
کتاب چشمهایت را ببند
معرفی کتاب چشمهایت را ببند
کتاب چشمهایت را ببند (I Am Watching You) نوشته ترزا دریسکل، روایتی پرتنش از ناپدیدشدن یک دختربچه و فروپاشی آرامِ زندگی یک خانواده است و بهتدریج لایههای پنهان زندگی پدر دخترک و پیوندهایش با پروندههای قدیمی، تهدیدهای ناشناس و نفرینهای بهجامانده از گذشته را آشکار میکند. این تریلر پلیسیمعمایی، هم دربارهی گمشدن کودک است و هم کاوشی در ترسهای والدین، فشار کار پلیسی، و این سؤال است که اشتباهی قدیمی تا کجا میتواند آیندهی آدمها را آلوده کند. نشر گویا این داستان را با ترجمه پروین فغفوری آذر منتشر کرده است. نسخه الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب چشمهایت را ببند
کتاب چشمهایت را ببند اثر ترزا دریسکل، با تکیه بر یکی از هراسانگیزترین کابوسهای والدین آغاز میشود: گمشدن ناگهانی کودک در ازدحام یک فروشگاه. رمان با ساختاری مبتنی بر روایتهای چندگانه، روز نخست این بحران را به صورت لحظهبهلحظه کالبدشکافی میکند و از خلال دیدگاههای مختلف (سالی، متیو و کارآگاه ملانی)، خواننده را در بطن اضطرابی خردکننده قرار میدهد. نویسنده با استفاده از فصلهای کوتاه و ذکر دقیق زمان، حس ساعت طلایی در پروندههای آدمربایی را بهخوبی منتقل میکند؛ جایی که هر ثانیه میان امید و فاجعه مرزی باریک میکشد. در لایهی زیرین این جستوجوی پلیسی، رمان به واکاوی مفهوم تقاص و گناه گذشته نیز میپردازد. بازگشت پیشینهی متیو به عنوان افسر سابق پلیس و ماجرای مرگ پسربچهای در سالهای دور، سایهای از انتقام شخصی را بر سر پروندهی آملی میگستراند و این پرسش را مطرح میکند که آیا گمشدن دختربچه، تحقق نفرینِ مادری داغدیده است یا یک اتفاق تصادفی؟ چشمهایت را ببند ماجراهای پلیسی را با فروپاشی روانی یک خانواده پیوند میزند و نشان میدهد که چگونه یک غفلت ساده، میتواند تمام رازهای مدفون و زخمهای کهنهی زندگی را دوباره باز کند.
خلاصه داستان چشمهایت را ببند
هشدار: این پاراگراف بخشهایی از داستان را فاش میکند!
نقطهی آغاز داستان چشمهایت را ببند همان چند دقیقهای است که سالی هیل در مقابل فروشگاه برای هماهنگی مهمانی تولد، مشغول تماس تلفنی و پیام دادن میشود و وقتی برمیگردد، دخترش آملی که کنار در ایستاده بود، ناپدید شده است. سالی ابتدا تصور میکند دخترش لجبازی کرده اما جستوجوی او در فروشگاه، کافه و مغازههای اطراف بینتیجه میماند. ترسی که سالها در قالب کابوس گمشدن آملی همراهش بوده، حالا بهسرعت واقعی میشود. مردم خیابان، چند زن رهگذر و بعد کارکنان مغازهها به او کمک میکنند، پلیس خبر میشود و در همان ساعات اول، خیابان میدستید و اطرافش زیر پا گذاشته میشود. متیو، پدر آملی، که کارآگاهی خصوصی است و در میانهی یک جلسهی کاری است، خبر را میگیرد و بیدرنگ همهچیز را رها میکند. گذشتهی او کمکم باز میشود: تعقیب پسربچهی دزد، مرگ آن پسر روی ریل برقدار، تلاش بینتیجهاش برای نجات او، زخمهای سوختگی روی دستش، دادگاه و نفرین داون میدوز که آرزو کرده بود روزی فرزند متیو بمیرد تا او درد واقعی را بفهمد. این خاطره، همراه با نامههای تهدیدآمیز ناشناسی که هر بار نام متیو در روزنامهها مطرح شده، به شکل وسواسگونهای در ذهن او و ملانی زنده میشود و این سؤال را پیش میکشد که آیا گمشدن آملی میتواند انتقامی دیرهنگام باشد.
چرا باید کتاب چشمهایت را ببند را بخوانیم؟
روایت چندصدایی کتاب، امکان دیدن ماجرا از زاویهی مادر، پدر و کارآگاه را فراهم کرده است. داستان علاوه بر پیگیری معمای گمشدن، به این سؤال میپردازد که یک اشتباه قدیمی تا کجا میتواند زندگی امروز را تحتتأثیر قرار دهد. برای کسانی که به رمانهای پلیسی علاقهمندند، چشمهایت را ببند ترکیبی از تعلیق، فضای احساسی سنگین و معمایی چندلایه است؛ و برای کسانی که بیشتر به جنبههای انسانی ماجرا توجه دارند، کتاب فرصتی است برای دیدن اینکه ترس برای فرزند، احساس گناه والدین و فشار کار در موقعیتهای بحرانی چگونه میتواند آدمها را به مرز فروپاشی برساند.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
چشمهایت را ببند به کسانی پیشنهاد میشود که به رمانهای پلیسی و معمایی علاقهمندند؛ و به کسانی که کنجکاوند ببینند کار پلیسی، رسانهها و زندگی خانوادگی در یک بحران واقعی چگونه به هم گره میخورند.
بخشی از کتاب چشمهایت را ببند
«- دخترم هشتسالشه. موهای تیره داره و هودی صورتی تنشه...
زن پیشنهاد کمک داد اما صدای سالی عجیب و مانند پژواک زیر آب به نظر میرسید. این زن چهطور میتوانست کمک کند؟ چشمهایش را باز کرد ‒ ببخشید، ببخشید ‒ از زن رو برگرداند و از مغازهای به مغازهٔ دیگر میرفت.
- آملی، اینجایی؟
گوشیاش را بیرون آورد و شمارهٔ متیو را گرفت؛ صدای بوق اشغال در گوشی پیچید و روی پیغامگیر رفت.
دو زن دیگر بهدنبال سالی راه افتادند و پیشنهاد کردند در پیداکردن آملی کمک کنند. زیر لب میگفتند که باید همهٔ خیابانهای اصلی را مغازهبهمغازه جستجو کنند. زنی بلندقدتر که کت قرمزی پوشیده بود از جمع جدا شد و با گامهایی بلند در کنار سالی بهراه افتاد و پرسید آیا وقتش نرسیده که با پلیس تماس بگیریم؟ زنی آرام، متین و واقعبین بود. صدایی بدونلرزش، چشمانی جدی و نگاهی ثابت داشت.
زن صدایش را پایین آورد و دومرتبه پرسید:
- فکر میکنی الان وقتشه که با پلیس تماس بگیریم؟
سالی ناگهان صاف ایستاد. در همان لحظه و درحالیکه همچنان تصویر زن قرمزپوش در مقابل دیدگانش بود، متوجه شد که باید خیلی وقت پیش این کار را انجام میداد. بهجای پذیرفتن واقعیت و تماس با ۹۹۹ به امیدی واهی چنگ انداخته بود؛ به امید اینکه هر لحظه ممکن است پایان خوشی در انتظارش باشد.»
حجم
۲۷۵٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۳۶۷ صفحه
حجم
۲۷۵٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۳۶۷ صفحه