
کتاب گوسفندی برای شاه
برگزیده ششمین جشنواره داستان انقلاب (نوجوانان)
انتشارات:
انتشارات سوره مهر٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
معصومه☫︎
۱
امروز روز سوم است که دارم با زرنگبازی به مدرسه میآیم، دیروز وقتی داشتم پاچهٔ شلوارم را بالا میزدم، چند تا پسر که کمی از خودم بزرگتر بودند، از کنارم رد شدند و درِگوشی نمیدانم چه به هم میگفتند. صدای وِزوِزشان میآمد. چشمشان به پاهای من بود؛ تازه لبخند هم میزدند. از آن خندهها که من بدم میآید؛ از همان خندههایی که وقتی به صف میایستیم تا به کلاس برویم، ناظم همانطور که نگاه میکند تحویلمان میدهد و پاهای دخترها قند میشود توی دهانش. این را نمیشود به هیچکس بگویم. چون ممکن است آقاجان بفهمد. این یک راز است که من فقط به خودم گفتهام.
معصومه☫︎
۰
بغض کرد و نتوانست لقمهٔ گوشتکوبیده را که توی دهانش بود، قورت دهد. دستش را توی جیب کرد و عکس برادرش را درآورد و نشان داد. عکس، دستبهدست توی قهوهخانه چرخید. آقازمان نگاهی به عکس کرد. گوشهٔ سبیلش را جوید و گفت: «ناکسها! چه جوان هم بوده...»
کارگر ساختمان قوز کرد توی خودش و گفت: «دانشجو بود. با کلی دردسر توانستیم جنازهاش را تحویل بگیریم. گفتند باید چهار هزار تومان پول بابت حق گلوله بدهید، تا جنازه را تحویل بدهیم. برادرم را غریبانه دفن کردیم. نگذاشتند مراسم بگیریم.» و با پشت دست خاکیاش اشکش را پاک کرد. آقازمان، باز زل زد به عکس و گوشهٔ سبیلش را جوید.