
saghar
۱
سامیار من را نگاه کرد و گفت: ببخشید من دیروز باید بهت میگفتم بعد میرفتم
من هم سامیار را نگاه کردم و گفتم: نه اشکال نداره، تو ببخش من نباید تنهات میزاشتم و با بچه ها میرفتم
هستی هر دوی ما را نگاه کرد و گفت: خدا شفاتون بده
baby stark
۰
در آن لحظه چیزی تا منجمد شدن قلبم نمانده بود، شاید یک روز دوباره عاشق شوم شاید کنار کسی غرق در خوشبختی شوم اما تا رسیدن آن روز قطعا بارها گریه خواهم کرد، بارها نفسم میگرد و با آه از گلویم بیرون می آید، بارها در خود می شکنم و حق اعتراض به هیچکس را ندارم.
