهایی علاقهمندند که از دل موقعیتهای عجیب، پرسشهای فلسفی و وجودی بیرون میکشند. همچنین به خوانندگانی پیشنهاد میشود که دوست دارند دربارهی هویت، مرگ، زمان و رنج انسانی در قالب داستان فکر کنند.
بخشی از کتاب جور دیگر جهان
«اعضای سرگردان بدن زمین و هوا پر بود از پا، دست، چشم، قلب، گوش، زبان و حتی بینیهایی که در حرکت بودند و اینجا و آنجا میرفتند. پاهای خود من هم از تنم جدا شده و رفته بودند. ماجرا سه روز قبل و درحالیکه در پارک قدم میزدم اتفاق افتاد. پاهایم تصمیم گرفتند سریعتر حرکت کنند اما قلبم مخالفت کرد؛ «توان آن را ندارم با شما همراه شوم.» پاهایم عصبانی، از تنم جدا شدند و رفتند. هرچه گفتم نروید، نشد. حالا بدون پا در پیادهرو میرفتم و شهری را پر از اعضای بدن میدیدم. دیگر از دیدن این وضع وحشت نداشتم فقط ترسم این بود که اعضای دیگر هم از تنم جدا شوند. یکبار که بین دستها و چشمهایم دعوا شد سعی کردم هرطورشده اختلافشان را حل کنم که موفق هم شدم ولی وقتی بین گوشها و چشمهایم جنگودعوا راه افتاد، چشمهایم جدا شدند و رفتند. چیزی نگذشت که قلب و دست و گوشم نیز تنم را رها کردند و به اصرار و التماس من برای نرفتن هیچ وقعی ننهادند. نزدیک یکماه وضعِ شهر همین بود اما این روال ادامه نداشت و اعضای آدمها از اینکه از بدنها جدا شده و تنها ماندهاند پشیمان شدند. این را میشد از تلاششان برای پیداکردن بدن و اعضایی که قبلاً با هم بودند فهمید. مثلاً دستی را دیدم که فریاد میکشید: «غلط کردم چشم عزیز، اشتباه کردم پای خوب، خواهش میکنم بدن بزرگوار، التماس میکنم پیدا شوید تا دوباره با هم باشیم.» حتم دارم چشم و پای مربوط به آن دست هم همین التماس را داشتند. چندروزی گذشت و هیچ عضوی، عضو مربوط به خود را پیدا نکرد. من هم فقط تنی بدون اعضا بودم که دوست داشتم هرچه سریعتر به حال اول برگردم. در واقع من هم فریاد میکشیدم و از اعضایم خواهش میکردم بیایند. حالا اینکه آنها کجا بودند، اصلاً معلوم نبود اما بیتردید آنها هم دنبال من میگشتند.»
حجم
۱۵۱٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۷۶ صفحه
حجم
۱۵۱٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۷۶ صفحه