با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کتاب صوتی کوری اثر ژوزه  ساراماگو

دانلود و خرید کتاب صوتی کوری

۴٫۲ از ۱۷ نظر
۴٫۲ از ۱۷ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب صوتی کوری  نوشته  ژوزه  ساراماگو  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه

معرفی کتاب صوتی کوری

رمان کوری اثر نویسنده پرتغالی معاصر، ژوزه ساراماگو است که با ترجمه خوب اسدالله امرایی و صدای گرم رضا عمرانی می‌شنوید. ترجمه اسدالله امرایی مشهورترین ترجمه این اثر است.

 درباره کتاب صوتی کوری

 در این کتاب ساراماگو داستان یک بیماری عجیب را روایت می‌کند که مردم یک شهر را یکی پس از دیگری نابینا می‌کند. این بیماری مسری و ناشناخته است. با شیوع این بیمرای مسسولان شهر شروع به چاره جویی می‌کنند و تصمیم می‌گیرند افارد کور را قرنطینه کنند. تا باقی شهر به این بیمرای مبتلا نشوند. انها بیمارستانی متروک را برای این کار انتخاب می کنند. شخصیت‌های اصلی دارستان هم همان چند نفری هستند که زودتر از همه به کوری مبتلا شده‌اند. در انی شهر تنها یک نفر بینا می‌ماند و اوست که شاهد اتفاقات و یاری‌کننده دیگران است.

کوری بسیار مورد توجه مخاطبان قرار گرفت و به چنیدن زبان زنده ترجمه شد. ساراماگو در سال ۲۰۰۴ کتاب بینایی را در ادامه رمان کوری نوشت. 

ساراماگو در این داستان سمبلیک به بی‌بصیرتی انسان ها و مشغول شدنشان به خود و غفلتشان از حقایق اشاره می‌کند. و کوری ساراماگو در حقیقت یک کوری معنوی است که نمود خارجی دارد.

درباره ژوزه ساراماگو

ژوزه دی سوزا ساراماگو در شانزدهم نوامبر ۱۹۲۲ در دهی کوچک در شمال لیسبون در خانواده‌ای زارع متولد شد. ساراماگو برای گذران زندگی، دبیرستان را نیمه تمام گذاشت و کارهای مختلفی مثل آهنگری، مکانیکی و کارگری روزمزدی را تجربه کرد. او مترجمی و نویسندگی در روزنامه  حزب کمونیست پرتغال را هم تجربه کرد.

اولین داستان ساراماگو به نام کشور گناه در ۱۹۴۷ منتش شد که خیلی موفق نبود. اما با انتشار کتاب بالتازار و بلموندا در سال ۱۹۸۲ و ترجمه آن به انگلیسی در ۱۹۸۸ به شهرت رسید.

ساراماگو در داستان‌های خود به واقعیت‌های جامعه اشاره می‌کند. هدف کنایه‌ها و سمبل‌های این نویسنده معمولاً مقدسات، حکومت‌های استبدادی و نابرابری‌های اجتماعی‌اند. در سال ۱۹۹۲ که کتاب انجیل به روایت عیسی مسیح  ساراماگو منتشر شد، وزیر کشور پرتغال،این اثر را توهین به جامعه کاتولیک این کشور دانست و نام ساراماگو را از فهرست نامزدهای جایزه ادبی اروپا حذف کرد. 

ساراماگو بعد از آن با همسر اسپانیایی‌اش به تبعیدی خودخواسته به لانزاروته در جزایر قناری  رفت و تا آخر عمر آنجا ماند.

ساراماگو  که اواخر عمر از لوسمی رنج می‌برد؛ در هیجدهم ژوئن ۲۰۱۰، در سن ۸۷ سالگی از دنیا رفت.

 بخشی از کتاب صوتی کوری

می‌توانست صدای زنش را بشنود که تندتند راهنمای تلفن را ورق می‌زد، و مُفش را بالا می‌کشید تا گریه‌اش بند بیاید و آه و ناله سر می‌داد، آخرش گفت، این یکی خوب است، امیدوارم بتواند ما را ببیند. شماره‌ای گرفت پرسید آنجا مطب دکتر است، دکتر هست و آیا می‌تواند با دکتر حرف بزند، نه، نه، دکتر من را نمی‌شناسد. یک مورد اضطراری پیش آمده، بلی، خواهش می‌کنم، می‌فهمم، خواهش می‌کنم به دکتر بفرمایید، شوهرم ناغافل کور شده، بلی، بلی، یک مرتبه، نه از مریض‌های دکتر نیست، شوهرم عینک نمی‌زد، دید چشمش خیلی خوب بود، درست مثل خودم، من هم خیلی خوب می‌بینم، خیلی ممنونم، پشت خط می‌مانم، گوشی دستم است، بلی دکتر، ناگهانی بوده، می‌گوید همه‌چیز را سفید می‌بیند، نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده، وقت نکرده‌ام بپرسم، تازه رسیده‌ام و او را به این حال دیدم، می‌خواهید از او بپرسم، بلی. ممنونم الان خدمت می‌رسیم، همین الان. مرد کور بلند شد، زنش گفت صبر کن، اول این انگشت زخمی‌ات را ببندم، چند لحظه‌ای غیبش زد و بعد با شیشهٔ پراکسید و ید و پنبه و نوارچسب برگشت. زخم را که می‌بست پرسید ماشین را کجا گذاشتی، با شرایطی که تو داشتی نمی‌شد رانندگی کنی، نکند وقتی به خانه آمدی این‌طور شدی، نه توی خیابان این بلا سرم آمد، پشت چراغ قرمز ایستاده بودم که این‌طور شد، یک نفر مرا به خانه آورد، ماشین را توی خیابان بغلی گذاشته، خیلی خوب می‌رویم پایین پیدایش می‌کنم، دم در می‌ایستی من دنبالش می‌گردم، سویچ را کجا گذاشتی، نمی‌دانم انگار به من نداد، طرف کی بود، نمی‌دانم کسی که مرا به خانه آورد مرد بود، لابد یک جایی گذاشته الان می‌گردم پیدا می‌کنم، گشتن فایده‌ای ندارد، توی آپارتمان نیامد، احتمالاً یادش رفته و کلیدها را با خودش برده. خیلی خوب حالا برویم از کلید یدکی تو استفاده می‌کنیم، بعداً دنبال آن می‌گردیم، خیلی خوب دست مرا بگیر. مرد کور گفت اگر قرار باشد توی همین وضع بمانم، مردنم بهتر است، خیلی خوب حالا مزخرف نگو، اوضاع به‌حد کافی خراب هست، تو که کور نشدی بدانی، من کورم، نمی‌توانی بفهمی چه می‌کشم، دکتر فکری به حالت می‌کند نگران نباش می‌بینی، من نگران نیستم.

رفتند. پایین توی سرسرا زنش چراغ را روشن کرد و درِ گوشش گفت، همین‌جا منتظر من باش، اگر همسایه‌ها آمدند خیلی عادی با آن‌ها حرف بزن بگو که منتظر من هستی، هرکس هم نگاهت کند نمی‌فهمد که نمی‌توانی ببینی. تازه قرار نیست که همه‌چیز زندگی‌مان را برای مردم بریزیم روی دایره، خیلی خوب فقط زیاد طولش نده. زنش با عجله بیرون زد. هیچ‌کدام از همسایه‌ها پیداشان نشد. مرد کور از روی تجربه می‌دانست راه‌پله‌ها تا زمانی که کلید خودکار صدایش می‌آمد، روشن می‌ماند هروقت کلید از کار می‌افتاد و همه‌جا ساکت می‌شد، می‌رفت سراغ آن و روشنش می‌کرد. نور، این نور برای او به صدا تبدیل شده بود. نمی‌دانست چرا زنش این‌همه طول داده، خیابان بغلی که بیشتر از هشتاد تا صد متر فاصله نداشت. اگر دیر کنیم، دکتر می‌رود. نمی‌توانست عادت خود را ترک کند، دست چپ خود را بالا می‌آورد و چشم می‌دوخت به ساعتش. لب و دهانش را جمع کرد انگار که دردی به جانش ریخت. خوشحال بود که همسایه‌ها پیداشان نشده، چون اگر با او حرف می‌زدند، می‌زد زیر گریه. ماشینی توی خیابان نگه داشت، خوب بالاخره پیدا کرد، اما نه این صدای موتور ماشین او نبود، از موتور دیزل آن معلوم بود که تاکسی است. یک مرتبهٔ دیگر هم کلید اتوماتیک را روشن کرد. زنش برگشت، آشفته و عصبانی بود، این سامری نیکوکار تو، آن روح پاک، ماشین ما را برده، ممکن نیست، لابد خوب نگشته‌ای، البته که خوب گشتم، چشم‌هایم عیب و ایرادی ندارد، این حرف‌های آخری را بی‌هوا زد و قصد و نیتی نداشت، تو خودت گفتی که ماشین توی خیابان بغلی است، خوب گشتم، نبود، مگر این‌که توی خیابان دیگری گذاشته باشد، نه من شک ندارم توی این خیابان گذاشته بود، خوب به‌هرحال غیبش زده، خوب با این حساب کلیدها را چه می‌گویی. حریف از وضع تو سوءاستفاده کرده و ما را چاپیده. طرف می‌خواست تا آمدن تو پیش من بماند من از ترس این‌که چیزی نبرد راهش ندادم، به‌نظرم نمی‌رسد که ماشین را دزدیده باشد، خیلی خوب حالا برویم، بیرون تاکسی منتظر ماست. قسم می‌خورم که حاضرم یک سال عمرم را ببخشم که این آدم رذل کور شود، حالا می‌بینی، خیلی خوب زیاد بلند حرف نزن، اگر لختش نکردند، نه بابا ممکن است دوباره برگردد، ای بابا پس خیال می‌کنی فردا می‌آید در می‌زند و می‌گوید حواسش نبوده، ماشین را برده، می‌گوید ببخشید و حتماً برای احوالپرسی می‌آید.


نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۵)
سروش الهیاری
۱۴۰۰/۰۷/۱۶

کتاب که خوب بسیار مشهور و جذاب است ولی اجرای آقای عمرانی بی‌نظیر هست در بین کتاب‌های صوتی

امين
۱۴۰۰/۰۹/۰۱

این کتاب برنده جایزه نوبل در سال ١٩٩٨ شده و جز کتاب های پر فروش محسوب میشه اما یکنواختی کتاب شاید عزیزانی که به تازگی شروع به مطالعه کرده اند رو خسته کند.

توکیو
۱۴۰۰/۰۶/۰۹

خیلی قشنگ و الان با این شرایط جانعه کاملا کتاب ملموس و قابل درکیه😇

کاربر ۳۴۸۰۶۲۳
۱۴۰۰/۰۵/۲۳

چند سال پیش خود کتاب رو خوندم و چند ماه پیش فیلمی ک از روش ساختن رو دیدم.....بنظرم جذاب و عالی بودن مخصوصا خود کتاب

nasrin.a1407
۱۴۰۰/۰۶/۲۲

نمونه چاپی رو خوندم داستان جالبی بود باعث شد به زندگیم بیشتر فکر کنم اینکه واقعا بینا هستم؟ واقعا درست میبینم؟ به جذابیت رمان ۴ دادم باید سر حوصله بخونید

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
شابکundefined
زمان۱۲ ساعت و ۳۶ دقیقه
قابلیت انتقالندارد
حجم۷۱۲٫۳ مگابایت
زمان۱۲ ساعت و ۳۶ دقیقه
قابلیت انتقالندارد
حجم۷۱۲٫۳ مگابایت