با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
سرما

دانلود و خرید کتاب سرما

۴٫۷ از ۳ نظر
۴٫۷ از ۳ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب سرما  نوشته  شیدا اکبریان  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه

معرفی کتاب سرما

«سرما» نام رمانی از نویسنده جوان ۲۶ ساله ایرانی، شیدا اکبریان است. از این نویسنده سه اثر دیگر با نام‌های شیدایی، فصل آخر و خاطرات کمی محرمانه در طاقچه موجود است. باران، دختری که در شهرستان، در رشته بازیگری درس می‌خوانده است با تلاش زیاد می‌تواند برای دانشگاه تهران انتقالی بگیرد. او با امید و آرزوی بسیار برای پیشرفت در کار بازیگری به تهران می‌آید و درخوابگاه مستقر می‌شود. روز اول در کلاس با دو دختر و پسر به نام هستی و سامیار که خاله‌زاده و هم همکلاسی هستند آشنا می‌شود و کم‌کم آنها به دوستان صمیمی‌اش تبدیل می‌شوند. باران به این دوستی خیلی خوش‌بین است و هستی و سامیاردر مدت کوتاهی برایش بهترین دوستان می‌شوند. رابطه سامیار با هستی برادرانه است و باران هم خودش را خواهر دوم سامیار می‌داند غافل از این که عشقی آهسته آهسته بین آنها شکل می‌گیرد که مناسبات متفاوتی برایشان ایجاد می‌کند: «لبریزبودم از حس های قشنگ، اولین بار بود که حس میکردم جز پدر و مادرم کنار کسی دیگرهم میتوانم امنیت داشته باشم. نمیدانم تا این سن درگیر چه بودم که مردی در رویاهایم نساخته بودم اما حالا که فکر می کنم اگه قرار بود تصویری درذهنم می ساختم حتما آن تصویر شبیه سامیار بود، نه شبیه نبود خود سامیار بود. یک پسر خوش اخلاق و خوش خنده که همیشه لباس های تیره میپوشید وخیلی هم چایی دوست داشت و وقتی چایی را با پیراشکی میخورد بزرگترین لذت را میشد در چشمهایش دید! بله مرد رویاهای من حتما می خواست عین سامیار بازیگر شود و استعداد فوق العاده ای هم داشت. اصلا مرد رویاهای من حتما یه دختر خاله ی مهربان مثل هستی داشت.»

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۲)
elka
۱۳۹۷/۰۷/۲۵

عزیزم عالیه ایشالا موفق باشی

saghar
۱۳۹۷/۱۲/۰۱

خیلی خوشم اومد داستان جالبی بود

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱)
سامیار من را نگاه کرد و گفت: ببخشید من دیروز باید بهت میگفتم بعد میرفتم من هم سامیار را نگاه کردم و گفتم: نه اشکال نداره، تو ببخش من نباید تنهات میزاشتم و با بچه ها میرفتم هستی هر دوی ما را نگاه کرد و گفت: خدا شفاتون بده
saghar

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۵۰ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۰۷/۱۰
شابکundefined
تعداد صفحات۲۵۰صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۰۷/۱۰