کتاب قلب ساحره جنویو گورنیچک + دانلود نمونه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب قلب ساحره

کتاب قلب ساحره

دسته‌بندی:
امتیازبدون نظر

معرفی کتاب قلب ساحره

کتاب قلب ساحره نوشته‌ی جنویو گورنیچک با ترجمه‌ی مرجان حمیدی روایتی بلند از اسطوره‌های اسکاندیناوی است که نشر پرتقال آن را منتشر کرده است. این کتاب در قالب مجموعه‌ی فانتوم، خواننده را به دنیای ایزدان، غول‌ها، جنگل‌های مرزی و جادوهای ممنوعه می‌برد؛ جایی که مرز میان رؤیا و کابوس، عشق و خیانت و سرنوشت و انتخاب مدام جابه‌جا می‌شود. در مرکز داستان، ساحره‌ای باستانی قرار دارد که زمانی با نام گول‌ویگ شناخته می‌شد؛ زنی که سه بار سوزانده شد، سه بار زنده شد و حالا با نام تازه‌ی انگربودا در دورافتاده‌ترین نقطه‌ی جهان، در جنگل آهن‌بیشه، پنهان شده است. او می‌خواهد جادوی سید و پیشگویی را کنار بگذارد و در سکوت و انزوا زندگی کند، اما ورود لوکی، غول/ایزد دمدمی و شیطان‌صفت، این انزوا را به‌هم می‌زند و کم‌کم میان آن دو رابطه‌ای شکل می‌گیرد که هم‌زمان هم نجات‌بخش است و هم تهدیدکننده. قلب ساحره با ترکیب فانتزی، وحشت و معما، از دل اسطوره‌های نورس، داستانی تازه درباره‌ی قدرت، بدن، حافظه، جنگ، معامله و بهای دانستن می‌سازد و نشان می‌دهد یک ساحره‌ی تبعیدی چگونه می‌کوشد در حاشیه‌ی جهان برای خود خانه، دوستی و معنا بسازد. نسخه‌ی الکترونیکی این اثر را می‌توانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.

درباره کتاب قلب ساحره

کتاب قلب ساحره داستانی است که از دل اسطوره‌های نورس و جهان نُه‌گانه‌ی ایگدراسیل بیرون آمده و جنویو گورنیچک در آن، روایت آشنای ایزدان آسگارد را از زاویه‌ی دید کسی بازمی‌نویسد که همیشه در حاشیه بوده است: ساحره‌ای که زمانی گول‌ویگ نام داشت و به‌خاطر دانستن جادوی سید و معامله با وانیرها، به دست اودین و آسیرها سه بار با نیزه دریده و سه بار در آتش سوزانده شد. او پس از سومین مرگ، می‌گریزد و قلب نیزه‌خورده‌اش را پشت سر جا می‌گذارد؛ قلبی که هنوز در آتش می‌سوزد و بعدتر لوکی آن را پیدا می‌کند و برایش بازمی‌گرداند. کتاب قلب ساحره از همین نقطه‌ی گریز و پنهان‌شدن آغاز می‌شود: انگربودا در مرز یوتن‌هایم و جنگل تاریک آهن‌بیشه، کنار رودخانه‌ای که جنگل را از بقیه‌ی سرزمین غول‌ها جدا می‌کند، نشسته و به جایی خیره است که شاید گذشته‌ی خودش در آن دفن شده باشد. ورود لوکی، که با اودین سوگند برادری خورده و میان جهان‌ها رفت‌وآمد می‌کند، سکوت او را می‌شکند و گفت‌وگوهای طعنه‌آمیز، بازیگوش و درعین‌حال صمیمی آن‌ها، هسته‌ی عاطفی داستان را شکل می‌دهد. کتاب قلب ساحره در چند بخش بلند و پیوسته، زندگی تازه‌ی انگربودا را دنبال می‌کند؛ از ساختن خانه‌ای غاری در شرقی‌ترین نقطه‌ی آهن‌بیشه و مبله‌کردن تدریجی آن با کمک اسکادی، شکاربانو و تاجر کوهستان، تا راه‌انداختن نوعی شبکه‌ی دادوستد معجون‌ها و مرهم‌ها با یوتن‌هایم، نیداوتلیر، سوارتال‌هایم و حتی میدگارد. در این مسیر، کتاب به‌تدریج لایه‌های مختلف جهانش را باز می‌کند: جنگ آسیر و وانیر و تبادل گروگان‌ها، نقش فریا در آموزش سید به اودین، حضور کوتوله‌ها و ساخت اشیای جادویی مثل چکش ثور، موی طلایی سیف، نیزه‌ی بی‌خطای اودین و کشتی فری، و همین‌طور ماجرای دیوار آسگارد و معمار غریبه و اسب ماورایی‌اش. در کنار این پس‌زمینه‌ی اسطوره‌ای، رابطه‌ی انگربودا و لوکی از دوستی و سربه‌سر گذاشتن به هم‌خانه‌شدن، مراقبت متقابل، بارداری مادیانی که لوکی به آن تبدیل شده و تولد اسلیپنیر هشت‌پا می‌رسد؛ اسبی که در نهایت به اودین تقدیم می‌شود. کتاب قلب ساحره با تمرکز بر احساسات، تردیدها و ترس‌های انگربودا، از دل این رویدادها به پرسش‌هایی درباره‌ی اعتماد، تعلق، تنهایی، بهای دانستن و امکان ساختن زندگی در حاشیه‌ی قدرت می‌رسد و در عین وفاداری به عناصر اصلی اسطوره، آن‌ها را از منظر یک زن ساحره بازخوانی کرده است.

خلاصه داستان قلب ساحره

هشدار: این پاراگراف بخش‌هایی از داستان را فاش می‌کند! در قلب ساحره، روایت از جایی آغاز می‌شود که جهان‌ها تازه شکل گرفته‌اند و ایزدان جوان‌اند. ساحره‌ای از مرز دنیاها به آسگارد می‌آید؛ او جادوی سید را می‌داند، جادویی که اجازه می‌دهد روح از بدن جدا شود، آینده دیده شود و در سرنوشت دست برده شود. اودین، ایزد بلندمرتبه‌ی آسیر، در برابر آموزش سید، دانش نمادهای مقدس را به او پیشنهاد می‌دهد. ساحره، با وجود تردید نسبت به اودین، این معامله را می‌پذیرد، اما وقتی حاضر نمی‌شود به تاریک‌ترین لایه‌های پیش از زمان سفر کند و دانشی را که اودین می‌خواهد بیرون بکشد، خشم او را برمی‌انگیزد. هم‌زمان، او سید را به وانیرها نیز می‌آموزد و همین بهانه‌ای می‌شود تا اودین او را گول‌ویگِ طماع بنامد، آسیرها را علیه او بشوراند، در بدنش نیزه فروکند و سه بار او را بسوزاند؛ هر سه بار زنده می‌شود، اما در نهایت می‌گریزد و قلب نیزه‌خورده‌اش را در تالار اودین جا می‌گذارد. پس از فرار، او در دورترین نقطه‌ی یوتن‌هایم، کنار جنگل تاریک آهن‌بیشه، پنهان می‌شود و نام تازه‌ی انگربودا را برای خود انتخاب می‌کند. در همین نقطه، لوکی قلب سوخته‌ی او را در خورجینی با خود می‌آورد و کنار رودخانه پیدایش می‌کند. گفت‌وگوی طولانی و پرطعنه‌ی آن‌ها، که از شوخی درباره‌ی نام‌ها تا بحث درباره‌ی پیشگویی و هویت غول/ایزد بودن لوکی ادامه پیدا می‌کند، به نوعی پیمان دوستی ختم می‌شود؛ لوکی قلب را به او برمی‌گرداند و انگربودا آن را دوباره در سینه‌اش می‌گذارد، هرچند حس می‌کند هنوز سوراخی در قلبش باقی مانده است. او در دهانه‌ی غاری قدیمی خانه می‌سازد، آتشدان را بازسازی می‌کند و تصمیم می‌گیرد سید و پیشگویی را کنار بگذارد و جادویش را برای خود نگه دارد. به‌تدریج، اسکادی، شکاربانو و تاجر کوهستان، وارد داستان می‌شود. او که به‌دنبال مادرساحره‌ی افسانه‌ای و گرگ‌هایش به آهن‌بیشه آمده، با انگربودا آشنا می‌شود و میانشان نوعی شراکت شکل می‌گیرد: اسکادی از باغ‌های خویشاوندانش گیاه و از مسیرهای تجاری‌اش ابزار، پارچه، عسل و وسایل خانه می‌آورد و در عوض، معجون‌های شفابخش، مرهم‌ها و نوشیدنی‌های رفع گرسنگی انگربودا را در یوتن‌هایم و فراتر از آن دادوستد می‌کند. غار کم‌کم به خانه‌ای کامل با میز، نیمکت، تخت، قفسه‌ی معجون‌ها، شمع‌ها و حتی باغچه‌ای کوچک تبدیل می‌شود. در این میان، لوکی هر از گاهی از آسگارد می‌آید، از ماجراهای ایزدان می‌گوید، از دوختن دهانش به‌خاطر شرط‌بندی با کوتوله‌ها، از ساخت چکش ثور، موی طلایی سیف، نیزه‌ی اودین و کشتی فری، و انگربودا زخم‌هایش را با معجون‌های مخصوص خودش درمان می‌کند. رابطه‌ی آن دو از شوخی و کنایه فراتر می‌رود. شبی بارانی، لوکی با دهان دوخته و خون‌آلود به غار پناه می‌آورد و انگربودا بخیه‌ها را باز می‌کند، زخم‌ها را می‌شوید و مرهم می‌گذارد. زمستانی دیگر، وقتی لوکی برای حل مشکل دیوار آسگارد خود را به شکل مادیان درآورده و نریان معمار را از کار بازداشته، در قالب اسبی باردار به آهن‌بیشه برمی‌گردد و انگربودا از او مراقبت می‌کند تا اسلیپنیر هشت‌پا به دنیا می‌آید. بعدتر، لوکی اسلیپنیر را به‌عنوان هدیه به اودین می‌برد و انگربودا با وجود دلبستگی‌اش به کره‌اسب، نمی‌تواند مانع شود. در پس‌زمینه، زمزمه‌ی مادرساحره‌ها، ویرانه‌های خانه‌های قدیمی در جنگل و خاطرات محو گرگ‌ها و بچه‌ها، انگربودا را دنبال می‌کند و او مدام با این سؤال درگیر است که پیش از گول‌ویگ بودن چه بوده و آیا خودش همان مادرساحره‌ی افسانه‌ای است یا نه. در یکی از شب‌ها، لوکی پس از بازگشت از آسگارد، از تحقیر و بیگانگی‌اش میان ایزدان می‌گوید و انگربودا، که طعم طردشدن و سوزانده‌شدن را می‌شناسد، مرزی برای غار و قلبش تعیین می‌کند: هرکس از در غار وارد می‌شود باید احساسات آزاردهنده‌اش را پشت در بگذارد، اما برای احساساتی که به خود او مربوط است استثنا قائل می‌شود. اعتراف متقابل آن‌ها به اینکه برای هم مهم‌اند، لحظه‌ای است که سد درونی انگربودا می‌شکند و حسی که مدت‌ها سرکوب کرده بود بالا می‌آید؛ حسی که می‌داند می‌تواند به شکستن دوباره‌ی قلبش ختم شود، به‌ویژه با توجه به پیوند لوکی با اودین و آسگارد. از این نقطه به بعد، کتاب به‌سوی پیامدهای این پیوند، نقش انگربودا در پیشگویی و مواجهه‌ی او با سرنوشت جهان حرکت می‌کند، بی‌آنکه در متن حاضر پایان آن آشکار شده باشد.

چرا باید کتاب قلب ساحره را بخوانیم؟

قلب ساحره از دل همان اسطوره‌هایی می‌آید که نام‌هایی مثل اودین، ثور، لوکی، فریا و اسلیپنیر را ساخته‌اند، اما به‌جای تمرکز بر نبردها و قهرمانی‌های آشکار، زاویه‌ی دید را به زنی تبعیدی، زخمی و به‌ظاهر حاشیه‌ای می‌سپارد که دانستن و جادو او را به آتش کشیده است. این جابه‌جایی زاویه‌ی دید، جهان آشنا را غریب می‌کند: آسگارد نه‌فقط تالار جشن ایزدان، که جایی است پر از معامله، سوءاستفاده و تحقیر؛ یوتن‌هایم و آهن‌بیشه، که معمولاً قلمرو «دشمنان» تصویر می‌شوند، به خانه‌ای گرم و پرجزئیات تبدیل می‌شوند که در آن میز و صندلی، قابلمه، شمع، بزها، باغچه و معجون‌ها به‌اندازه‌ی نیزه‌ی اودین و چکش ثور اهمیت پیدا می‌کنند. این کتاب برای کسانی که به فانتزی و اسطوره علاقه دارند، تجربه‌ای متفاوت فراهم کرده است: به‌جای تعقیب صرف ماجراهای بزرگ، روی لحظه‌های کوچک زندگی روزمره‌ی یک ساحره تمرکز شده؛ از دوختن لباس و ساختن تخت و یادگرفتن تله‌گذاری از اسکادی، تا چانه‌زدن بر سر قیمت معجون‌ها و انتخاب نام تازه برای خود. در عین حال، لحن گفت‌وگوهای انگربودا و لوکی، ترکیبی از شوخی، طعنه، صمیمیت و اعتراف است که رابطه‌ی آن‌ها را زنده و چندوجهی نشان می‌دهد؛ رابطه‌ای که هم‌زمان هم پناه است و هم منبع خطر. خواندن قلب ساحره فرصتی است برای دیدن اسطوره‌های نورس از زاویه‌ی دید کسی که در حاشیه‌ی قدرت ایستاده، با بدن سوخته و قلبی که یک‌بار از سینه‌اش بیرون کشیده شده، اما هنوز می‌تپد و می‌خواهد برای خودش خانه، دوستی و معنایی تازه بسازد.

خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم؟

خواندن قلب ساحره به کسانی پیشنهاد می‌شود که به اسطوره‌های نورس، دنیای فانتزی تیره، جادو و پیشگویی علاقه دارند؛ به خوانندگان جوانی که از مجموعه‌ی فانتوم و ترکیب فانتزی، وحشت و معما لذت می‌برند؛ به کسانی که دنبال داستان‌هایی هستند که قهرمانشان زنانی حاشیه‌نشین، ساحره‌ها و تبعیدی‌ها هستند؛ و به خوانندگانی که دوست دارند در کنار ماجراهای بزرگ، جزئیات زندگی روزمره، دوستی، معامله و ساختن خانه در مرز جهان را هم دنبال کنند.

بخشی از کتاب قلب ساحره

«ساحره با صدایی خش‌دار پرسید: «تا کی می‌خوای اونجا وایسی؟» صدایش طوری بود که انگار سال‌ها چیزی ننوشیده است. او حدس زد وقتی یک نفر سه بار در دود حریقِ خودش نفس بکشد چنین بلایی سرش می‌آید. جواب داد: «پیدا کردنت کار سختی بود.» در واقع نمی‌دانست در ادامه چی باید بگوید. او برای بازگرداندن چیزی که ساحره در تالار اودین جا گذاشته بود آمده بود و کار دیگری هم داشت که درست نمی‌دانست چیست. چیزی او را به آهن‌بیشه کشانده بود و قلب ساحره را درون یک خورجین با خودش آورده بود. و حسی به او می‌گفت آنچه او را به این مسیر کشانده، مهم است، خاص است، جالب است، چون همه‌چیز خیلی راحت حوصلهٔ او را سر می‌برد. و حالا اینجا بود، مجذوب احتمال تجربهٔ هیجانی تازه و امیدوار بود ساحره ناامیدش نکند. * اولش ساحره جوابی نداد و ترجیح داد مرد عجیبی را که به او نزدیک شده بود بررسی کند. خورشید از پشت‌سر مرد می‌درخشید، بنابراین نمی‌توانست صورتش را واضح ببیند؛ فقط یک شنل و کلاه سبز تیره می‌دید، با شلوار قهوه‌ای، کفش‌های چرمی قهوه‌ای و سایه‌ای از موهای به‌هم‌ریخته. مرد با حالتی خودمانی گفت: «من واقعاً کارِت رو تحسین می‌کنم. منظورم همون آشوبیه که هرجا می‌ری به پا می‌کنی. اینکه موجودات قدرتمند رو وادار می‌کنی سر استعدادهات باهم بجنگن. واقعاً تحسین‌برانگیزه.» لحظه‌ای گذشت و بعد ساحره گفت: «هدفم این نبود.» «پس چی بود؟» جوابی نداد. مرد گفت: «خب، اگه قصد داری دوباره این کار رو انجام بدی، خیلی دوست دارم تماشا کنم و اگه بشه توش شرکت کنم، البته به شرطی که گیر نیفتم. ولی باید از همین اول بهت بگم که تحت هیچ شرایطی قولی نمی‌دم که نتونم از زیرش دربرم. معمولاً این‌قدر صریح نیستم، پس بدون که خوش‌شانسی. این رو به‌عنوان یه دوست بهت می‌گم.» «دوست؟» این کلمه برای ساحره بیگانه بود. «بله. همین الان این تصمیم رو گرفتم.» مرد سرش را کج کرد و گفت: «من اولین دوستت هستم؟ عجب سعادتی شد برات.» ساحره سؤال او را نشنیده گرفت. «به نظرم تصمیمی که گرفتی یه‌طرفه‌ست.»

نظری برای کتاب ثبت نشده است

حجم

۳۲۸٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۴

تعداد صفحه‌ها

۳۵۲ صفحه

حجم

۳۲۸٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۴

تعداد صفحه‌ها

۳۵۲ صفحه

قیمت:
۱۸۰,۰۰۰
۱۴۴,۰۰۰
۲۰%
تومان