
کتاب تو از دست های من سردتری
معرفی کتاب تو از دست های من سردتری
کتاب الکترونیکی تو از دستهای من سردتری نوشتهٔ بنفشه رحمانی توسط گروه انتشاراتی ققنوس منتشر شده است. این رمان داستان زندگی زنی به نام رها را روایت میکند و به مشکلات و چالشهای او در زندگی میپردازد.
درباره کتاب تو از دستهای من سردتری
رمان تو از دستهای من سردتری به زندگی رها، زنی که با مشکلات متعددی در زندگی شخصیاش مواجه است، میپردازد. همسر او، محمد، در زندگیشان رفتاری سرد دارد و این سردی یکی از موضوعات اصلی داستان است. همچنین، خواهرزادههای رها، پریا و مرجان، با وجود ظاهر سالم و پرانرژی، در بخش قرنطینهٔ شیرخوارگاه نگهداری میشوند که علت آن در طول داستان مورد بررسی قرار میگیرد. داستان با پیشرفت خود، به کشف دلایل این مسائل و چالشهای پیشروی رها میپردازد.
رمان یکی از راههای انتقال احساسات است. نویسنده برای بیان حقیقت احساسات و عواطفش به زبانی نیاز دارد که او را از سردی مکالمه روزمره دور کند و بتواند با آن خیالش را معنا کند و داستان و رمان همین زبان است. با داستان از زندگی ماشینی و شلوغ روزمره فاصله میگیرید و گمشده وجودتان را پیدا میکنید. این احساس گمشده عشق، دلتنگی، دوری و تنهایی و چیزهای دیگری است که سالها نویسندگان در داستانشان بازگو کردهاند. داستان معاصر در بند چیزی نیست و زبان انسان معاصر است. انسان معاصری که احساساتش را فراموش کرده است و به زمانی برای استراحت روحش نیاز دارد. نویسنده در این کتاب با احساسات خالصش شما را از زندگی روزمره دور میکند و کمک میکند خودتان را بهتر بشناسید.
تو از دستهای من سردتری را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم
مطالعهٔ این کتاب برای علاقهمندان به رمانهای معاصر فارسی و داستانهایی با محوریت مسائل خانوادگی و اجتماعی مناسب است.
بخشی از کتاب تو از دستهای من سردتری
«تاکسی زرد کنار چند تاکسی دیگر که جلوِ ترمینال جنوب ایستادهاند دوبله میایستد. رانندههای سرگردان دنبال مسافر میگردند. قبل از پیاده شدن چک میکند که چیزی جا نگذاشته باشد. زیپ کیفش را که موقع حساب کردن کرایه باز مانده، تا ته میکشد. میخواهد یک بار حواسش را جمع کند. امیرحسین هر وقت میخواست سربهسرش بگذارد میگفت: «خدا تو رو روی دور تند گذاشته و یادش رفته دکمه پاز` رو بزنه.»
عجله ندارد. حالا دیگر وقت بسیار است. کولهپشتیاش را روی دو شانه میاندازد و عینک آفتابیاش را از روی موها میکشد پایین تا روی چشمها. موهایی که تا به حال زیر عینک مرتب مانده بودند حالا دور صورتش آشفته میشوند. موها را پشت گوش میدهد و شال نخی چهارخانه را جلو میکشد. پسربچهای با یک دسته فال حافظ جلو میآید. پوست سبزهاش، پشت لایهای از چربی و چرک، چندان پیدا نیست، ولی چشمهای خاکستری قشنگی دارد؛ شبیه چشمهای محمد که رها دلش میخواست چشمهای بچهشان هم همان رنگی شود.
آن شب در آن مهمانی شلوغ جشن تولد بیست سالگی سارا، فقط یک جفت چشم خاکستری شاد دیده بود که با همه گرم میگرفت و جوری رفتار میکرد که انگار صاحبخانه است.
عکس بچه نیما را هم که توی فیسبوک دیده بود، قبل از هر چیز، سعی کرده بود بفهمد چشمهایش چه رنگی است. همسر نیما را هیچوقت ندیده بود. هرچه فکر کرد یادش نیامد چشمهای نیما چهرنگی است. حدس میزد چشمان چندان جذابی نداشته که یادش بماند؛ آن سالهای دور هیچوقت به چشمهای نیما دقت نکرده بود. وقتی هم دوباره او را دید همه حواسش به موهایی بود که روی شقیقهها سفید شده و از روی پیشانی شروع به عقبنشینی کرده بودند. گاهی هم زیرچشمی نگاهی به شکمش میانداخت؛ جلو آمده بود و جاافتادهاش میکرد.»
حجم
۵۷٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۵
تعداد صفحهها
۸۰ صفحه
حجم
۵۷٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۵
تعداد صفحهها
۸۰ صفحه