با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
غول خودخواه

دانلود و خرید کتاب غول خودخواه

۳٫۸ از ۵۳ نظر
۳٫۸ از ۵۳ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب غول خودخواه  نوشته  اسکار وایلد  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

معرفی کتاب غول خودخواه

«غول خودخواه» داستان کوتاهی از اسکاروایلد(۱۹۰۰-۱۸۵۴)، نویسنده ایرلندی است. زمان تقریبی مطالعه: ۶ دقیقه

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۳۷)
AmirHossein[AHS]
۱۳۹۹/۰۴/۰۵

خیلی خوب، وقشنگ بود حتی پایانش که غم انگیز بود.

آبرنگ
۱۳۹۷/۰۷/۱۲

جالب بود، مخصوص کودک درون! ولی آخرشو نفهمیدم چی شد!😶 جای چنگ و زخم عشق و مرگ و..

کتابخوان🤓
۱۳۹۷/۰۹/۳۰

خیلی زیبا بود...ولی متاسفانه اخرش غمگین تمام شد..

Mohammad Bagheri
۱۳۹۸/۰۳/۳۱

ساده و قشنگ بود.

harry❤potter
۱۳۹۷/۰۷/۲۷

بد نبود. نوجوانا هم می تونن بخونن.در کل خوب بود.ولی آخرش زیادی گنگ بود.

remia
۱۳۹۵/۱۱/۰۷

درسته که همه به این نتیجه رسیدن که این داستان برای کودکانه اما نباید یادمون بره که اگه یک فرد از کودکی زیبا فکر کنه این زیبایی ها باهاش رشد میکنه..کاش ماهم حصار های اطراف دلمونو بشکنیم و بهار

- بیشتر
Feri
۱۳۹۶/۰۵/۲۳

داستان مناسبی برای کودکانه

atrisa
۱۳۹۶/۰۹/۱۰

خیلی قشنگ بود و اینکه گروه سنیش برای کودک و نوجوان بود چون فک نکن گروه سنی کودک بتونه اخر داستان رو درک کنه 😑

alaa
۱۳۹۹/۰۵/۱۵

خیلی قشنگ بود دسته نویسنده طلا

جواد
۱۳۹۹/۰۶/۱۰

چه حس خوبی داشت کتابش، و چقدر زیبا، محبت و مهربانی رو توصیف میکنه

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۸)
غروب آن روز وقتی بچه‌ها به باغ آمدند، بدن غول را دیدند که پوشیده از شکوفه‌های رنگارنگ صورتی و سفید، زیر درختی، سرد و بی‌حرکت دراز کشیده بود.‌
°-°ħãňīÿĕ°-°
تبر بزرگی برداشت و دیوار را خراب کرد
Kvothe
یک روز به خودش گفت: «من گل‌های زیبای زیادی در باغم دارم. اما بچه‌ها زیباترین گل‌های باغم هستند.»
neda
غروب آن روز وقتی بچه‌ها به باغ آمدند، بدن غول را دیدند که پوشیده از شکوفه‌های رنگارنگ صورتی و سفید، زیر درختی، سرد و بی‌حرکت دراز کشیده بود.‌
alaa
یک روز به خودش گفت: «من گل‌های زیبای زیادی در باغم دارم. اما بچه‌ها زیباترین گل‌های باغم هستند.»
mahsan_salehi
غول دوباره داد زد: «کی تو رو اذیت کرده؟ به من بگو، خودم با دست‌های خودم می‌کشمش.» پسربچه گفت: «هیچ‌کس، این‌ها زخم عشق هستند.» غول تعجب کرد و با ترس و لرز گفت: «تو کی هستی؟» و رو به رویش زانو زد. پسربچه لبخندی زد و گفت: «تو یک بار به من اجازه دادی در باغت بازی کنم. امروز، تو همراه من به باغم می‌آیی که بهشت است.»
💞Aℓɨ s ɦ a💞
غول تعجب کرد و با ترس و لرز گفت: «تو کی هستی؟» و رو به رویش زانو زد. پسربچه لبخندی زد و گفت: «تو یک بار به من اجازه دادی در باغت بازی کنم. امروز، تو همراه من به باغم می‌آیی که بهشت است.» غروب آن روز وقتی بچه‌ها به باغ آمدند، بدن غول را دیدند که پوشیده از شکوفه‌های رنگارنگ صورتی و سفید، زیر درختی، سرد و بی‌حرکت دراز کشیده بود.‌
کاربر ۲۵۴۴۴۸۷
بهار از راه رسید و سرتاسر شهر پر از شکوفه‌های رنگارنگ و گنجشک‌های زیبا شد. تنها در باغ غول خودخواه هنوز زمستان باقی مانده بود. پرنده‌ها دیگر دوست نداشتند در آن باغ آواز بخوانند و درختان فراموش کردند شکوفه بدهند. چون‌که دیگر هیچ بچه‌ای آنجا نبود.
آسمان دار

تجربه بهتر در اپلیکیشن