
کتاب ماجرای ظهور ناگهانی
معرفی کتاب ماجرای ظهور ناگهانی
کتاب ماجرای ظهور ناگهانی نوشتهٔ بهمن احمدی است. انتشارات علمی و فرهنگی این رمان نوجوان را منتشر کرده است. نسخهٔ الکترونیکی این کتاب را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب ماجرای ظهور ناگهانی
کتاب ماجرای ظهور ناگهانی رمانی برای نوجوانان است. این اثر در دستهٔ آثار تخیلی قرار میگیرد. درختان بلند با شاخههای به هم پیچیده و برگهای تیره وجود داشتند. رگههای قرمز رنگی در برگها دیده میشد. آسمان خاکستری و مهآلود بود و جنگل را مرده نشان میداد. هوا سنگین و خفقانآور بود و با همهٔ موجودات زنده آنجا مقابله میکرد. پسر در آن مکان قدم گذاشت. او با ترس به جلو میرفت. درختان تیره اطرافش را گرفته بودند و از ترس نمیتوانست به اطراف نگاه کند. ذهنش دیگر توانایی کمک نداشت. هرچه فکر میکرد که چگونه وارد این مکان شده، بیشتر گیج میشد. در جادهای بین درختان شروع به دویدن کرد. احساس میکرد کسانی در بین درختان به او نگاه میکنند، اما او فقط به جلو نگاه میکرد و به سختی نفس میکشید و به راهش ادامه میداد که... صدای بلندی باعث شد بایستد. با اینکه نمیخواست، اما به طرف صدا برگشت. چیزی ندید. فقط درختان و سایههای تیره آنها وجود داشت. یقه پیراهنش را باز کرد. گرمای شدیدی که یک لحظه بدنش را عرق کرده بود اذیتش میکرد. دمای محیط هر لحظه بیشتر میشد و رنگهای قرمز و نارنجی بر همه چیز غالب میشد. چه ماجراهایی در پیش است؟ این رمان نوجوان را بخوانید تا بدانید.
خواندن کتاب ماجرای ظهور ناگهانی را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم
این کتاب را به نوجوانان دوستدار ادبیات داستانی فارسی و رمانهای تخیلی پیشنهاد میکنیم.
بخشی از کتاب ماجرای ظهور ناگهانی
«چند دقیقه بعد، چشمان پیشوا در اثر خستگی در حال بسته شدن بودند که با صدای هوسین دوباره باز شدند. پیشوا دست هوسین را دید که جایی در نزدیکی افق را نشان میدهد. با دقت کردن به جایی که هوسین نشان داده بود، میتوانست حدس بزند درهای در پیش رویشان است. با چرخاندن چشمش پلی را که ملکه آترین در موردش گفته بود، همچون نقطهای در رو به رویشان یافت. هرچقدر جلوتر میرفتند شک و گمانش نسبت به آن نقطه کمتر میشد و به اینکه همان پل نامبرده شده است ایمان میآورد. چیز دیگری که در وجودش از لحظه سوار شدن بر پگتروس شکل گرفته بود، اضطراب و استرس بود؛ و این آشفته بازار درونی وقتی به اوج خود رسید که کوه سیاه در دور دست قابل شناسایی شد.
نوک قلهٔ سیاهرنگ همچون لکهای در پهنای آسمان قابل دیدن بود. دوست داشت چشم از آن بردارد، اما قادر نبود. آنجا جایی بود که تمام تلاش خود را کرده بودند تا به آن برسند اما در دلش آرزوی هرچه دور بودن از آن را داشت. ناخودآگاه برگشت و به زارین نگاه کرد تا شاید بتواند در نگرانی که به سراغش آمده بود با او شریک شود، ولی زارین مشغول چرت زدن بود. به طرف هوسین چرخید. خوشبختانه او نگاهش را به پیشوا دوخته بود تا شاهد عکسالعملش باشد. در آن لحظه فقط یکدیگر را نگاه میکردند تا شاید امیدی برای پایان یافتن کار پیدا کنند. صدای بالزدنهای پگتروسهای بالای سرشان بلندتر از قبل به گوش میرسید. پیشوا و هوسین که همچنان نگاههایشان درهم گره خورده بود، همزمان بالا را نگاه کردند. چیزی که دیدند و آن چیزی که بلافاصله به ذهنشان خطور کرد همان چیزی بود که چند لحظه بعد به وقوع پیوست.»
حجم
۲۳۸٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۳۸۶ صفحه
حجم
۲۳۸٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۳۸۶ صفحه