معرفی و دانلود کتاب حجت اسلام + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب حجت اسلامsubscriptionAvailable

کتاب حجت اسلام

نوع کتاب
۳.۷ امتیاز(از ۶ رأی)
پدیدآورندگان: 
بیژن کیانی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب حجت اسلام

کتاب حجت الاسلام نوشته بیژن کیانی که توسط انتشارات پیام آزادگان منتشر شده است به روایت زندگی و منش سید آزادگان حجت‌الاسلام علی‌اکبر ابوترابی پرداخته است و رفتار و آداب این شهید بزرگوار را بررسی کرده است.

درباره کتاب حجت الاسلام

شهید حجت‌الاسلام و المسلمین حاج سیدعلی‌اکبر ابوترابی ملقب به «سید آزادگان» از شاگردان حضرت امام خمینی; بود که با آغاز نهضت اسلامی به صف مبارزان و مجاهدان راه خدا پیوست و در این راه سختی‌های زیادی را بر خود هموار ساخت؛ پیش از انقلاب، چندین بار به دست دژخیمان ساواک پهلوی گرفتار شد و به زندان افتاد. رنج و شکنجه و حبس، خللی در عزم پولادین او پدید نیاورد و هر روز که می‌گذشت مقاوم‌تر و آب‌دیده‌تر می‌شد. با پیروزی انقلاب اسلامی، مرحلهٔ تازه‌ای از زندگی او آغاز شد. او در راه خدمت به مردم و تحکیم پایه‌های نظام نوپای اسلامی سر از پا نمی‌شناخت و آرام و قرار نمی‌گرفت. هنگامی که انتخابات شورای شهر برگزار شد، مردم قدرشناس شهر قزوین، او را به عنوان نمایندهٔ خود در شورای شهر انتخاب کردند و پس از تشکیل شورا،‌ ایشان به عنوان رئیس شورای شهر کار خود را آغاز کرد.

شروع جنگ تحمیلی رژیم صدام علیه ایران، سبب شد که آن روح بی‌قرار و آن سر پرشور راهی جبهه‌ها شود و به ستاد جنگ‌های نامنظم که شهید دکتر چمران آن را فرماندهی می‌کرد بپیوندد و با حضور خود حماسه‌ها بیافریند. او در مدت حضورش در ستاد جنگ‌های نامنظم، سخت‌ترین مأموریت‌ها را پذیرفت و با وجود آن که فرمانده گروهی از چریک‌ها بود ولی در صحنه‌های خطر پیشگام بود و با روحیهٔ سلحشوری و جانبازی‌اش به همهٔ نیروهای مدافع، درس ایثار و مقاومت می‌داد.

او در یکی از مأموریت‌های شناسایی در نزدیکی تپه‌های «الله‌اکبر» در منطقهٔ دهلاویهٔ سوسنگرد توسط دشمن دستگیر شد.

خواندن کتاب حجت الاسلام را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب برای تمام کسانی که می‌خواهند منش و انسانیت سید شهید حجت الاسلام علی‌اکبر ابوترابی را بشناسند مناسب و جذاب است و به جلوه‌های متفاوت زندگی آن بزرگوار می‌پردازد.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب حجت اسلام و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتابحجت اسلام
موضوعدفاع مقدس
نویسندهبیژن کیانی
انتشاراتانتشارات پیام آزادگان
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۸۷/۰۹/۰۴
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۷.۷۹ مگابایت
شابک۹۷۸۶۰۰۵۰۱۳۳۶۸
تعداد صفحه‌ها۲۰۸ صفحه
قیمت کتاب۳۱۵۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

کتابدوست
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۱۲/۰۴

فکر نمیکردم با این کتاب اشک بریزم چقدر خاص بود خیلی خاطراتشون دلنشینه سید مثل یه عارف گمنام بودن

۰

بریده‌هایی از کتاب

Chamran_lover
۳
گفتم «راستش خیلی فرق کرده. امروز می‌فهمم راه معرفی دین، فقط بحث و جدل و کتاب و سخنرانی نیست»
Chamran_lover
۲
می‌خوام بدونم چه‌طور همهٔ این‌ها رو تحمل می‌کنی و خم به ابرو نمی‌آری». حاج‌آقا از سؤالم جا خورد. سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. دوباره ازش پرسیدم. گفت «چه عرض کنم آقاجون؟». دوباره پرسیدم. اصرارم را که دید، گفت «حسین‌آقاجون، دو رکعت نماز و توسل به حضرت زهرا، کوه مشکلات را مثل موم نرم می‌کنه».
الی هستم
۲
چند سالی از اسارتمان می‌گذشت. بعضی‌ها خسته شده بودند و گوشه‌گیری می‌کردند. یک روز برایمان صحبت کرد. سفارش کرد تا می‌توانیم از فرصت پیش‌آمده برای یادگیری و خودسازی استفاده کنیم. قسم خورد که آرزوی همهٔ اولیای خدا به دست‌آوردن چنین فرصت‌هایی بوده تا دور از هیاهوی زندگی خدا را عبادت کنند. بعد از آن، شور وشوقی بین اسرا ایجاد شد. هر کس سعی می‌کرد از وقتش بیشترین استفاده را ببرد؛ یاد بگیرد و یاد بدهد.
Chamran_lover
۱
هر وقت بی‌حوصله می‌شدم، صبر می‌کردم تا حاج‌آقا نماز بخواند. بعد می‌رفتم گوشه‌ای می‌نشستم و نگاهش می‌کردم. نمازخواندنش حالم را خوب می‌کرد. یک روز، پشت پله‌های اردوگاه دیدمش. سرش را روی خاک گذاشته بود و گریه می‌کرد. سجده‌اش طولانی شد. مبهوت مانده بودم. سرش را که از روی خاک برداشت، سنگ‌ریزه‌ها در پیشانیش فرو رفته بود.
Chamran_lover
۱
اصرارم را که دید، گفت «حسین‌آقاجون، دو رکعت نماز و توسل به حضرت زهرا، کوه مشکلات را مثل موم نرم می‌کنه».
Chamran_lover
۰
آخرین روزهایی بود که پیشمان بود. مدت‌ها بود می‌خواستم ازش سؤالی بپرسم. رفتم پیشش. گفتم «حاج‌آقا، بچه‌ها برای مشکلاتشون میان پیش شما. مشکلات بچه‌ها یک طرف، اذیت و آزار بعثی‌ها هم طرف دیگه. خودت هم حتماً مشکلاتی داری. می‌خوام بدونم چه‌طور همهٔ این‌ها رو تحمل می‌کنی و خم به ابرو نمی‌آری». حاج‌آقا از سؤالم جا خورد. سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. دوباره ازش پرسیدم. گفت «چه عرض کنم آقاجون؟». دوباره پرسیدم. اصرارم را که دید، گفت «حسین‌آقاجون، دو رکعت نماز و توسل به حضرت زهرا، کوه مشکلات را مثل موم نرم می‌کنه». هر وقت مشکلی برام پیش می‌آد، یاد حرف حاج‌آقا می‌افتم
الی هستم
۰
۶ بعثی‌ها برای شکنجهٔ روحی حاج‌آقا، بردندش به اتاق کوچکی که تنها یک نفر آن‌جا بود. همه می‌شناختندش؛ به چیزی پای‌بند نبود. اهل نماز و روزه نبود. انقلاب را هم قبول نداشت. مدتی گذشت. یک روز دوستم، آقای کاظمی، گفت هم‌اتاقی حاج‌آقا باهام صحبت کرده. گفته خیلی دوست دارم نماز بخونم. ولی نه جلوی بقیه که فکر کنند دارم تظاهر می‌کنم. دو سه روز بعد، خودم رفتم پیش حاج‌آقا، گفتم «تبریک می‌گم، زحمتتون به نتیجه رسید». گفت «کدوم زحمت؟» ماجرا را برایش تعریف کردم. گفت «به خدا قسم در مدتی که با او بوده‌م، کاری با این نیت، که او نمازخون بشه، نکرده‌م. من کار خودم را می‌کنم».
الی هستم
۰
آخرین روزهایی بود که پیشمان بود. مدت‌ها بود می‌خواستم ازش سؤالی بپرسم. رفتم پیشش. گفتم «حاج‌آقا، بچه‌ها برای مشکلاتشون میان پیش شما. مشکلات بچه‌ها یک طرف، اذیت و آزار بعثی‌ها هم طرف دیگه. خودت هم حتماً مشکلاتی داری. می‌خوام بدونم چه‌طور همهٔ این‌ها رو تحمل می‌کنی و خم به ابرو نمی‌آری». حاج‌آقا از سؤالم جا خورد. سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. دوباره ازش پرسیدم. گفت «چه عرض کنم آقاجون؟». دوباره پرسیدم. اصرارم را که دید، گفت «حسین‌آقاجون، دو رکعت نماز و توسل به حضرت زهرا، کوه مشکلات را مثل موم نرم می‌کنه». هر وقت مشکلی برام پیش می‌آد، یاد حرف حاج‌آقا می‌افتم.
الی هستم
۰
توی اردوگاه، یکی بود که از حاج‌آقا خوشش نمی‌آمد. اهل نماز و روزه هم نبود. شش ماه حاج‌آقا هر وقت می‌دیدش سلام می‌کرد، او هم بی‌اعتنا رد می‌شد و جوابش را نمی‌داد. یک روز وقتی حاج‌آقا مثل همیشه به او سلام کرد، عصبانی شد. گفت «آقای ابوترابی، می‌خوای با این کارت من رو از رو ببری؟» حاج‌آقا دست طرف را توی دستش گرفت و گفت «نه به خدا، اگر می‌بینی سلام می‌کنم، تنها به خاطر شأن انسانی شماست، می‌خوام ولو با یه سلام دل یه هموطن رو شاد کنم». اسیر سرش را پایین انداخت و گریه کرد. بعد از آن، اهل نماز شد.
الی هستم
۰
هر کس توی اتاق به اندازهٔ یک پتوی سه‌لا شده جا داشت. موقع خواب راحت نبودیم. نمی‌توانستیم بغلتیم. بعضی‌ها کمی بد می‌خوابیدند، هم خودشان اذیت می‌شدند، هم کناری‌شان. یک شب حاج‌آقا داشت نماز شب می‌خواند. وقتی به رکوع رفت، کسی که کنار حاج‌آقا بود، غلتی زد و آمد روی سجادهٔ حاجی. حاج‌آقا نزدیک یک ساعت در رکوع بود تا آن طرف از روی سجاده کنار رفت.