
کتاب میزری
معرفی کتاب میزری
کتاب میزری نوشتهی استیون کینگ با ترجمهی امیرحسین قاضی داستانی ترسناک و روانشناختی دربارهی نویسندهای مشهور و طرفدار افراطی اوست. نشر آذرباد آن را منتشر کرده است. ماجرا با تصادف رانندگی پُل شلدون آغاز میشود؛ نویسندهای که پس از سانحه، در خانهی پرستاری تنها و عجیب به نام آنی ویلکس به هوش میآید؛ زنی که خود را «طرفدار شمارهی یک» او میداند. این نجات ظاهری، بهتدریج به اسارت و شکنجهای طولانی تبدیل میشود و رابطهای بیمارگونه میان خالق و مخاطب شکل میگیرد. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب میزری
کتاب میزری داستانی است از استیون کینگ که در آن نویسنده، شهرت، اعتیاد، خشونت و وسواس را در فضایی بسته و خفهکننده کنار هم قرار داده است. داستان در خانهای دورافتاده در کلرادو میگذرد؛ جایی که پُل شلدون، رماننویس مشهور، پس از تصادف در کولاک برف، به هوش میآید و درمییابد پرستاری تنها به نام آنی ویلکس او را از میان لاشهی ماشین بیرون کشیده و به خانهاش آورده است. در کتاب میزری، آنی نهفقط ناجی، که زندانبان و شکنجهگر است؛ زنی با گذشتهای مبهم، نوسانهای شدید خلقی و رابطهای بیمارگونه با کتابهای محبوبش. او خود را «طرفدار شمارهی یک» پُل مینامد و نسخهی تازهمنتشرشدهی فرزند میزری را با ولع میخواند؛ اما وقتی میفهمد قهرمان محبوبش، میزری چَستین، در پایان میمیرد، خشم و جنونش آشکار میشود و زندگی پُل به گروگان خواستههای او درمیآید. کتاب میزری با تمرکز بر دو شخصیت اصلی، تقریباً تمام تنش را در اتاقی بسته و در بستر بیماری شکل داده است. کینگ در این فضا، اعتیاد پُل به مُسکنها، درد جسمی، هذیانها، و ترس از مرگ را با رفتارهای متناقض آنی ـ از مراقبت مادرانه تا خشونت بیرحمانه ـ درهم میآمیزد. مترجم در پیشگفتار، از دشواری انتقال اصطلاحات خاص، لحن دیالوگها و توصیفهای پرتنش سخن گفته است و توضیح داده که چگونه کوشیده فضای خفقانآور و جنونآمیز این کتاب را در زبان فارسی بازآفرینی کند.
خلاصه داستان میزری
داستان میزری با بههوشآمدن پُل شلدون در مهی از درد و بیخبری آغاز میشود. او کمکم میفهمد در خانهی آنی ویلکس است؛ پرستاری بازنشسته که در جاده او را از میان برف و لاشهی کامارو بیرون کشیده و بهجای رساندنش به بیمارستان، مخفیانه در اتاق مهمان خانهاش بستری کرده است. پاهای پُل خرد شده، به داروی مخدر نووریل وابسته شده و کاملاً به مراقبت آنی وابسته است. آنی نسخهی تازهی فرزند میزری را میخواند و وقتی میفهمد قهرمان محبوبش، میزری چَستین، در پایان میمیرد، خشمش فوران میکند. از اینجا به بعد، مراقبت و پرستاری جای خود را به کنترل، تحقیر و شکنجه میدهد. پُل درحالیکه میان تب، هذیان، درد و اعتیاد دستوپا میزند، باید هم از خشم غیرقابلپیشبینی آنی جان سالم به در ببرد و هم راهی برای نجات از این اسارت پیدا کند، درحالیکه تنها سرمایهاش ذهن نویسندهاش و شناختی است که از شخصیتِ طرفدار افراطی خود بهدست میآورد.
چرا باید کتاب میزری را بخوانیم؟
میزری تصویری هولناک از رابطهی میان خالق و مخاطب افراطی ارائه کرده است؛ جایی که «عشق به اثر» به مالکیت و خشونت تبدیل میشود. این کتاب همزمان تجربهی تعلیق، ترس و مطالعهی روان انسانِ معتاد، وسواسی و تنها است و نشان میدهد چگونه وابستگی، آزادی و خلاقیت را به گروگان میگیرد.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن میزری به علاقهمندان داستانهای پرتنش، دوستداران آثار استیون کینگ، کسانی که به موضوع شهرت، طرفداری افراطی و اعتیاد کنجکاوند و همچنین مخاطبانی که از فضاهای محدود و شخصیتمحور لذت میبرند پیشنهاد میشود.
بخشی از کتاب میزری
«وقتی به حالت نیمههوشیار پیشین خود بازگشت، توانست بین پایهٔ اسکله و وضعیت فعلیاش ارتباط برقرار کند، گویی جواب در مشتش بود. درد شبیه جزرومَد نبود. درسی بود که از خوابش آموخته بود، خوابی که در حقیقت یک خاطره بود. به نظر میرسید درد فقط ظاهر میشود و فروکش میکند. درد بهمانند پایهٔ اسکله بود، گاه پنهان و گاه پیدا؛ اما همواره وجود داشت. هرگاه درد او را در آن مه تیره و خاکستریرنگ به ستوه نمیآورد، خموشانه قدردان بود؛ اما دیگر فریب نمیخورد، درد همچنان در آن حوالی پرسه میزد، در انتظار بازگشت... و نهفقط یک، بلکه دو پایهٔ اسکله وجود داشت؛ درد همان پایههای اسکله بود و قسمتی از وجودش مدتها پیش از آنکه ذهنش دریابد، میدانست که پایههای شکسته در حقیقت پاهای شکستهٔ خودش هستند. بااینحال، مدت زیادی طول کشید تا درنهایت توانست لبانش را که با بزاق خشکشده به هم چسبیده بودند، از هم باز کند و با صدایی گرفته به زنی که با کتابی در دست کنار تختش نشسته بود، بگوید: «من کجام؟» نام نویسندهٔ کتاب پُل شلدون بود. بیآنکه تعجب کند اسم خودش را شناخت. وقتی بالاخره توانست این سؤال را بپرسد، زن گفت: «سایدوایندِر، کلرادو. اسم من آنی ویلکس ه. من...» پُل گفت: «میدونم. طرفدار شماره یک منی.» زن با لبخندی گفت: «بله. همینطوره.»»
حجم
۱٫۸ مگابایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۳۹۲ صفحه
حجم
۱٫۸ مگابایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۳۹۲ صفحه