با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کمیک استریپ‌های شهاب

دانلود و خرید کتاب کمیک استریپ‌های شهاب

۴٫۷ از ۲۰ نظر
۴٫۷ از ۲۰ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب کمیک استریپ‌های شهاب  نوشته  علی آرمین  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب کمیک استریپ‌های شهاب

داستان «کمیک استریپ‌های شهاب» به قلم علی آرمین (-۱۳۶۱) کاری از انتشارات کتاب جمکران است. موضوع کتاب درباره طلبه جوانی است که به دلیل مشکلات خانوادگی، توانایی صحبت و سخنرانی در جمع را ندارد و در مواجه با افراد دچار لکنت زبان می‌شود. نا‌امید شدن جوان، عشقی عفیفانه و پاک و ارتباط با پدری بداخلاق و خودرأی، مشکلات مالی و تصمیم‌گیری درباره آینده، زندگی شهاب را به مرز ناامیدی و دوری از مردم می‌کشاند تا اینکه … در قسمتی از داستان این‌گونه می‌خوانید: دوران کودکی‌ام را با لیلا گذراندم. هر روز ماشین خاور پلاستیکی‌ام را دست می‌گرفتم و به خانه‌شان می‌رفتم. از زیر درخت زیتون، آن را پر از خاک و سنگریزه می‌کردم و پیش بوتۀ گُل یاس خالی می‌کردم؛ درست درِ کارخانۀ شکلات‌سازی لیلا. آن وقت او گرۀ روسری زردِ گل نارنجی‌اش را سفت می‌کرد و با ظرافت دخترانه‌اش یک شکلات به راننده می‌داد و یکی خودش می‌خورد. اگر یک شکلات بیشتر نداشت، همان را با هم نصفش می‌کردیم. اگر هم کلّاً شکلات نداشت، پوستی پیدا می‌کرد و داخلش سنگی می‌گذاشت و دستمزدم را می‌داد. من و او همیشه زود بیدار می‌شدیم. صدرا دیرتر می‌آمد. وقتی می‌آمد اولش با موهای درهم بر هم و چشم‌هایی پف‌کرده و خیلی بی‌حوصله، روی سنگچین دور باغچه می‌نشست. به ما نگاه می‌کرد و آفتاب می‌گرفت. مادرش همیشه صدایش می‌زد: «صدرا، دستشویی رفتی؟» و او همیشه با صدایی خش‌دار این جواب را می‌داد: «باشه الآن می‌رم.» و نمی‌رفت. مادرش چند بار دیگر می‌گفت و او هم چندبار دیگر همان را تکرار می‌کرد. بعد که صدرا کمی آفتاب به صورتش می‌خورد و خواب از کله‌اش می‌پرید، طناب‌بازی‌مان شروع می‌شد. من و صدرا دو طرف طناب را می‌گرفتیم و لیلا فرز می‌پرید. هر چه ما طناب را تندتر می‌چرخاندیم او هم تندتر می‌پرید. ما خسته‌مان می‌شد و او نفس‌نفس می‌زد. سر آخر طناب به پایش پیچ می‌خورد و سه‌تایی از خنده روی زمین غش می‌کردیم. یکبار که سه‌تایی از خنده غش کرده بودیم، صدرا این قدر خندید که همان‌جا خودش را خیس کرد و لقبی به او دادیم که تا مدت‌ها برایش ماندگار شد.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۹)
سپیده
۱۳۹۷/۰۸/۱۲

سلام.نمونه اش رو ک خوندم خیلی لذت بخش بود برام.قصد خریدشو دارم.یکی از کاربرای محترم طاقچه معرفی کرد اینو.ممنونم ازشون.

• Khavari •
۱۳۹۹/۱۰/۰۶

تو چنین خوبـ چرایی آخه ؟!😅 تعارضات شهاب خیلی شبیه درگیریهای ذهنی خودم بود انقدر که غرق بشم توی بالا وپایینِ زندگیش تا ببینم چطور توی چالش ها و کم آوردنهای زندگی فکر میکنه..! خیلی کتابِ دوست داشتنی بود ، از اون کتابایی

- بیشتر
کامکار
۱۳۹۹/۰۸/۰۱

این کتاب رو مدتها زیر نظر داشتم و هروقت میخواستم بخونم موفق نمی شدم تا اینکه دیروز دوستم از روی هیجان این کتاب رو معرفی کرد بهم ،دروغ چرا حسادت کردم که چرا من زودتر بهش معرفی نکردم، نشستم وخوندمش

- بیشتر
ز.م
۱۳۹۷/۰۸/۰۹

واقعا کتاب بسیار زیبایی بود. نثر روان و جذابی داشت. اندکی طنز هم لابه لای نثر هست که خواندن کتاب را شیرین تر و دلپذیر تر میکند. توصیه میکنم حتما بخونید داستان زندگی طلبه ای جوان است که با مشکلات مختلفی دست و پنجه

- بیشتر
ب.ر
۱۳۹۹/۰۶/۲۴

خوب و جالب و روان بود. تقریبا به همه ابعاد داستان فکر شده بود، فقط ارتباط ایمیلی دو نامحرم نقطه ضعفش بود که بهتر بود برای شخصیتی با این سطح از رعایت حلال و حرام ،نباشد.

کاربر ۲۲۹۷۰۰۲
۱۳۹۹/۰۷/۰۶

بد نبود. من یک مقدار ایراد محتوایی به داستان داشتم

ساکنِ ماه🌙
۱۴۰۰/۰۴/۱۳

خیلی کتاب جذابی بود.پیشنهادش میدم به کسایی که ناامیدن، به کسایی که دغدغه کار فرهنگی دارن، به طلبه ها، به کسایی که مانع توی پیشرفتشون میبینن، به کسایی که با والدینشون تعارض دارن. منتظر داستان و اتفاق خاصی نباشید و

- بیشتر
faezeh
۱۴۰۰/۰۵/۲۱

خیلی کتاب قشنگی بود🥺

پوریا
۱۴۰۰/۰۷/۲۶

کتاب خوبی بود با مضمون در ناامیدی بسی امید است...

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۳۶)
برای هر کس بیشتر حرف داری، کمتر می‌توانی حرف بزنی.
کامکار
نمی‌دانم چه حکمتی داشت که جلوی جمع، استرس پیدا می‌کردم و زبانم می‌گرفت؛ عرق می‌کردم و صورتم سرخ می‌شد. بعد هم با شرمندگی می‌نشستم و تا چند روز به آن فکر می‌کردم و از نگاه کردن به روی بچه‌ها خجالت می‌کشیدم. یکبار همان اوایل طلبگی، پیش استاد نجفی، استاد اخلاقمان رفتم و جریان را برایش گفتم. پیرمردی که شاگرد علامه طباطبایی و علامه حسن‌زاده بوده و خیلی نازنین است. وقتی پیشش رفتم، قدری دلداری‌ام داد. بعد که تشکر کردم و داشتم می‌رفتم، صدایم زد. همان طور که لبخندی بر لب داشت و دستش به ریش سفیدش بود، گفت: - ناراحت نباش جوان، الخیرُ فی ما وقع. این جمله‌اش را هیچ وقت فراموش نکردم. فکر کردن به آن، قدری آرامم می‌کرد؛
سپیده
بعضی چیزها را نه اینکه ندانی، می‌دانی؛ ولی باید کسی بیاید و متوجهت کند. باید به تو تذکر دهد تا یادت بیاید.
کامکار
الآن تو داری با کلام خودت آزمایش می‌شی؛ با حکمتی که می‌خواستی به مردم بگی تا بهش عمل کنند. شهاب، یادت هست که چقدر قشنگ این حکمت را تفسیر می‌کردی و معنای استغفار را برام بازگو می‌کردی؟ یادت هست که می‌گفتی معنی استغفار اینه که از خدا بخواهیم تا خلأها و کمبودهامان را جبران کند و خدا تواناست. مگر مشکلی که تو داری یک خلأ نیست؟ پس چرا ناامید شدی؟ چرا امیدوارانه بلند نمی‌شی و فکری براش نمی‌کنی تا خدا هم کمکت کند؟ آنجا بود که پی بردم سجاد چقدر سخنران خوبی است و قبل از آن، چقدر دوست خوبی است. واقعاً عیب من را به من هدیه کرده بود. البته خیلی بهش رو ندادم. رویم را با اخم برگرداندم
ز.م
- به نظرت کسی که نتونه سخنرانی کنه، نمی‌تونه مبلغ دین باشد؟ همان طور که نگاهم به زمین بود، گفتم: - چی بگیم استاد؟ نفس عمیقی کشید و گفت: - ببین آقا شهاب، مردم توی زمان غیبت تشنه‌اند. علوم اهل بیت، آب گواراییه که فعلاً سقاییش به عهدۀ ما روحانی‌ها است. قبول داری آقاشهاب؟ - بله استاد. - می‌دانی سقایی را باید از کی یاد بگیریم؟
ز.م
۲ دوران کودکی‌ام را با لیلا گذراندم. هر روز ماشین خاور پلاستیکی‌ام را دست می‌گرفتم و به خانه‌شان می‌رفتم. از زیر درخت زیتون، آن را پر از خاک و سنگریزه می‌کردم و پیش بوتۀ گُل یاس خالی می‌کردم؛ درست درِ کارخانۀ شکلات‌سازی لیلا. آن وقت او گرۀ روسری زردِ گل نارنجی‌اش را سفت می‌کرد و با ظرافت دخترانه‌اش یک شکلات به راننده می‌داد و یکی خودش می‌خورد. اگر یک شکلات بیشتر نداشت، همان را با هم نصفش می‌کردیم.
سپیده
- ماه رمضان کجا می‌ری؟ با لبخند سردی گفتم: - هیچ جا استاد. دستم را سفت‌تر فشرد. - هیچ جا؟! سرم را پایین انداختم و آهی کشیدم. - با این زبان که نمی‌شه تبلیغ رفت استاد. انگار تازه قضیۀ من به یادش آمد. لبی جوید. قدری مکث کرد و چشم به چشمم گفت: - ببین آقا شهاب، به تبلیغ علاقه داری؟ - بله استاد، خیلی علاقه داشتم.
ز.م
سرم را به علامت ندانستن تکان دادم. نگاهش را برد به طرف پِرسپِکتیو ردیف درخت‌های انار. اشک در چشم‌هایش حلقه زد. ادامه داد: - سقایی را باید از ابالفضل یاد گرفت. دست راستش را قطع کردند، مشک را با دست چپ گرفت. دست چپش را قطع کردند، آن را با دندان گرفت. بعد دستمالی از جیبش بیرون آورد و اشک‌هاش را پاک کرد. با چشم‌هایی قرمز، دستم را گرفت و بالا برد. - تو که دست داری شهاب، نداری؟ الآن که دارم اینها را می‌نویسم، اشک‌هایم بی‌اختیار می‌ریزد. قربان ابالفضل العباس که اتریش هم اگر باشی، یادش دلت را کربلایی می‌کند.
ز.م
هم دوست داشتم که بداند من کی‌ام و هم دوست داشتم که نداند. دوست داشتم چون می‌خواستمش و می‌خواستم بداند که آن کسی که لیلا عاشق پست‌هایش شده، او عاشقش است. دوست نداشتم من را بشناسد؛ چون، احساس می‌کردم که اگر خودم را معرفی کنم، زیرابِ همۀ زحماتم را زده‌ام. احساس می‌کردم تا الآن که کسی متوجه نیست و من را نمی‌شناسد، کارم فقط برای خداست؛ ولی اگر خودخواهی به میان بیاید و لذّت معرفی خودم را قاطی قضیه کنم، در عملم شریک آورده‌ام و تمامش مردود می‌شود؛ مخصوصاً معرفی خودم به لیلا که خیلی برایم مهم بود و می‌توانستم با این کار، خودی به لیلا نشان دهم
ز.م
هر شب تا سحر توی زیرزمین می‌رفتم و یکی از صحنه‌های تاریک زندگی‌ام را پشت یکی از سرامیک‌ها می‌کشیدم. تابلوی اول، مربوط به روزی بود که دنیا آمدم. من به دنیا آمده بودم و پرستار با دستش من را نگه داشته بود و بالا گرفته بود. مادرم مرده بود و رویش پارچه‌ای سفید کشیده بودند. پدرم لباس نظامی پوشیده بود و یک متری تخت ایستاده بود و تفنگش را روی شقیقۀ من نشانه رفته بود. پرستار لبخند زده بود. بالنی کنارش باز شده بود و توی آن نوشته شده بود «مبارکه آقا! اسمش را چی می‌ذارید؟» پدرم دندان‌هایش را به هم فشرده بود؛ رنگش تیره شده بود و در بالنش نوشته شده بود: «قاتل... قاتل»
ز.م

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۴۸ صفحه
قیمت نسخه چاپی۶,۵۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۵/۰۱/۰۱
شابک‭۹۷۸-۹۶۴-۹۷۳-۴۷۵-۰
تعداد صفحات۱۴۸صفحه
قیمت نسخه چاپی۶,۵۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۵/۰۱/۰۱
شابک‭۹۷۸-۹۶۴-۹۷۳-۴۷۵-۰

تجربه بهتر در اپلیکیشن