نمیدانم چه حکمتی داشت که جلوی جمع، استرس پیدا میکردم و زبانم میگرفت؛ عرق میکردم و صورتم سرخ میشد. بعد هم با شرمندگی مینشستم و تا چند روز به آن فکر میکردم و از نگاه کردن به روی بچهها خجالت میکشیدم. یکبار همان اوایل طلبگی، پیش استاد نجفی، استاد اخلاقمان رفتم و جریان را برایش گفتم. پیرمردی که شاگرد علامه طباطبایی و علامه حسنزاده بوده و خیلی نازنین است. وقتی پیشش رفتم، قدری دلداریام داد. بعد که تشکر کردم و داشتم میرفتم، صدایم زد. همان طور که لبخندی بر لب داشت و دستش به ریش سفیدش بود، گفت:
- ناراحت نباش جوان، الخیرُ فی ما وقع.
این جملهاش را هیچ وقت فراموش نکردم. فکر کردن به آن، قدری آرامم میکرد؛