
کتاب ما و عروسک پارچه ای
معرفی کتاب ما و عروسک پارچه ای
کتاب ما و عروسک پارچهای نوشتهی یوسف قوجق رمانی است برای نوجوانان که انتشارات مهرک آن را منتشر کرده است. داستان در دل جنگ و ویرانی میگذرد و از زاویهدید یک نوجوان ترکمن اهل تسنن روایت شده است که در کنار یک بلدچی شیعه روی پشتبام مهمانسرایی ویران، مأمور دیدهبانی است. حضور یک عروسک پارچهای در جیب راوی، در کنار صدای پیانو و سه خانهی نیمهسالم در دل شهرکی ویران، فضایی پر از تعلیق، ترس و در عینحال مهر و همدلی ساخته است. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب ما و عروسک پارچه ای
کتاب ما و عروسک پارچهای داستانی را روایت کرده است که در دل جنگ و زیر سایهی پرچم سیاه داعش شکل میگیرد، اما تمرکز آن کتاب بر روابط انسانی، تردیدها و انتخابهای اخلاقی شخصیتها است. یوسف قوجق در این رمان نوجوان، ماجرای دو نفر را روی پشتبام یک مهمانسرای دوازدهطبقهی ویران دنبال کرده است؛ ابوعمر، نوجوان ترکمن اهل تسنن از کرکوک و ابوجعفر، مردی میانسال و شیعه که بلدچی راه است. کتاب ما و عروسک پارچهای فضای خود را در شهرکی ویران بنا کرده است؛ جایی که از آبادی فقط چند خانهی تقریباً سالم مانده و صدای پیانوی مردی کُرد ایزدی، همراه با شیونها، سکوت و صدای تیر، لایههای مختلفی از ترس و امید را کنار هم نشان میدهد. در این میان، سه خانهی دیواربهدیوار متعلق به یک کُرد ایزدی، یک خانوادهی شیعه و یک خانوادهی سنی، نمادی از همزیستی و سرنوشت مشترک مردمی هستند که در میانهی جنگ گرفتار شدهاند. کتاب ما و عروسک پارچهای با تمرکز بر گفتوگوهای ابوعمر و ابوجعفر، از نماز و ذکر تا صحبت از امامان، نوهها و خاطرات، نشان داده است که چگونه باورهای مذهبی متفاوت میتوانند در کنار هم بنشینند و به تصمیمی مشترک برسند. عروسک پارچهای که روی قلب راوی جا گرفته، پیوندی میان دنیای کودکی، دخترکی ناشناس و خشونت بیرون ساخته است و در لحظههای حساس، حضورش معنایی عاطفی و نمادین پیدا میکند.
خلاصه داستان ما و عروسک پارچه ای
ما و عروسک پارچهای داستان ابوعمر است؛ نوجوانی ترکمن و اهل تسنن که همراه ابوجعفر، بلدچی شیعه، روی پشتبام مهمانسرای ویرانی در شهرکی زیر سلطهی داعش مستقر شدهاند تا فقط «مشاهده و مخابره» کنند. آنها از آن بالا خرابهها، سه خانهی نیمهسالم، مغازهی علیبابا و میدانچهی متروک والیبال را میبینند و با صدای پیانوی همسایهی کُرد ایزدی، به گذشته و حال فکر میکنند. عروسک پارچهای که ابوعمر از میان آوار پیدا کرده و روی قلبش گذاشته، او را به یاد دخترکی میاندازد که جایی دیگر دنبال عروسکش میگردد. ورود وانت داعشیها، اسیرکردن مردان سه خانه و شیون زنها و بچهها، دو دیدهبان را در برابر انتخابی دشوار قرار میدهد؛ میان اطاعت از دستور و نجات جان انسانها با مذاهب و آیینهای متفاوت. داستان بر همین کشمکش درونی، همدلی فرامذهبی و معنای واقعی «آدمماندن» متمرکز است.
چرا باید کتاب ما و عروسک پارچه ای را بخوانیم؟
ما و عروسک پارچهای جنگ را از زاویهی نوجوانی نشان داده است که میان ایمان، ترس و مسئولیت گیر افتاده است. این کتاب با کنارهمگذاشتن یک سنی، یک شیعه و یک کُرد ایزدی، تصویری ملموس از همسرنوشتی انسانها در دل خشونت ساخته و با حضور یک عروسک ساده، پیوندی میان دنیای کودکی و میدان نبرد ایجاد کرده است.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن ما و عروسک پارچهای به نوجوانان علاقهمند به داستانهای جنگ، مقاومت و دوستی، به مربیان و معلمان ادبیات، و به کسانی پیشنهاد میشود که دغدغهی گفتوگو میان مذاهب و درک انسانیِ جنگ و پیامدهای آن را دارند.
بخشی از کتاب ما و عروسک پارچه ای
«همه چیز عجیب است اینجا. خیلی عجیب. آن پایین را نمیدانم اما این بالا، دو نفر هستیم؛ که با عروسک پارچهای که پشتش را داده به دیوار و کنارمان نشسته است، میشویم سه نفر. من ابوعمر هستم. ترکمنِ اهل تسنّن از اهالی کرکوک. این مرد میانسال هم که با لباس پلنگی کنارم نشسته و پشتش به شماست و دارد با دوربین نگاه به آن پایین میکند، بلدچی راهی است که مرا به اینجا رسانده. اسمش ابوجعفر است. نپرسیدهام اهل کجاست اما لابد این اطراف را خوب میشناسد که بلدچی شده است. قبل از حرکت گفته بودند: این اطراف، راهبلدی بهتر از ابوجعفر نیست. راه و بیراه اینجا را مثل کف دست میشناسد. میرساند. راست میگفتند؛ رسانده بود. صبح که پای پیاده راه افتادیم، یک ساعت بعد رسیدیم اینجا. ـ ...میرسید به شهرک... آبادی و شهرکی در کار نیست. هر چه هست ویرانه است. شبیه همانهایی که باستانشناسها از دل خاک پیدا میکنند. ـ ...نروید داخل شهرک... نرفتیم. ـ ...همانجا مهمانسرای المنادی است. تابلوی آهنیاش را دیدم؛ خاکگرفته و دربوداغان؛ یکوری از سردر ساختمان کج شده بود. روی تابلو با خطی کوفی نوشته بودند: دارالضیافه المنادی. این یعنی مهمانسرای المنادی. ـ ...یک ساختمان قدیمی است. پنجرههای بلندی هم دارد... نشانی درست بود. وقتی از زیرش گذشتیم، تاریخ تأسیسش را هم خواندم که زیر همان اسم نوشته بود؛ یعنی حدود سی و اندی سال پیش. ـ ...بلندترین ساختمان اینجاست. یک ساختمان دوازدهطبقه... این نشانی هم درست بود. وارد ساختمان که شدیم، آسانسوری نداشت. راهپله داشت؛ یکی بیرون ساختمان که لابد راهپله اضطراری بود و یک پله عریض دیگر که داخل ساختمان بود. از همان پله عریض رفتیم بالا.»
حجم
۹۴۵٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۳۲ صفحه
حجم
۹۴۵٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۳۲ صفحه