«لبخندهای مستند» مجموعهای از نثر با درونمایهای از طنز اجتماعی، اثر سعید بیابانکی (-۱۳۴۱) است.
در مقدمه از زبان نویسنده میخوانید:
لبخندهای مستند حکایت روزگار ماست. روزگاری که هر نقطۀ آن پُر است از تضاد و تناقض. روزگاری که با هر چیز میتوان خندید و به هر چیز. و حکایت شاعری که صبح علیالطلوع که از خانه میزند بیرون ـ که البته گاهی این صبح علیالطلوع ۱۰ صبح است ـ نگاهش و گوشش به این و آن است تا نکتهای بشنود و بیابد و بنویسد. نکتهای که گاه آنقدر طنزآمیز است که به حادثهای از پیش طراحی شده میماند ولی باور کنید همۀ این لبخندها اگر نام آنها را بتوان لبخند گذاشت، مستندند بدون دخالت دست. و آنکهایی برای تولّد لبخند. امید که دوست داشته باشید:
کات!
امروز داشتم از یک خیابان خلوت رد میشدم که درگیری یک مرد و دو زن توجه مرا جلب کرد. ظاهراً مرد بیچاره زن دوم داشت و زن اول به طور تصادفی این دو را با هم دیده بود. کار داشت به فحاشی و درگیری فیزیکی میکشید که من دویدم و آن دو را از هم جدا کردم... ناگهان صدایی مرا میخکوب کرد:
کات! اینو کی راه داد توی کادر!
برای تجربهای بهتر در دانلود کتاب لبخندهای مستند و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را بهصورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن میتوانید مطالعهی خود را شخصیسازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتابها را همیشه و همهجا تجربه کنید. علاوهبر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیفهای ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.
یکی از دوستان تماس گرفته و ابراز داشته که به تازگی یک مرغداری تأسیس کرده و قصد دارد یک بیت بالای ورودی آن بنویسد. میگویم آخر مرغداری چه ربطی به شعر دارد مرد حسابی! بالای در هر جایی که شعر نمینویسند. میگوید: میخواهم مرغداری من متفاوت باشد. یک بیتی که حسابی بترکاند. بعد از یکی دو روز این بیت را به شوخی برایش میفرستم که کلی هم خوشحال میشود:
نگاه چپ به نوامیس دیگران نکنید
حرمسرای خروس است مرغداری ما!
سپیده
۷
یکی از دوستان که به تازگی صاحب فرزند شده تماس گرفته و میگوید: دوست دارم تعدادی اسم دختر به من پیشنهاد بدهی تا با مشورت فامیل یکی از آنها را برای دخترم انتخاب کنم. میگویم حداقل باید ده روز به من فرصت بدهی تا فکر کنم. میگوید: ای بابا یعنی در این ده روز دختر ما اسم ندارد؟ میگویم فعلاً اسمش را بگذارید New Folder!
سپیده
۲
چند سال پیش رفته بودم یک کتابفروشی در چهارباغ اصفهان. از آقای کتابفروش پرسیدم ببخشید از شاعران معاصر کسی ر میشناسید؟ فروشنده پکی به سیگار زد و گفت: گشنگی بهم اجازه نداده ببینم کی معاصره کی نیست! پرسیدم از شعرای عرب چی؟ گفت: این چرندیات و من نمیفروشم! پرسیدم: از شاعران موج نو؟ گفت: برو تو هم حوصله داری! به او گفتم: با این ادبیاتی که شما داری اصلاً به درد این کار نمیخوری. من اگه جای مدیر اینجا بودم اخراجت میکرم. فروشنده گفت: مدیر خودمم. گفتم: پس امیدوارم یه بلایی سر این کتابفروشی بیاد تا بری سر یه کار دیگه. چند ماه بعد شنیدم در اثر بیاحتیاطی آقای فروشنده کتابفروشی آتش گرفته است!
حمید
۲
«تجربه نشان داده تأثیر جمله این مکان مجهز به دوربین مداربسته است از جمله عالم محضر خداست بیشتر است» باور کنید به قدری این جمله تکانم داد که ساعتها به آن فکر میکردم. یعنی ما باید از رئیس حراست سازمان محل کارمان بیشتر از خدا بترسیم؟ به عبارتی بله که باید بیشتر بترسیم. دوربینهای مداربسته خداوند نه آبروی کسی را میبرند نه کسی را از کار بیکار میکنند نه حاضرند با کسی معامله کنند. ولی دوربینهای مداربستۀ سازمانها...
einlam
۱
نگاه چپ به نوامیس دیگران نکنید
حرمسرای خروس است مرغداری ما!
نظر شما دربارهٔ این کتاب
نظرات کاربران
خوب بود اما خیلی کم بود.
عالی👌🏼