جملات زیبای کتاب حجت اسلام | طاقچه
تصویر جلد کتاب حجت اسلامsubscriptionAvailable

کتاب حجت اسلام

نوع کتاب
۳.۷ امتیاز(از ۶ رأی)
پدیدآورندگان: 
بیژن کیانی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Chamran_lover
۳
گفتم «راستش خیلی فرق کرده. امروز می‌فهمم راه معرفی دین، فقط بحث و جدل و کتاب و سخنرانی نیست»
Chamran_lover
۲
می‌خوام بدونم چه‌طور همهٔ این‌ها رو تحمل می‌کنی و خم به ابرو نمی‌آری». حاج‌آقا از سؤالم جا خورد. سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. دوباره ازش پرسیدم. گفت «چه عرض کنم آقاجون؟». دوباره پرسیدم. اصرارم را که دید، گفت «حسین‌آقاجون، دو رکعت نماز و توسل به حضرت زهرا، کوه مشکلات را مثل موم نرم می‌کنه».
الی هستم
۲
چند سالی از اسارتمان می‌گذشت. بعضی‌ها خسته شده بودند و گوشه‌گیری می‌کردند. یک روز برایمان صحبت کرد. سفارش کرد تا می‌توانیم از فرصت پیش‌آمده برای یادگیری و خودسازی استفاده کنیم. قسم خورد که آرزوی همهٔ اولیای خدا به دست‌آوردن چنین فرصت‌هایی بوده تا دور از هیاهوی زندگی خدا را عبادت کنند. بعد از آن، شور وشوقی بین اسرا ایجاد شد. هر کس سعی می‌کرد از وقتش بیشترین استفاده را ببرد؛ یاد بگیرد و یاد بدهد.
Chamran_lover
۱
هر وقت بی‌حوصله می‌شدم، صبر می‌کردم تا حاج‌آقا نماز بخواند. بعد می‌رفتم گوشه‌ای می‌نشستم و نگاهش می‌کردم. نمازخواندنش حالم را خوب می‌کرد. یک روز، پشت پله‌های اردوگاه دیدمش. سرش را روی خاک گذاشته بود و گریه می‌کرد. سجده‌اش طولانی شد. مبهوت مانده بودم. سرش را که از روی خاک برداشت، سنگ‌ریزه‌ها در پیشانیش فرو رفته بود.
Chamran_lover
۱
اصرارم را که دید، گفت «حسین‌آقاجون، دو رکعت نماز و توسل به حضرت زهرا، کوه مشکلات را مثل موم نرم می‌کنه».
Chamran_lover
۰
آخرین روزهایی بود که پیشمان بود. مدت‌ها بود می‌خواستم ازش سؤالی بپرسم. رفتم پیشش. گفتم «حاج‌آقا، بچه‌ها برای مشکلاتشون میان پیش شما. مشکلات بچه‌ها یک طرف، اذیت و آزار بعثی‌ها هم طرف دیگه. خودت هم حتماً مشکلاتی داری. می‌خوام بدونم چه‌طور همهٔ این‌ها رو تحمل می‌کنی و خم به ابرو نمی‌آری». حاج‌آقا از سؤالم جا خورد. سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. دوباره ازش پرسیدم. گفت «چه عرض کنم آقاجون؟». دوباره پرسیدم. اصرارم را که دید، گفت «حسین‌آقاجون، دو رکعت نماز و توسل به حضرت زهرا، کوه مشکلات را مثل موم نرم می‌کنه». هر وقت مشکلی برام پیش می‌آد، یاد حرف حاج‌آقا می‌افتم
الی هستم
۰
۶ بعثی‌ها برای شکنجهٔ روحی حاج‌آقا، بردندش به اتاق کوچکی که تنها یک نفر آن‌جا بود. همه می‌شناختندش؛ به چیزی پای‌بند نبود. اهل نماز و روزه نبود. انقلاب را هم قبول نداشت. مدتی گذشت. یک روز دوستم، آقای کاظمی، گفت هم‌اتاقی حاج‌آقا باهام صحبت کرده. گفته خیلی دوست دارم نماز بخونم. ولی نه جلوی بقیه که فکر کنند دارم تظاهر می‌کنم. دو سه روز بعد، خودم رفتم پیش حاج‌آقا، گفتم «تبریک می‌گم، زحمتتون به نتیجه رسید». گفت «کدوم زحمت؟» ماجرا را برایش تعریف کردم. گفت «به خدا قسم در مدتی که با او بوده‌م، کاری با این نیت، که او نمازخون بشه، نکرده‌م. من کار خودم را می‌کنم».
الی هستم
۰
آخرین روزهایی بود که پیشمان بود. مدت‌ها بود می‌خواستم ازش سؤالی بپرسم. رفتم پیشش. گفتم «حاج‌آقا، بچه‌ها برای مشکلاتشون میان پیش شما. مشکلات بچه‌ها یک طرف، اذیت و آزار بعثی‌ها هم طرف دیگه. خودت هم حتماً مشکلاتی داری. می‌خوام بدونم چه‌طور همهٔ این‌ها رو تحمل می‌کنی و خم به ابرو نمی‌آری». حاج‌آقا از سؤالم جا خورد. سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. دوباره ازش پرسیدم. گفت «چه عرض کنم آقاجون؟». دوباره پرسیدم. اصرارم را که دید، گفت «حسین‌آقاجون، دو رکعت نماز و توسل به حضرت زهرا، کوه مشکلات را مثل موم نرم می‌کنه». هر وقت مشکلی برام پیش می‌آد، یاد حرف حاج‌آقا می‌افتم.
الی هستم
۰
توی اردوگاه، یکی بود که از حاج‌آقا خوشش نمی‌آمد. اهل نماز و روزه هم نبود. شش ماه حاج‌آقا هر وقت می‌دیدش سلام می‌کرد، او هم بی‌اعتنا رد می‌شد و جوابش را نمی‌داد. یک روز وقتی حاج‌آقا مثل همیشه به او سلام کرد، عصبانی شد. گفت «آقای ابوترابی، می‌خوای با این کارت من رو از رو ببری؟» حاج‌آقا دست طرف را توی دستش گرفت و گفت «نه به خدا، اگر می‌بینی سلام می‌کنم، تنها به خاطر شأن انسانی شماست، می‌خوام ولو با یه سلام دل یه هموطن رو شاد کنم». اسیر سرش را پایین انداخت و گریه کرد. بعد از آن، اهل نماز شد.
الی هستم
۰
هر کس توی اتاق به اندازهٔ یک پتوی سه‌لا شده جا داشت. موقع خواب راحت نبودیم. نمی‌توانستیم بغلتیم. بعضی‌ها کمی بد می‌خوابیدند، هم خودشان اذیت می‌شدند، هم کناری‌شان. یک شب حاج‌آقا داشت نماز شب می‌خواند. وقتی به رکوع رفت، کسی که کنار حاج‌آقا بود، غلتی زد و آمد روی سجادهٔ حاجی. حاج‌آقا نزدیک یک ساعت در رکوع بود تا آن طرف از روی سجاده کنار رفت.
الی هستم
۰
از اردوگاهی که حاج‌آقا در آن بود، بردندمان به یک اردوگاه دیگر. آن‌جا، وقتی از رفتار حاج‌آقا صحبت می‌کردیم، یکی بود که همیشه مخالفت می‌کرد. می‌گفت «من روش حاج‌آقا را برای ادارهٔ اردوگاه‌ها قبول ندارم». هرچه کردیم به او بفهمانیم، قبول نمی‌کرد. مدتی بعد او و چند تای دیگر را بردند اردوگاهی که حاج‌آقا آن‌جا بود. جایش کنار حاجی توی یک اتاق بود. دو سالی آن‌جا بود و دوباره برش گرداندند اردوگاه ما. وقتی دیدمش گفتم «حاج‌آقا را دیدی؟» گفت «آره» گفتم «چی دیدی ازش؟» گفت «رفتارش توی هیچ قالبی نمی‌گنجه. اون‌قدر به خدا توکل داره و عاشق ائمه‌ست که هر وقت مشکلی پیش می‌آد، به اون بزرگواران توسل می‌کنه و مشکل حل می‌شه».
الی هستم
۰
«یک شب با تعدادی از هم‌بندان، آن‌قدر شکنجه شده بودیم که جای سالمی در بدنمان نبود. چشم یک نفر هم از حدقه بیرون آمده بود. شب مهتابی بود. فکر کردیم صبح شده. هر طور بود بلند شدیم و با همان بدن‌های خونین و خسته، نماز صبح‌مان را خواندیم. مدتی گذشت. فهمیدیم تازه وقت نماز شده. دوباره بلند شدیم و نمازمان را خواندیم. ما آن روز که بدن‌هایمان خونین بود و نمی‌توانستیم حرکت کنیم، دو بار نماز صبح خواندیم».
الی هستم
۰
می‌گفت «زندگی توی اسارت سخت و طاقت‌فرساست. ولی در اردوگاه بودن، با همهٔ سختی‌هاش، بخشی از زندگیه و زندگی هم، هدیه‌ای از طرف خداست. نمی‌شه نادیده‌ش گرفت، هر چه‌قدر هم سخت باشه». می‌گفت «فکر روزی باشید که آزاد می‌شید. تجربه‌های امروز به دردتون می‌خوره».
الی هستم
۰
دخترم کلاس اول ابتدایی بود. یک روز که از مدرسه برمی‌گشت، اتفاقاً حاجی مهمانمان بود. وقتی آمد تو، حاج‌آقا بلند شد و باهاش گرم سلام و احوال‌پرسی کرد. روزی که حاج‌آقا از دنیا رفت، جلوی تلویزیون نشسته بودیم. خبر مرگ حاجی را که شنیدیم، من و همسرم شروع به گریه کردیم. دخترم پرسید: «بابا چی شده». گفتم: «حاج‌آقا از دنیا رفت». گفت: «همون آقای مهربونی که وقتی من رو دید از جاش بلند شد؟» گفتم: «آره دخترم، همون آقا». آمد نشست کنارم. حالا سه تایی گریه می‌کردیم.
الی هستم
۰
کنگرهٔ شهدای یکی از شهرها بود. حاج‌آقا را هم برای سخنرانی دعوت کردند. موقع شام کنارشان نشستم. همه جور غذا روی میز بود. حاجی کاسهٔ ماستی برداشت و با کمی نان می‌خورد. گفتم: «چرا غذا نمی‌خورید» گفت: «همین نان و ماست خوبه. علامه مجلسی مدت‌ها نون خشک می‌خورد تا به شیعیان بگه با نون خشک هم می‌تونن زندگی کنن و دنبال حرام نرن».
الی هستم
۰
قبل از انقلاب به شهرهای زیادی سفر کرده بود، شنیدم توی یکی از سفرها که به گرمسار رفته بود، شب با آقای بهشتی امام جمعهٔ گرمسار قرار ملاقات داشت. وقتی آقای بهشتی می‌خواست برای نماز صبح از خانه خارج شود، دید که یک نفر دم در عبایش را به سر کشیده و خوابیده، نزدیکتر که شد دید آقای ابوترابی است، ناراحت شد و گفت «چرا اینجا خوابیدی، مگه قرار نبود به خانه بیایی؟» گفت «دیر رسیدم، نمی‌خواستم براتون مزاحمت ایجاد کنم».
الی هستم
۰
بیشتر وقت‌ها روزه بود. یک بار گفتم «حاج‌آقا، چرا این قدر روزه می‌گیری» گفت «می‌خوام با اون‌هایی که هیچی ندارن، هم‌درد باشم».
الی هستم
۰
خانه‌شان طبقهٔ سوم بود. هر وقت کارش داشتیم، سحرها، قرار می‌گذاشتیم. می‌رفتیم خانه‌شان. به‌مان می‌گفت «وقتی با ماشین می‌آیید، از بالای خیابون که شیب داره بیایید. ماشینتون را هم خاموش کنین. بوق نزنین. مبادا همسایه‌ها از خواب بیدار بشن». خودش هم، وقتی می‌خواست از طبقهٔ سوم پایین بیاید، کفش‌هایش را در می‌آورد.
الی هستم
۰
در یکی از راه‌پیمایی‌های حرم تا حرم، یکی از آزاده‌ها آمد کنار حاج‌آقا و گفت «مشکل مسکن آزاده‌های تهران حل نشده، شما که با مقام معظم رهبری ارتباط نزدیک دارین، موضوع را با ایشون در میون بذارید و کمک مالی بخواین. شاید این مشکل حل بشه». حاج‌آقا کمی فکر کرد و گفت «ما زمان اسارت از خدا می‌خواستیم آزاد بشیم و برگردیم ایران، بتونیم باری از دوش این عزیز برداریم، حالا خودمون هم بیاییم و به سنگینی این بار اضافه کنیم؟ نه، این کار درست نیست».