با کد تخفیف Salam اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب بچه‌های فرات اثر لیلا قربانی

کتاب بچه‌های فرات

نویسنده:لیلا قربانیانتشارات:انتشارات کتاب جمکرانسال انتشار:۱۳۹۵تعداد صفحه‌ها:۱۲۲ صفحهدسته‌بندی:امتیاز:
۴.۲از ۵۷ رأیخواندن نظرات

سال انتشار۱۳۹۵

تعداد صفحه‌ها۱۲۲ صفحه

دسته‌بندی
رمان۲ مورد دیگر

معرفی کتاب بچه‌های فرات

«بچه‌های فرات» نام داستانی به قلم لیلا قربانی (-۱۳۶۶) است.

داستانی که در سال ۶۱ هجری، در عراق و در کوفه می‌گذرد. در سالی که امام سوم شیعیان، حسین بن علی (ع) و همراهان صدیقش در صحرای کربلا با سپاه تزویر و کفر روبه‌رو شدند. این داستان روایت دوستانی نوجوان به نام‌های سعد، علی و مالک است که در کوفه و در عالم جوانی خود زندگی می‌کنند، اما زمانی که خبر آمدن حسین (ع) به کوفه را می‌شنوند ناگزیر از گرفتن تصمیم‌اند. تصمیم بر این که به کدام راه پای گذارند و به کدام دسته بپیوندند و در این میان پس از چالش‌های فراوان هرکس راه خود را انتخاب می‌کند.

این داستان روایتی نو از واقعه کربلا است.

در نوشتن این کتاب از منابع تاریخی استفاده شده تا تصویر قابل اطمینانی از وقایع آن زمان به‌دست‌دهد.

بخشی از داستان:

داشت صبح می‌شد. علی و مالک، با توشۀ راهشان خسته و مأیوس در حیاط نشسته بودند. از سعد و کلاه بزرگی که روی سرشان گذاشته بود، حرف می‌زدند؛ حرف، حرف، حرف. مگر تمامی داشت! هیچ کس باورش نمی‌شد که سعد این قدر حیله‌گر باشد و بتواند به این راحتی علی را دور بزند.

- سعد که با ما بود. اسبش را هم آورد؛ بهترین اسبش!

آن هم علی که دوست صمیمی‌اش را از مرگ نجاتش داده بود. لحظه‌ای علی با خود فکر کرد که کاش آن روز از بین امواج نجاتش نمی‌داد تا سعد زنده بماند و چنین خنجری را از پشت به او بزند. دوباره فکری به ذهن مالک رسید و گفت که شاید سعد تحت فشار بوده که آنها را لو داده؟

- کسی چه می‌دانست که ما چه در سر داریم!

تمام این حدس و گمان، اما و اگر و شایدها، مثل دایره در ذهن می‌آمد و تکرار می‌شد. جنگجویان نوجوان که فکر می‌کردند نقشۀ بکری کشیده‌اند و به راحتی می‌توانند وارد کاروان حسین‌بن‌علی (علیه‌السلام) شوند، حالا مثل ارتش شکست خورده‌ای بودند که نمی‌خواستند باور کنند که یک جاسوس را به عنوان دوست قبول کرده‌اند!

نظرات کاربران

🍃بانو🌼
۱۳۹۸/۰۶/۲۴

کتاب خیلی خوبی بود...دوستش داشتم

محمد
۱۳۹۹/۰۹/۱۴

روایت حماسه عاشورا بطور سنتی در منابر و مداحی‌ها از قدیم امری مرسوم بوده است؛ ولی در روایت این نقطه تاریخ‌ساز برای کودکان و نوجوانان الگوهای زیادی نداریم. بچه‌های فرات یکی از این تلاشها در حوزه نوجوان است. داستان سه نوجوان

- بیشتر
noora
۱۳۹۹/۰۲/۲۹

یک زاویه جدید از داستان کربلا بود . که مظلومیت امام حسین و یارانشان را در اون دوران در این کتاب به خوبی حس میشه

میریونسی
۱۳۹۸/۰۸/۰۸

بسیار خوب بود و از این نظر که در واقعیت هم تعدادی از بنی اسد میخواسته اند با حبیب به یاری امام بروند و این داستان برپایه اون خبر نوشته شده بود جذاب تر شده بود.

angel
۱۳۹۸/۰۶/۲۶

عالی

حسین علی محمدی
۱۳۹۹/۰۲/۰۹

سلام این کتاب روایتی واقعی و متفاوت از کربلا بود روایتی ار چرایی کمک نکردن قبایل اطراف کربلا

hamnafas
۱۳۹۸/۰۸/۱۰

خوب بود ولی میتونست جذاب تر و بهتر داستان تعریف بشه

محمدحسین
۱۳۹۸/۰۶/۳۱

موضوع جالبی داشت

🌹minoo🌹
۱۳۹۸/۰۶/۱۱

خیلی کتاب خوبی بود. واقعا از خوندنش لذت بردم.

Mothareh
۱۳۹۹/۰۹/۲۱

این. کتاب عالی بود واقعا متن آدم رو. به همون حال و هوا میبرد

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه (۶)
چه کسی گفته مرد گریه نمی‌کند؟! حتماً تمام آن مردهایی که این حرف را می‌زنند، خودشان یک وقتی در گوشه‌ای دنج که دلشان گرفته، آرام اشک ریخته‌اند.
ــسیّدحجّتـــ
بعضی اوقات اتفاقاتی در زندگی رخ می‌دهد که باید به خاطر آن، از تمام دلبستگی‌هایت رها شوی و خودت را از همه تعلقات دوست‌داشتنی‌ات برهانی!
سیّد جواد
چشم‌هایش از اشک پر شد. سرش را پایین انداخت و با گوشۀ آستینش اشک‌هایش را پاک کرد. مرد که نباید گریه کند؛ این لازمۀ مرد شدن بود. در دلش گفت چه کسی گفته مرد گریه نمی‌کند؟! حتماً تمام آن مردهایی که این حرف را می‌زنند، خودشان یک وقتی در گوشه‌ای دنج که دلشان گرفته، آرام اشک ریخته‌اند
سیّد جواد
غنایم این‌سو و آن‌سو می‌رفتند، سعد خودش را به آنجا رساند. نمایش وحشتناکی بود! سرها و دست‌هایی که بریده شده بود و این‌سو و آن‌سو افتاده بود! بدن‌هایی که سربازان با اسب‌هایشان روی آنها چهارنعل می‌تاختند! گوشواره‌هایی که دست یک سرباز بود و از آنها خون می‌چکید! زنان و کودکانی که از ترس سربازها و آتش خیمه‌ها، این‌سو و آن‌سو می‌دویدند! غروب بود و اشعه‌های خورشید،
اسما
صبح از راه رسید و جنب‌وجوش همۀ روستا را فراگرفت. هیچ خبری از دلتنگی‌های مردم نبود. ترجیح می‌دادند از یاد ببرند که مردی از خاندان نبوت که در پاکی و عدالت زبانزد است، در چند فرسخی‌شان با خانواده‌اش به محاصره در آمده و هر لحظه، بیم آن می‌رفت که سپاه بزرگ کوفه و شام قتل‌عام‌شان کنند.
احسان
بدن‌های بدون سر و له‌شده! محشر کبری بود! علی همان جا به آسمان نگاه کرد و زیر لب گفت: - پدر قول می‌دهم که هیچ‌وقت این صحنه‌ها را فراموش نکنم. آنها را برای همه بازگو خواهم کرد. روستاییان آماده شدند تا پیکر شهدا را به خاک بسپارند.
اسما