
کتاب ابزار فانی؛ جلد چهارم (شهر فرشتگان سقوط کرده - بخش اول)
معرفی کتاب ابزار فانی؛ جلد چهارم (شهر فرشتگان سقوط کرده - بخش اول)
کتاب ابزار فانی؛ جلد چهارم (شهر فرشتگان سقوط کرده - بخش اول) نوشتهی کاساندرا کلر ادامهی ماجراهای مجموعهی ابزار فانی است که زندگی سایمون، کلاری، جیس و خانوادهی لایتوود را در نیویورک دنبال میکند. این جلد بیش از همیشه روی پیامدهای جنگ با ولنتاین، روابط عاطفی پیچیده و سیاستهای پنهان دنیای زیرزمینی تمرکز دارد. سایمون حالا خونآشامی است با نشانی مرموز بر پیشانی که او را از مرگ مصون کرده و همین قدرت، او را به مهرهای مهم در بازی قدرت خونآشامها تبدیل کرده است. ترجمهی سعیده کاظمیان فضای پرتنش، شوخطبعی شخصیتها و جزئیات دنیای شکارچیان سایه را به فارسی منتقل کرده و نشر ویدا آن را منتشر کرده است. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب ابزار فانی؛ جلد چهارم (شهر فرشتگان سقوط کرده - بخش اول)
کتاب ابزار فانی؛ جلد چهارم (شهر فرشتگان سقوط کرده - بخش اول) داستان را از جایی ادامه میدهد که نبرد با ولنتاین تمام شده اما زخمهایش هنوز تازه است. کاساندرا کلر در این جلد تمرکز را از نبردهای بزرگ به پیامدهای شخصی و سیاسی بعد از جنگ میبرد؛ از سوگواری خانوادهی لایتوود برای مکس تا تلاش کلاری برای تبدیل شدن به شکارچی سایهای واقعی و درگیرشدن سایمون با قوانین و سلسلهمراتب خونآشامها. در کتاب ابزار فانی؛ جلد چهارم (شهر فرشتگان سقوط کرده - بخش اول) نیویورک به صحنهی اصلی ماجرا تبدیل شده است؛ رستورانهای کوچک، کافههای شلوغ، پشتبام مؤسسه و خیابانهای پایین شهر، همزمان هم لوکیشنهای روزمرهاند هم میدان برخورد فرزندان فرشته و زیرزمینیها. این جلد بیش از قبل به ساختار قدرت خونآشامها میپردازد؛ از قبیلهی منهتن و رافائل تا بازگشت کمیل بلکورت و مطیعهایی که مثل سایه در شهر حرکت میکنند. کتاب ابزار فانی؛ جلد چهارم (شهر فرشتگان سقوط کرده - بخش اول) در چند فصل پیوسته پیش میرود و بین زاویهدیدهای مختلف جابهجا میشود: سایمون درگیر پیشنهادهای خطرناک و راز نشانهی قابیل است، کلاری میان تمرینهای سخت مؤسسه و رابطهی پرتنش با جیس گرفتار شده و در پسزمینه، خبر قتل یک شکارچی سایه و جسدی مثلهشده، حسی از تهدید تازه را وارد داستان میکند. این بخش از مجموعه بیش از همیشه بر روابط، دیالوگها، شوخیهای درونی گروه و تضاد میان زندگی عادی نوجوانی و دنیای پنهان هیولاها تکیه کرده است.
خلاصه کتاب ابزار فانی؛ جلد چهارم (شهر فرشتگان سقوط کرده - بخش اول)
در این کتاب سایمون لوئیس، که حالا خونآشامی جاافتاده با نشانی الهی بر پیشانی است، سعی میکند بین زندگی معمولیاش در بروکلین، گروه موسیقی، رابطهاش با مادر و خواهرش و همزمان قرار گذاشتن با ایزابل و مایا تعادل برقرار کند. اما نشانهی قابیل او را به هدفی جذاب برای قدرتمندترین خونآشامها تبدیل کرده است. کمیل بلکورت، رهبر پیشین قبیلهی منهتن، سایمون را به بازی قدرتی علیه رافائل میکشاند و به او وعده میدهد نفرینش را به امتیاز تبدیل کند. همزمان کلاری در مؤسسه زیر نظر جیس و لایتوودها تمرین میکند، با ترس از ارتفاع، قوانین سخت کلاو و نگرانیهای جوسلین دستوپنجه نرم میکند و رابطهاش با جیس میان عشق، احساس گناه و سایهی ولنتاین معلق مانده است. در پسزمینه، قتل مرموز یک شکارچی سایه و جسدی مثلهشده خبر از خطری تازه میدهد.
چرا باید کتاب ابزار فانی؛ جلد چهارم (شهر فرشتگان سقوط کرده - بخش اول) را بخوانیم؟
این کتاب مرحلهی تازهای از مجموعه را نشان میدهد که در آن نبردهای بیرونی جای خود را به کشمکشهای درونی، روابط عاطفی پیچیده و بازیهای قدرت میان خونآشامها میدهد. خواننده با جزئیات بیشتری از قوانین دنیای زیرزمینی، ساختار قبیلهها و کارکرد نشانهی قابیل روبهرو میشود و همزمان رشد شخصیتی سایمون و کلاری را در دل موقعیتهای روزمره و خطرناک دنبال میکند.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن این کتاب به علاقهمندان فانتزی شهری، طرفداران مجموعهی ابزار فانی، کسانی که از داستانهای پر از دیالوگ، روابط عاطفی پرتنش و دنیای مشترک انسانها و موجودات فراطبیعی لذت میبرند پیشنهاد میشود؛ بهویژه کسانی که در جلدهای قبلی کنجکاو سرنوشت سایمون و نشانهی قابیل شدهاند.
بخشی از کتاب ابزار فانی؛ جلد چهارم (شهر فرشتگان سقوط کرده - بخش اول)
«سایمون لوئیس سرزنشش نمیکرد؛ احتمالاً انتظار داشته انعامی بهتر از چیزی گیرش بیاید که قرار بود او بابت یک فنجان قهوه بدهد. اما تقصیر سایمون نبود که خونآشامها چیزی نمیخوردند. گاهی در رستورانها برای حفظ ظاهر غذا سفارش میداد، اما در این ساعت از شبِ سهشنبه که وِسِلکا تقریباً خالی از مشتری بود، ارزشش را نداشت. «فقط همون قهوه.» پیشخدمت شانه بالا انداخت، منویی که روکش پلاستیکی داشت برداشت و سفارش او را نوشت. سایمون به پشتی صندلی پلاستیکی خشک رستوران کوچک تکیه داد و نگاهی به اطراف انداخت. وسلکا، رستورانی اوکراینی سر نبش خیابان نهم و دوم در قسمت پایین شرق نیویورک، یکی از جاهایی بود که دوست داشت؛ غذاخوری کوچکی در محلهای قدیمی با کاغذدیواریهای سیاهوسفید، جایی که اگر هر نیمساعت یک قهوه سفارش میدادی، میگذاشتند تمام روز بمانی. ازطرفی غذایی هم سِرو میکردند که زمانی موردعلاقهاش بود: نوعی سوپ و پیراشکی روسی مخصوص گیاهخواران. هرچند دیگر آن روزها گذشته بود. نیمههای ماه اکتبر بود و تازه تزئینات هالووینشان را آویزان کرده بودند؛ تابلویی لَق که رویش نوشته بود: اذیت کنم یا بُرُش سفارش میدی؟ و مجسمهٔ مقوایی خونآشامی با نام مستعار کنت بلینتزولا. روزگاری این خنزرپنزرهای هالووین از نظر سایمون و کلاری خیلی خندهدار بود، اما کنت با آن دندانهای نیش مصنوعی و ردای سیاه، دیگر چندان در نگاه سایمون بامزه نمیآمد. نگاهی سمت پنجره انداخت. شبی سرد بود و باد برگها را مثل مشتی کاغذرنگی ریز در خیابان دوم پخش میکرد. دختری در خیابان راه میرفت؛ بارانی تنگ کمربندداری پوشیده و موهای بلند سیاهش در باد رها بود. مردم خیره به او دنبالش سر میچرخاندند. سایمون در گذشته به دخترهایی شبیه به او همینطور نگاه کرده بود و بیهوده به این فکر کرده بود که کجا میروند و با چه کسی قرار دارند؛ تا اینجایش را خوب میدانست که به دیدن کسی مثل او نمیروند. اما این یکی داشت سراغ خودِ او میآمد.»
