
°-°ħãňīÿĕ°-°
۱۰
غروب آن روز وقتی بچهها به باغ آمدند، بدن غول را دیدند که پوشیده از شکوفههای رنگارنگ صورتی و سفید، زیر درختی، سرد و بیحرکت دراز کشیده بود.
neda
۵
یک روز به خودش گفت: «من گلهای زیبای زیادی در باغم دارم. اما بچهها زیباترین گلهای باغم هستند.»
Kvothe
۵
تبر بزرگی برداشت و دیوار را خراب کرد
والریا
۳
پاییز گفت: «من به اون میوه نمیدم چون خیلی خیلی خودخواهه»
Di
۲
غروب آن روز وقتی بچهها به باغ آمدند، بدن غول را دیدند که پوشیده از شکوفههای رنگارنگ صورتی و سفید، زیر درختی، سرد و بیحرکت دراز کشیده بود.
𝑾𝒊𝒔𝒕𝒆𝒓𝒊𝒂
۲
غول همین که این منظره را دید از پلهها به سرعت پایین آمد و به داخل باغ دوید. با سرعت از میان چمنها عبور کرد و به پسربچه رسید. اما وقتی او را دید صورتش از عصبانیت قرمز شد و داد زد: «کی جرات کرده تو رو زخمی کنه؟» چون روی دستها و پاهای پسربچه پر از جای چنگ ناخن بود. غول دوباره داد زد: «کی تو رو اذیت کرده؟ به من بگو، خودم با دستهای خودم میکشمش.» پسربچه گفت: «هیچکس، اینها زخم عشق هستند.»
سارا
۱
غول دوباره داد زد: «کی تو رو اذیت کرده؟ به من بگو، خودم با دستهای خودم میکشمش.» پسربچه گفت: «هیچکس، اینها زخم عشق هستند.» غول تعجب کرد و با ترس و لرز گفت: «تو کی هستی؟» و رو به رویش زانو زد. پسربچه لبخندی زد و گفت: «تو یک بار به من اجازه دادی در باغت بازی کنم. امروز، تو همراه من به باغم میآیی که بهشت است.»
mahsan_salehi
۱
یک روز به خودش گفت: «من گلهای زیبای زیادی در باغم دارم. اما بچهها زیباترین گلهای باغم هستند.»
𝑾𝒊𝒔𝒕𝒆𝒓𝒊𝒂
۱
«من گلهای زیبای زیادی در باغم دارم. اما بچهها زیباترین گلهای باغم هستند.»
کاربر ۲۵۴۴۴۸۷
۰
غول تعجب کرد و با ترس و لرز گفت: «تو کی هستی؟» و رو به رویش زانو زد. پسربچه لبخندی زد و گفت: «تو یک بار به من اجازه دادی در باغت بازی کنم. امروز، تو همراه من به باغم میآیی که بهشت است.»
غروب آن روز وقتی بچهها به باغ آمدند، بدن غول را دیدند که پوشیده از شکوفههای رنگارنگ صورتی و سفید، زیر درختی، سرد و بیحرکت دراز کشیده بود.
آسمان
۰
بهار از راه رسید و سرتاسر شهر پر از شکوفههای رنگارنگ و گنجشکهای زیبا شد. تنها در باغ غول خودخواه هنوز زمستان باقی مانده بود. پرندهها دیگر دوست نداشتند در آن باغ آواز بخوانند و درختان فراموش کردند شکوفه بدهند. چونکه دیگر هیچ بچهای آنجا نبود.
