غنایم اینسو و آنسو میرفتند، سعد خودش را به آنجا رساند. نمایش وحشتناکی بود! سرها و دستهایی که بریده شده بود و اینسو و آنسو افتاده بود! بدنهایی که سربازان با اسبهایشان روی آنها چهارنعل میتاختند! گوشوارههایی که دست یک سرباز بود و از آنها خون میچکید! زنان و کودکانی که از ترس سربازها و آتش خیمهها، اینسو و آنسو میدویدند! غروب بود و اشعههای خورشید،