با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
جشن فرخنده

دانلود و خرید کتاب جشن فرخنده

۳٫۸ از ۵۸ نظر
۳٫۸ از ۵۸ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب جشن فرخنده  نوشته  جلال آل احمد  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

معرفی کتاب جشن فرخنده

«جشن فرخنده» نوشته جلال آل احمد(۱۳۴۸-۱۳۰۲)، نویسنده معاصر ایرانی و از مجموعه مطالعه در وقت اضافه است.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۳۴)
zeynab_m91
۱۳۹۶/۰۹/۱۵

فضاسازی و توصیف مناسبی داشت ولی محتوای خوبی که مخاطب رو جذب کنه نداشت..

AmirHossein[AHS]
۱۳۹۹/۰۴/۰۴

متنی دلنشین،زیبا و روانی داره. جلال آل احمد کلا محشره و غیر از این انتظار ندارم .

شبنم
۱۳۹۶/۰۴/۱۲

خیلی خوب بود .من فضای قدیمی روخبلی دوست دارم .برام شیرین و جذابه.ولی داستان مقصد یا هدفی نداشت فقط فضاسازی و توصیف بوداززبان یه پسربچه. همین.

سبحان عزیزی
۱۳۹۹/۰۴/۱۹

اصلا خوب نیست. نسبت به بقیه کتاب‌های جلال آل احمد خیلی ضعیفه. شروع گیرا و پایان قانع کننده‌ای نداره. بعد از پایان ابهام‌های زیادی باقی می‌مونه. شخصیت پردازی پدر خانواده هم خیلی بد بود. درسته چنین روحانی‌هایی هم هستن. ولی

- بیشتر
Mathilda
۱۳۹۸/۱۰/۳۰

فضا سازی خوبی داشت. نثرش هم روان و جذاب و دلنشین بود. البته فکر میکنم بعضی جاها اشکالات ویراستاری داشت. درمورد محتوا هم خوب و قابل قبوله:چه از لحاظ خانوادگی که بخوبی فرهنگ پدرسالاری و تحت ظلم و زورگویی بودن

- بیشتر
❥ⓕⓣⓜⓗ❥
۱۳۹۸/۰۸/۳۰

داستان خیلی خوبی بود. ولی آخرش رو درست متوجه نشدم...

shahryarhomaei
۱۳۹۶/۰۱/۲۰

محتوا و پیام خاصی نداشت ققط محیط سازی متوسطی از شرایط زمان خودش داشت.

fateme
۱۳۹۷/۰۵/۰۷

بیشتر توصیف شرایط دورانی از قدیم بود، اجبار به بی حجابی زن ها ، خرافات ، زورگویی مردها به زن و بچه هاشون ، و درمقابل ترس از پدر

dianaz
۱۳۹۷/۱۰/۱۹

کاملا رفتم توی دوران قدیم،تصویر سازی عالی بود.

Ms.vey
۱۳۹۹/۰۳/۰۶

فضا سازی خیلی خوب بود فقط متوجه جریان صیغه اینا نشدم چی شد اصلا برای چی گفت نزدیک بود هوو بیاد سرش

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۷)
بابام با آن همه ریش و عنوان، آن روز فحش‌هایی به اصغرآقا داد که مو به تن همه‌ی ما راست شد. اما اصغرآقا لب از لب برنداشت. و من از همان روز به بعد از اصغرآقا خوشم آمد
s.ahmad Mousavi
گفتم: «من گشنمه». ـ برو با خواهرت سفره‌رو بندازین. الان می‌آم بالا. دو سه تای دیگر از پیازداغ‌ها را گذاشتم دهنم که تا از مطبخ دربیایم توی دهنم آب شده بودند. خواهرم زیر پایه‌ی کرسی جای مادرم نشسته بود و داشت با جوراب پاره‌‌های دست بخچه‌ی مادرم عروسک درست می‌کرد خپله و کلفت و بدریخت. گفتم: «گه سگ باز خودتو لوس کردی رفتی اون بالا؟» و یک لگد زدم به بساطش که صدایش بلند شد: «خدایا! باز این عباس ذلیل شده اومد. تخم سگ!»
مجتبی
که یک مرتبه شنیدم: «هوپ! گرفتمش!» ابوالفضل بود. سرم را برگرداندم. داشت توی دستش دنبال چیزی می‌گشت و می‌گفت: «آب پدر سوخته! خوب گیرت آوردم. مرغ و مسما!»
علیرضا
از همان سر بند اسمم را گذاشته بودند «آشیخ»؛ که اول خیلی اوقاتم تلخ شد، اما بعد فکرش را که می‌کردم می‌دیدم زیاد هم بد نیست و هر چه باشد خودش عنوانی است و از «شلی» بهتر است که لقب مبصرمان بود.
Amir
صبح تا شام دم در خانه‌شان می‌نشست و مگس می‌گرفت و می‌گفتند می‌خورد؛ اما من ندیده بودم. به نظرم فقط ادایش را درمی‌آورد و حرفش را می‌زد که: «باهات یک فسنجون حسابی درست می‌کنم!» یا «دیروز یه مگس گرفتم قد یه گنجشک!» یا «نمی‌دونی رونش چه خوشمزه‌اس!» اوایل امر وسیله‌ی خوبی بود برای خنده و یکی از بازی‌های عصرمان سر به سر او گذاشتن بود.
علیرضا
بابام با آن همه ریش و عنوان، آن روز فحش‌هایی به اصغرآقا داد که مو به تن همه‌ی ما راست شد.
Rahmanism.ir
خواهرم زیر پایه‌ی کرسی جای مادرم نشسته بود و داشت با جوراب پاره‌های دست بخچه‌ی مادرم عروسک درست می‌کرد خپله و کلفت و بدریخت. گفتم: «گه سگ باز خودتو لوس کردی رفتی اون بالا؟» و یک لگد زدم به بساطش که صدایش بلند شد: «خدایا! باز این عباس ذلیل شده اومد. تخم سگ!» حوصله نداشتم کتکش بزنم.
Rahmanism.ir
هر دفعه هم یکی دو جای دستم زخمی می‌شد. شاخه‌های هیزم کج و کوله بود و پر از تریشه و باید از تلمبار هیزم‌ها بروم بالا و دسته‌دسته از رویش بردارم، وگرنه داد بابام در می‌آمد که باز چرا شاخه‌ها را از زیر کشیده‌ای.
zyabb_._38
توی فکر ابوالفضل بودم و قوطی کبریت خالی‌اش و کشفی که کرده بودم که شنیدم عمو گفت: «آهای جاری. بلا از بغل گوشت گذشت‌ها! نزدیک بود سر پیری هو سرت بیاریم!» عمو مادرم را جاری صدا می‌کرد. عین زن‌عمو. و صدای مادرم را شنیدم که گفت: «این دختره رو می‌گی میز عمو؟ خدا بدور! نوک کفشش زمین بود پاشنه‌اش آسمون...»
zyabb_._38
صدای «خود خدا» از ته کوچه می‌آمد که لابد مثل هر شب یواش یواش قدم برمی‌داشت و عصایش روی زمین می‌سرید و سرش به آسمان بود و به جای هر دعا و استغاثه‌ی دیگری مرتب می‌گفت: «یا خود خدا»
Rahmanism.ir