معرفی و دانلود کتاب بچه‌های فرات + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب بچه‌های فرات

کتاب بچه‌های فرات

نوع کتاب
۴.۳ امتیاز(از ۵۸ رأی)
پدیدآورندگان: 
لیلا قربانی
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب بچه‌های فرات

«بچه‌های فرات» نام داستانی به قلم لیلا قربانی (-۱۳۶۶) است.

داستانی که در سال ۶۱ هجری، در عراق و در کوفه می‌گذرد. در سالی که امام سوم شیعیان، حسین بن علی (ع) و همراهان صدیقش در صحرای کربلا با سپاه تزویر و کفر روبه‌رو شدند. این داستان روایت دوستانی نوجوان به نام‌های سعد، علی و مالک است که در کوفه و در عالم جوانی خود زندگی می‌کنند، اما زمانی که خبر آمدن حسین (ع) به کوفه را می‌شنوند ناگزیر از گرفتن تصمیم‌اند. تصمیم بر این که به کدام راه پای گذارند و به کدام دسته بپیوندند و در این میان پس از چالش‌های فراوان هرکس راه خود را انتخاب می‌کند.

این داستان روایتی نو از واقعه کربلا است.

در نوشتن این کتاب از منابع تاریخی استفاده شده تا تصویر قابل اطمینانی از وقایع آن زمان به‌دست‌دهد.

بخشی از داستان:

داشت صبح می‌شد. علی و مالک، با توشۀ راهشان خسته و مأیوس در حیاط نشسته بودند. از سعد و کلاه بزرگی که روی سرشان گذاشته بود، حرف می‌زدند؛ حرف، حرف، حرف. مگر تمامی داشت! هیچ کس باورش نمی‌شد که سعد این قدر حیله‌گر باشد و بتواند به این راحتی علی را دور بزند.

- سعد که با ما بود. اسبش را هم آورد؛ بهترین اسبش!

آن هم علی که دوست صمیمی‌اش را از مرگ نجاتش داده بود. لحظه‌ای علی با خود فکر کرد که کاش آن روز از بین امواج نجاتش نمی‌داد تا سعد زنده بماند و چنین خنجری را از پشت به او بزند. دوباره فکری به ذهن مالک رسید و گفت که شاید سعد تحت فشار بوده که آنها را لو داده؟

- کسی چه می‌دانست که ما چه در سر داریم!

تمام این حدس و گمان، اما و اگر و شایدها، مثل دایره در ذهن می‌آمد و تکرار می‌شد. جنگجویان نوجوان که فکر می‌کردند نقشۀ بکری کشیده‌اند و به راحتی می‌توانند وارد کاروان حسین‌بن‌علی (علیه‌السلام) شوند، حالا مثل ارتش شکست خورده‌ای بودند که نمی‌خواستند باور کنند که یک جاسوس را به عنوان دوست قبول کرده‌اند!

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب بچه‌های فرات و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاببچه‌های فرات
موضوعرمان، ادبیات مذهبی، داستان ایرانی
نویسندهلیلا قربانی
انتشاراتانتشارات کتاب جمکران
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۹۵/۰۱/۰۱
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۱.۱۲ مگابایت
شابک۹۷۸۹۶۴۹۷۳۴۷۴۳‬‬
تعداد صفحه‌ها۱۲۲ صفحه
قیمت کتاب۳۰۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

🍃بانو🌼
۱۳۹۸/۰۶/۲۴

کتاب خیلی خوبی بود...دوستش داشتم

۰
noora
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۲/۲۹

یک زاویه جدید از داستان کربلا بود . که مظلومیت امام حسین و یارانشان را در اون دوران در این کتاب به خوبی حس میشه

۰
حسین علی محمدی
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۲/۰۹

سلام این کتاب روایتی واقعی و متفاوت از کربلا بود روایتی ار چرایی کمک نکردن قبایل اطراف کربلا

۰
میریونسی
۱۳۹۸/۰۸/۰۸

بسیار خوب بود و از این نظر که در واقعیت هم تعدادی از بنی اسد میخواسته اند با حبیب به یاری امام بروند و این داستان برپایه اون خبر نوشته شده بود جذاب تر شده بود.

۰
angel
۱۳۹۸/۰۶/۲۶

عالی

۰
hamnafas
۱۳۹۸/۰۸/۱۰

خوب بود ولی میتونست جذاب تر و بهتر داستان تعریف بشه

۱
محمدحسین
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۸/۰۶/۳۱

موضوع جالبی داشت

۰
🌹minoo🌹
۱۳۹۸/۰۶/۱۱

خیلی کتاب خوبی بود. واقعا از خوندنش لذت بردم.

۰
ali_inanlo
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۲/۰۱

برا رده سنی نوجوان خوب بود

۱
F Abbasi
۱۳۹۸/۰۶/۱۶

کتابی خوبی بود؛ با قلمی سلیس و دلنشین🌳🌳🌻

۰
مهرا
۱۳۹۸/۰۶/۱۴

عاااالی

۰
s
۱۳۹۸/۰۳/۱۶

عاااالی بود. السلام علیک یا اباعبدالله😭😭😭😭

۰
کاربر 4771848
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۴/۲۲

من نسخه ی چاپی این کتاب رو خریدم خیلی کتاب خوبی بود پیشنهاد میکنم حتما بخونید

۰
یا مهدی ادرکنی
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۸/۲۱

عاااالییییی بود خیلی خوشم اومد حتما حتما حتما بخونیدش

۰
Najla
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۱/۳۰

داستان جالبی بود.

۰

بریده‌هایی از کتاب

ــسیّدحجّتـــ
۴۱
چه کسی گفته مرد گریه نمی‌کند؟! حتماً تمام آن مردهایی که این حرف را می‌زنند، خودشان یک وقتی در گوشه‌ای دنج که دلشان گرفته، آرام اشک ریخته‌اند.
سیّد جواد
۱۱
چشم‌هایش از اشک پر شد. سرش را پایین انداخت و با گوشۀ آستینش اشک‌هایش را پاک کرد. مرد که نباید گریه کند؛ این لازمۀ مرد شدن بود. در دلش گفت چه کسی گفته مرد گریه نمی‌کند؟! حتماً تمام آن مردهایی که این حرف را می‌زنند، خودشان یک وقتی در گوشه‌ای دنج که دلشان گرفته، آرام اشک ریخته‌اند
احسان
۷
صبح از راه رسید و جنب‌وجوش همۀ روستا را فراگرفت. هیچ خبری از دلتنگی‌های مردم نبود. ترجیح می‌دادند از یاد ببرند که مردی از خاندان نبوت که در پاکی و عدالت زبانزد است، در چند فرسخی‌شان با خانواده‌اش به محاصره در آمده و هر لحظه، بیم آن می‌رفت که سپاه بزرگ کوفه و شام قتل‌عام‌شان کنند.
دخترکفش دوزکی ی مجز آسا
۷
غنایم این‌سو و آن‌سو می‌رفتند، سعد خودش را به آنجا رساند. نمایش وحشتناکی بود! سرها و دست‌هایی که بریده شده بود و این‌سو و آن‌سو افتاده بود! بدن‌هایی که سربازان با اسب‌هایشان روی آنها چهارنعل می‌تاختند! گوشواره‌هایی که دست یک سرباز بود و از آنها خون می‌چکید! زنان و کودکانی که از ترس سربازها و آتش خیمه‌ها، این‌سو و آن‌سو می‌دویدند! غروب بود و اشعه‌های خورشید،
دخترکفش دوزکی ی مجز آسا
۲
بدن‌های بدون سر و له‌شده! محشر کبری بود! علی همان جا به آسمان نگاه کرد و زیر لب گفت: - پدر قول می‌دهم که هیچ‌وقت این صحنه‌ها را فراموش نکنم. آنها را برای همه بازگو خواهم کرد. روستاییان آماده شدند تا پیکر شهدا را به خاک بسپارند.