با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
فرزندان ایرانیم

دانلود و خرید کتاب فرزندان ایرانیم

۴٫۴ از ۲۹۱ نظر
۴٫۴ از ۲۹۱ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب فرزندان ایرانیم  نوشته  داوود امیریان  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب فرزندان ایرانیم

داوود امیریان( -۱۳۴۹)، نویسنده است.

این کتاب دربردارنده مجموعه‌ای از داستان‌های طنز کوتاه با حال و هوای جنگ و دفاع مقدس است.

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

«رحیم حسابی جوش آورده بود. تا آن روز آنقدر عصبانی و ناراحت ندیده بودمش.

مجید شرفی رو به سعید گفت: تو دیگه کی هستی؟ فقط بلدی واسۀ ما قیفی بیایی. خُب جوابشونو می‌دادی.

سعید دستی به موهای کوتاه سرش کشید و گفت: ایناها. امیریان و لولایی و گودرزی شاهدن جوابشونو دادم. اما خُب...

منصور حسینی گفت: اینطور نمیشه، باید حالشونو بگیریم. لامصبا واسه‌مون شاخ شدن. همین دیروز بود که اون طرف میدون صبحگاه گل‌پری جون می‌خوندن و می‌رقصیدن.

اصغر حیدری با آن صورت همیشه خندان و ته‌لهجۀ آذریاش گفت: شما چه خبرتونه؟ انگاری با دشمنشون طرف شدن. اونا هم مثل ما می‌خوان جبهه برن دیگه.

علی اکبری گفت: دِ، همین دیگه. فقط فرقش اینه که ما داوطلب می‌ریم و اونا وظیفه‌شونه. تازه...

اصغر حرف علی اکبری را قطع کرد:

- ثواب کار را ضایع نکن. صلوات بفرستید و تمومش کنید.

صلوات فرستادیم و متفرق شدیم؛ اما من برق انتقام را در چشمان رحیم و مجید می‌دیدم.

همان شب خسته و خرد و خمیر غرق در خواب بودم که ناگهان صدای شلیک گلوله بلند شد و فریاد و همهمه. هراسان از خواب پریدم. تا چشم باز کردم، دماغ و چشمانم شروع کرد به سوختن. داشتم خفه می‌شدم. از تخت پریدم پایین. فضای آسایشگاه را چیزی مثل مه فرا گرفته بود. صدای شلیک گلوله و سوت فرمانده قاطی جیغ و فریاد بچه‌ها شده بود. هیچ‌جا را نمی‌دیدم. کورمال کورمال طرف در آسایشگاه دویدم. در بسته بود و فرمانده را دیدم که ماسک بر صورت تیراندازی می‌کرد و بچه‌ها مثل گلۀ گرگ‌زده به این طرف و آن طرف می‌دویدند. یک لحظه باد خنکی از طرف سقف پایین آمد. پنکه‌های سقف به کار افتاد.»

Ebrahimi
۱۳۹۷/۰۷/۱۳

یادم میاد سال آخر دبیرستان آقای امیریان اومدن مدرسه ما یه نسخه از این کتاب رو امضا کردن دادن مدرسه، من اون موقع یکی از اعضای شورای دانش آموزی بودم کتاب رو یواشکی بردم خونه بخونم مادر این حقیرکه از

- بیشتر
ملیکا
۱۳۹۹/۰۲/۱۰

جذاب و جالب بود ‌و همینطور بی نظیر با تشکر فراوان از نویسنده این کتاب اقای امریان مواظب باشید از خنده نترکید من به این کتاب ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ ستاره میدم البته بگم هنوز کمه 😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂 و بهترین کتاب طنزی بود که تا

- بیشتر
همچنان خواهم خواند...
۱۳۹۹/۰۲/۱۵

چقدر با این کتاب خندیدم. یادش بخیر...

🍃بانو🌼
۱۳۹۹/۰۲/۱۲

کتاب خوبی بود و خاطرات شیرینی رو نقل میکرد در کل دوست داشتم

Zahra h.Alami
۱۳۹۸/۰۹/۰۳

این کتاب رو دوران راهنمایی از کتابخونه ی مدرسه گرفتم و خوندم. ولی هرچی فکرمیکردم اسمش یادم نمیومد تا اینکه درحال گشتن بین کتاب های طاقچه با این جلدش یادم افتاد همون کتابه😂 داستان طنز و دلنشینِ و برای نوجوان ها کتاب

- بیشتر
شایسته
۱۳۹۹/۰۴/۰۳

کتاب خوبی بود دوستش داشتم😊😊😊

sadat_85
۱۳۹۹/۰۵/۰۲

خیلی عالیه من نسخه چاپی ش رو خریدم و انقدر باحال بود حدود 6 بار کتاب رو از اول تا اخر خوندم واقعا طنز و باحاله و بهتون حتما پیشنهاد میکنم بخونید(؛

راصیه
۱۳۹۶/۱۲/۲۴

واای خدایا داوود امیریان را عشق است واااااااقعا عالیست آدم لذددددت میبره آه

Zahra
۱۳۹۹/۰۴/۱۹

داستان دوره آموزشی. خیلی بامزه بود. با خوندنش کلی خندیدم.

m_parsaei
۱۳۹۹/۰۴/۲۶

این کتاب رو چندین سال پیش برای خواهرم که 14 ساله بود خریدم انقدررر دوستش داشت که در طول 3 روز کتاب رو تموم کرد و بعد از اون شروع کرد به نوشتن حتی یه مسابقه ی نویسندگی هم مقام

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۷۷)
تنها ره‌ سعادت‌! - ایمان‌، جهاد، شهادت‌.
ایران
باید عرق‌ ریخته‌ شود تا در صحنۀ‌ نبرد خون‌ کمتری‌ ریخته‌ شود.
ملیکا
با اجازه‌ داریم‌ می‌ریم‌. خُب‌ حلالمون‌ کن‌. اگر خوبی‌ دیدی‌، اشتباه‌ شده‌ و اگر بدی‌ دیدی‌ حقت‌ بوده‌.
امیر محمد
خوش‌ باد که‌ از بهار خوش‌تر باشیم‌ سرسبزتر از سرو و صنوبر باشیم‌ آن‌ روز مباد تا در این‌ بقع‌ وجود شرمندۀ‌ لاله‌های‌ پرپر باشیم‌.
ایران
در پادگانها باید عرق‌ ریخته‌ شود تا در صحنۀ‌ نبرد خون‌ کمتری‌ ریخته‌ شود
hooman
- ای‌ حسین‌، جان‌ ما فدای‌ تو می‌کند هر دم‌ دل‌ به‌ یاد تو. - ای‌ خدا ما را نینوایی‌ کن‌ مکتب‌ ما را کربلایی‌ کن‌.
امیر محمد
شروع‌ به‌ خواندن‌ شعرهای‌ کودکانه‌ کرد. ما هم‌ سینه‌ می‌زدیم‌ و جواب‌ می‌دادیم‌: - یه‌ توپ‌ دارم‌ قلقلی‌یه‌. سرخ‌ و سفید آبی‌یه‌... بعد آخر سر به‌ پیسی‌ خورد و شروع‌ به‌ خواندن‌ شعرهای‌ من‌درآوردی‌ کرد. - از اون‌ دورا می‌آد یه‌ دسته‌ حوری‌ همه‌ چادر به‌ سر گوگوری‌ مگوری‌!
امیررضا میرزائیان
هنوز هم‌ دلم‌ برای‌ آن‌ روزها پرپر می‌زند. شاید روزی‌ بشود که‌ همگی‌ زیر یک‌ سقف‌ جمع‌ شویم‌ و یادی‌ از گذشته‌ بکنیم‌.
سروش
۱ در شناسنامه‌ به‌ شمارۀ‌ ۲۵۶۷ صادره‌ از کرمان‌ آمده‌ که‌ من‌ در تاریخ‌ پنجم‌ فروردین‌ هزار و سیصد و چهل‌ و نه‌ در کرمان‌ به‌ دنیا آمده‌ام‌؛ اما چرا کرمان‌؟ پدرم‌ بهمن‌، تبریزی‌ است‌. او در پانزده‌ سالگی‌ - به‌ هنگام‌ جنگ‌ جهانی‌ دوم‌ - از دست‌ نامادری‌ سوار بر قطاری‌ متعلق‌ به‌ ارتش‌ سرخ‌ روسیه‌ می‌شود و... در قطاری‌ که‌ صدها رأس‌ گوسفند و بز و جعبه‌های‌ مواد غذایی‌ و مهمات‌ جا گرفته‌ است‌.
🧚‍♂️💚𝙃𝙖𝙨𝙩𝙞💚🧚‍♂️
خوش‌ باد که‌ از بهار خوش‌تر باشیم‌ سرسبزتر از سرو و صنوبر باشیم‌ آن‌ روز مباد تا در این‌ بقع‌ وجود شرمندۀ‌ لاله‌های‌ پرپر باشیم‌. ساعتی‌ بعد وجدانی‌ کلی‌ برایم‌ از دوستان‌ جنس‌ مخالفش‌ و بعد دلسرد شدن‌ و بریدن‌ از آنها و سرانجام‌ تصمیم‌ برای‌ رفتن‌ به‌ جبهه‌ حرف‌ زد. از او خیلی‌ خوشم‌ آمد. جانماز آب‌ نکشید و بی‌ریا حرف‌ دلش‌ را زد.
نون صات

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۸۵ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۲/۰۴/۰۱
شابک۹۷۸-۹۶۴-۴۷۱-۵۳۳-۴
تعداد صفحات۱۸۵صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۲/۰۴/۰۱
شابک۹۷۸-۹۶۴-۴۷۱-۵۳۳-۴