غول همین که این منظره را دید از پلهها به سرعت پایین آمد و به داخل باغ دوید. با سرعت از میان چمنها عبور کرد و به پسربچه رسید. اما وقتی او را دید صورتش از عصبانیت قرمز شد و داد زد: «کی جرات کرده تو رو زخمی کنه؟» چون روی دستها و پاهای پسربچه پر از جای چنگ ناخن بود. غول دوباره داد زد: «کی تو رو اذیت کرده؟ به من بگو، خودم با دستهای خودم میکشمش.» پسربچه گفت: «هیچکس، اینها زخم عشق هستند.»