یک پرندهی مرده افتاده بود روی زمین. ناگهان یک نفر کوتاه قد و ریز نقش با کلاه لبهدار و دستکشهای کتانی کثیف ظاهر شد. زن با پرخاش گفت: «بفرمایید! کجا بودی؟ چه کار میکردی؟» مرد در پاسخ، یکی از دستهایش را، که پوشیده از دستکش کتانی سفید بود، جلوی صورتش گرفت و دو بار عطسه کرد.
ـ اَه، شرمآوره، خانم را ببر طبقهی سوم!
مرد کوتوله خود را عقب کشید، تعظیم کرد و بعد از من وارد شد و درها را بست. بالا رفتیم، خیلی آهسته. حین عطسه فین هم میکرد و فین او مثل سوت صدا میکرد. از او پرسیدم: «سرما خوردی؟»