با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
حمام ترکی

دانلود و خرید کتاب حمام ترکی

۱٫۹ از ۱۲۲ نظر
۱٫۹ از ۱۲۲ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب حمام ترکی  نوشته  کاترین مانسفیلد  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

معرفی کتاب حمام ترکی

«حمام ترکی» نوشته کاترین منسفیلد، از مجموعه مطالعه در وقت اضافه است. زمان تقریبی مطالعه: ۱۱ دقیقه

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۶۴)
alireza babaei
۱۳۹۷/۰۱/۰۲

قضاوت در مورد دیگران باعث میشه آدم ضعف خودش رو نبینه.

Aysan
۱۳۹۶/۱۲/۲۶

#قضاوت ممنوع #تمسخر ممنوع

Mohammad Bagheri
۱۳۹۹/۰۱/۰۱

دقیقا بعضی ها فکر می کنن اگر دیگران رو تحقیر کنن خودشون بالاتر می رن.

شادی
۱۳۹۶/۰۹/۰۳

خیلی بد

tete
۱۳۹۶/۰۹/۲۳

نفهمیدم ماجرا چی بود! نکته داشت؟...

مریم رستاخیز
۱۳۹۹/۰۶/۲۹

اصلا جالب نبود نه سر داشت و نه ته😐

هانا F
۱۳۹۶/۰۹/۰۹

خیلی بی ربط بود.

مژده
۱۳۹۶/۱۱/۱۵

مسخره بود واقعا

▪︎ sᴀʟᴠᴀᴅᴏʀ
۱۳۹۷/۰۵/۱۲

خیلی مسخره و پر از فحش بی سر و ته که اصن اخرشم نفهمیدم چیشد

ناهید
۱۳۹۶/۰۹/۰۱

زیاد جالب نیست

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۴)
یک پرنده‌ی مرده افتاده بود روی زمین. ناگهان یک نفر کوتاه قد و ریز نقش با کلاه لبه‌دار و دستکش‌های کتانی کثیف ظاهر شد. زن با پرخاش گفت: «بفرمایید! کجا بودی؟ چه کار می‌‌‌کردی؟» مرد در پاسخ، یکی از دست‌هایش را، که پوشیده از دستکش کتانی سفید بود، جلوی صورتش گرفت و دو بار عطسه کرد. ـ اَه، شرم‌آوره، خانم را ببر طبقه‌ی سوم! مرد کوتوله خود را عقب کشید، تعظیم کرد و بعد از من وارد شد و درها را بست. بالا رفتیم، خیلی آهسته. حین عطسه فین هم می‌‌‌کرد و فین او مثل سوت صدا می‌‌‌کرد. از او پرسیدم: «سرما خوردی؟»
💕Adrien💕
یکیشون یه جعبه‌ی مانیکور پر از طلا داره. من فکر می‌‌‌کنم طلای واقعی نباشه، تازه اگرم باشه، درسته بیارش اینجا؟ آدم تو خلوت خودش ممکنه هر کاری بکنه، اما در جمع فرق می‌‌‌کنه. من نمی‌دونم مردا تو یه همچی زنایی چی پیدا کردن. نه شوهری نه بچه‌ای نه خونه‌ای که ازش نگهداری کنن، این چیزیه که یه زن به اون نیاز داره.
💕Adrien💕
صندوق‌دار بلیط صورتی رنگی را به من داد و گفت: «طبقه سوم ـ سمت چپ». ـ یک دقیقه صبر کن لطفاً، زنگ زدم آسانسور بیاد. هنگامی که در آن سالن طلایی و قرمز رنگ راه می‌‌‌رفت، دامن ساتنی سیاه رنگ او غیژغیز می‌‌‌کرد. در میان نخل‌های مصنوعی ایستاد، موهای نارنجی براق او ریخته بود، روی صورت بزک‌کرده و گردن سفیدش ـ صورتش درست مثل قارچی بود که از تنه‌ی سیاه و ضخیم درختی بیرون زده باشد. پشت سر هم زنگ زد: «خانم خیلی خیلی ببخشید. والله زشته. تازه وارده. تا آخر هفته از اینجا می‌ره». در حالی که دستش روی زنگ بود، داشت داخل قفس را نگاه می‌‌‌کرد تا او را ببیند، مثل
💕Adrien💕
بله، ازدواج با یک جهانگرد و زندگی‌کردن با او در جنگل، تا زمانی که چیزی را شکار نکند و یا به دام نیندازد، باید خیلی جالب باشد.
a°mir°ali