
کتاب رودخانه ای از نقره
معرفی کتاب رودخانه ای از نقره
کتاب رودخانهای از نقره نوشتهی شنون آ. چاکرابورتی با ترجمهی مطهره اسلامی و توسط نشر کتابسرای تندیس منتشر شده است. این اثر مجموعهای از داستانها و روایتهایی است که در جهان دیوآباد، شهری جادویی و پررمزوراز، جریان دارد. رودخانهای از نقره بهعنوان بخشی از مجموعهی قصههایی از دیوآباد، به سرگذشت شخصیتهای فرعی و اصلی این جهان میپردازد و لایههای پنهانتر و کمتر دیدهشدهی زندگی آنها را آشکار میکند. نویسنده با نگاهی موشکافانه و روایتی چندصدایی، قصههایی از امید، خیانت، قدرت، عشق و بقا را در بستری از اسطوره و جادو روایت کرده است. این کتاب نهتنها برای علاقهمندان به فانتزی و اسطوره، بلکه برای کسانی که به پیچیدگیهای روابط انسانی و تاریخچههای پنهان شخصیتها علاقه دارند، جذابیت ویژهای دارد. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب رودخانه ای از نقره
کتاب رودخانهای از نقره مجموعهای از داستانهای کوتاه و بلند است که در جهان دیوآباد، شهری افسانهای و جادویی، رخ میدهد. شنون آ. چاکرابورتی در این کتاب با بهرهگیری از عناصر اسطورهای و فرهنگهای گوناگون، به روایت زندگی شخصیتهایی میپردازد که هر یک سهمی در ساختار پیچیده و چندلایهی دیوآباد دارند. این داستانها گاه به گذشتهی شخصیتهای اصلی سهگانهی دیوآباد بازمیگردند و گاه گوشههایی از زندگی شخصیتهای فرعی را روشن میکنند که در رمانهای اصلی کمتر به آنها پرداخته شده بود. ساختار کتاب بهگونهای است که هر داستان با مقدمهای کوتاه آغاز میشود تا جایگاه زمانی و ارتباط آن با سهگانهی اصلی را مشخص کند. روایتها از زاویهدیدهای مختلف و با تمرکز بر دغدغهها، ترسها و آرزوهای شخصیتها شکل گرفتهاند و بهتدریج تصویری کاملتر و انسانیتر از جهان دیوآباد ارائه میدهند. چاکرابورتی در این اثر، علاوهبر گسترش جهان داستانی خود، به موضوعاتی چون قدرت، هویت، تبعیض، خانواده و انتخابهای دشوار پرداخته است و با خلق فضاهایی ملموس و شخصیتهایی باورپذیر، خواننده را به سفری تازه در دل جادو و تاریخ میبرد.
خلاصه داستان رودخانه ای از نقره
رودخانهای از نقره مجموعهای از داستانهای مرتبط با جهان دیوآباد است که هر یک به بخشی از زندگی شخصیتهای این جهان میپردازد. نویسنده با روایتهایی از گذشته و حال، لایههای پنهان شخصیتهایی چون منیژه، رستم، درّیه، هتست و دیگران را آشکار میکند. دغدغهی اصلی کتاب، نمایش پیچیدگیهای قدرت، وفاداری، قربانیکردن و امید در بستری از جادو و سیاست است. داستانها گاه به ریشههای درد و رنج شخصیتها میپردازند و گاه لحظات کوتاه اما تعیینکنندهای از زندگی آنها را به تصویر میکشند. در این روایتها، خواننده با مادرانی روبهرو میشود که برای نجات فرزندشان دست به انتخابهای دشوار میزنند، خدمتکارانی که در سایهی ظلم و تبعیض به دنبال هویت و امید هستند، و پادشاهانی که میان وظیفه و احساسات شخصی گرفتار شدهاند. کتاب با پرداختن به روابط خانوادگی، عشقهای ممنوعه، دوستیهای بعید و دشمنیهای ریشهدار، تصویری چندوجهی از دیوآباد و ساکنانش ارائه میدهد. هر داستان، تکهای از پازل بزرگتر این جهان است و در کنار هم، روایتی غنی و پرجزئیات از زندگی، جادو و مبارزه برای بقا شکل میگیرد.
چرا باید کتاب رودخانه ای از نقره را بخوانیم؟
رودخانهای از نقره با روایت داستانهایی مستقل اما مرتبط، فرصتی فراهم میکند تا جهان دیوآباد را از زاویههایی تازه و کمتر دیدهشده تجربه کنیم. این کتاب برای کسانی که به شخصیتپردازی عمیق و روایتهای چندلایه علاقه دارند، جذابیت ویژهای دارد. نویسنده با پرداختن به گذشته و انگیزههای شخصیتهای فرعی، عمق بیشتری به جهان داستانی خود بخشیده و امکان همدلی با طیف وسیعی از شخصیتها را فراهم کرده است. همچنین، کتاب با طرح موضوعاتی چون تبعیض، هویت، قدرت و انتخاب، فراتر از یک داستان فانتزی صرف، به دغدغههای انسانی و اجتماعی نیز میپردازد. خواندن این اثر نهتنها لذت بازگشت به جهان دیوآباد را به همراه دارد، بلکه نگاه تازهای به مفاهیم وفاداری، قربانیکردن و امید در شرایط دشوار ارائه میدهد.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن رودخانهای از نقره به علاقهمندان به ادبیات فانتزی، دوستداران روایتهای اسطورهای و کسانی که به پیچیدگی روابط انسانی و تاریخچههای پنهان شخصیتها علاقه دارند، پیشنهاد میشود. همچنین، به کسانی که دغدغههایی مانند هویت، تبعیض، قدرت و انتخابهای دشوار را دنبال میکنند، این کتاب توصیه میشود.
بخشی از کتاب رودخانه ای از نقره
«منیژه دست کشید روی یکی از گوشهای کوچک جمشید و از تماشای صورت کوچک بینقص او غرق لذت شد. هرچند یک هفتهاش هم نشده بود سیاهی چشمانش در هالهای آتشین غرق بود. بدن کوچکش، گرم و نرم، در امن و امان آغوش منیژه قرار داشت. با این وجود، وقتی از چادر بیرون رفت او را محکمتر بغل کرد. این درست که بهار بود، اما هنوز اول فصل بود و صبحهای زریاسپه، خنک. دره پیش رویش در نور صبحگاهی میدرخشید و برق شبدرهای صورتی و بنفش که شبنم بر آنها نشسته بود در میان علفهای بلند به چشم میآمد. با احتیاط از میان سنگهای ریخته و آجرهای شکسته قدم برداشت. او و کاوه، چادرشان را در یکی از بسیار خرابههای فراموششدهٔ آدمیزاد که در سرتاسر این سرزمین پراکنده بود و حالا چیز زیادی برای تشخیص بقایای آنها از تپهٔ سنگی باقی نمانده بود جز چندتایی طاقی و یک ستون فروریختهٔ مزین به طرحهایی الماسمانند، برپا کرده بودند. با این همه حین قدم زدن به این میاندیشید که زمانی اینجا چگونه جایی بوده است. آیا میتوانست یک قلعه بوده باشد؟ خانهای اشرافی که تازهپدر و مادرهایی دیگر، در وحشت از دنیایی که یک فرزند با خون اصیل به آن آورده بودند در آن قدم زده بودند؟ دوباره به پسرش نگاه کرد. به جمشیدش. نام او یک نام شاهوار بود، برگرفته از انسانهایی متعلق به خیلی پیشتر، مانند نام خیلی از افراد قبیلهشان... اغلب دیوها این واقعیت را انکار میکردند، اما منیژه مثل یک ناهید آموزش دیده بود و چیزهایی میدانست که باقی مردمش اجازه نداشتند بدانند.»
حجم
۲۶۱٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۶۴ صفحه
حجم
۲۶۱٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۶۴ صفحه