
کتاب چشمهایت را ببند
معرفی کتاب چشمهایت را ببند
کتاب چشمهایت را ببند نوشتهی ترزا دریسکل با ترجمهی پروین فغفوری آذر روایتی پرتنش از ناپدیدشدن یک دختربچه و فروپاشی آرامِ زندگی یک خانواده است. نشر گویا آن را منتشر کرده است. داستان در شهری کوچک میگذرد و از همان صفحات آغازین، با گمشدن آملی هشتساله در یک بعدازظهر شلوغ خرید، خواننده را وارد موقعیتی میکند که در آن ترس، احساس گناه، سوءظن و خاطرات پروندههای قدیمی پلیسی در هم گره میخورند. در این کتاب، چند صدا و چند زاویهدید کنار هم قرار گرفتهاند: سالی، مادری که دخترش را در چند دقیقهی کوتاه از دست میدهد؛ متیو، پدری که گذشتهی کاریاش در پلیس و یک حادثهی مرگبار قدیمی مثل سایه دنبالش میآید؛ و ملانی، کارآگاه ارشد جنایی که هم دوست خانوادگی آنهاست و هم مسئول پروندهی گمشدن آملی. روایت با جابهجایی بین فصلهایی که نام هر شخصیت را بر خود دارند، بهتدریج لایههای پنهان زندگی این آدمها و پیوندهایشان با پروندههای قدیمی، تهدیدهای ناشناس و نفرینهای بهجامانده از گذشته را آشکار میکند. چشمهایت را ببند در قالب یک رمان پلیسی/معمایی، هم تعقیب یک پروندهی گمشدن کودک است و هم کاوشی در ترسهای والدین، فشار کار پلیسی، و این سؤال که یک اشتباه قدیمی تا کجا میتواند آیندهی آدمها را آلوده کند. فضای کتاب بیشتر در یک روز اولِ بحرانی و سپس ادامهی تحقیقات شکل میگیرد و با تمرکز بر جزئیات احساسی و پلیسی، ضربآهنگی مضطرب و پیوسته میسازد. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب چشمهایت را ببند
کتاب چشمهایت را ببند با تمرکز بر یک رویداد واحد آغاز میشود: سالی هیل همراه دختر هشتسالهاش آملی برای خرید هدیهی تولد به شهر آمده است، در شلوغی تعطیلات میانترم، در فروشگاه فِردا، فقط چند دقیقه برای پاسخدادن به تلفن از دخترش فاصله میگیرد و وقتی برمیگردد، آملی ناپدید شده است. از همین نقطه، رمان در قالب فصلهایی که هرکدام با نام یک شخصیت شروع میشوند (سالی، متیو، ملانی و…) پیش میرود و روز اولِ بحران را تقریباً لحظهبهلحظه دنبال میکند. در این ساختار، هم اضطراب و شوک سالی دیده میشود، هم تلاش متیو برای رهاکردن کار و پیوستن به جستوجو، و هم ورود ملانی ساندرز بهعنوان کارآگاه ارشد پرونده. در خلال این روایت، اطلاعاتی دربارهی گذشتهی متیو بهدست میآید: او زمانی افسر پلیس بوده، در یک تعقیب خیابانی باعث مرگ پسربچهای دوازدهساله شده، در دادگاه تبرئه شده اما مادر آن پسر، داون میدوز، او را نفرین کرده و سالها بعد هم نامههای تهدیدآمیز ناشناسی در ارتباط با او رسیده است. کتاب چشمهایت را ببند در فصلهای متعدد و نسبتاً کوتاه پیش میرود و هر فصل با نام راوی و اغلب با ذکر «روز اول» یا ادامهی همان روز مشخص شده است؛ این ساختار، حس فشردگی زمان و اهمیت هر ساعت را در پروندهی گمشدن آملی برجسته میکند. در همین روز اول، خواننده با چند محور اصلی آشنا میشود: جستوجوی میدانی پلیس و داوطلبان در خیابانها و مغازهها، بررسی دوربینهای مداربستهی فروشگاهها و کوچههای اطراف، احتمال افتادن آملی در کانال آبی که پشت فروشگاه فِردا قرار دارد و بههمینخاطر آمادهباشگذاشتن گروه غواصی، و در عین حال، بازشدن پای گذشتهی متیو و داون میدوز به ماجرا. ملانی که تازه برای سازماندهی یک گروه جنایی جدید در کورنوال انتخاب شده و قرار است متیو به تیمش ملحق شود، بین تعهد حرفهای، دوستی با این خانواده و فشار زندگی شخصیاش (برنامهی سفر خانوادگی، نگرانی همسر و پسرش) گرفتار است. در ادامهی کتاب، این خطوط روایی در کنار هم جلو میروند: پیگیری سرنخهای احتمالی، مواجهه با رسانهها و تصمیم برای برگزاری کنفرانس مطبوعاتی، تلاش برای یافتن داون میدوز و بررسی دوبارهی نامههای تهدیدآمیز، و در سطحی عاطفیتر، فروپاشی تدریجی آرامش سالی و متیو و احساس گناهی که هر دو بهنوعی خود را مسئول ناپدیدشدن آملی میدانند.
خلاصه داستان چشمهایت را ببند
هشدار: این پاراگراف بخشهایی از داستان را فاش میکند! در چشمهایت را ببند، نقطهی آغاز همهچیز همان چند دقیقهای است که سالی هیل در مقابل فروشگاه فِردا برای هماهنگی مهمانی تولد، مشغول تماس تلفنی و پیامدادن در واتساپ میشود و وقتی برمیگردد، آملی که با هودی صورتی و لباس سبز موردعلاقهاش کنار در ایستاده بود، ناپدید شده است. سالی ابتدا تصور میکند دخترش لجبازی کرده و به اتاق پرو برگشته یا به دستشویی کافهی کناری رفته، اما جستوجوی سریع او در فروشگاه، کافه و مغازههای اطراف بینتیجه میماند. ترسی که سالها در قالب کابوس گمشدن آملی همراهش بوده، حالا بهسرعت واقعی میشود. مردم خیابان، چند زن رهگذر و بعد کارکنان مغازهها به او کمک میکنند، پلیس خبر میشود و در همان ساعات اول، خیابان میدستید و اطرافش زیر پا گذاشته میشود. در خط روایی متیو، خواننده میبیند که او در میانهی یک جلسهی کاری بهعنوان کارآگاه خصوصی، خبر را میگیرد و بیدرنگ همهچیز را رها میکند. گذشتهی او کمکم باز میشود: تعقیب پسربچهی دزد، مرگ آن پسر روی ریل برقدار، تلاش بینتیجهاش برای نجات او، زخمهای سوختگی روی دستش، دادگاه و نفرین داون میدوز که آرزو کرده بود روزی فرزند متیو بمیرد تا او درد واقعی را بفهمد. این خاطره، همراه با نامههای تهدیدآمیز ناشناسی که هر بار نام متیو در روزنامهها مطرح شده، به شکل وسواسگونهای در ذهن او و ملانی زنده میشود و این سؤال را پیش میکشد که آیا گمشدن آملی میتواند انتقامی دیرهنگام باشد. ملانی ساندرز، کارآگاه ارشد، در میانهی آمادهشدن برای تعطیلات خانوادگی، تماس میگیرد و بهمحض شنیدن نام آملی، تصمیم میگیرد داوطلبانه پرونده را بگیرد. او همزمان باید با همسرش تام دربارهی لغو سفر، با رؤسایش دربارهی تعارض منافع و با خودش دربارهی نامهی تهدیدآمیز جدیدی که به نام او و در ارتباط با متیو رسیده کنار بیاید. در سطح عملی، او جستوجو را سازماندهی میکند: بررسی دوربینهای مداربستهی خیابان اصلی و فروشگاهها، شناسایی نقطهی کور پشت فروشگاه فِردا که دوربینش با کیسه پوشانده شده، احتمال خروج آملی از درِ اضطراری و رسیدن به جادهی کنار کانال، و بههمینخاطر، درخواست آمادهباش گروه غواصی برای جستوجوی کانال. همزمان، فهرست متجاوزان محلی و پروندههای قدیمی متیو دوباره روی میز میآید و پیداکردن داون میدوز به یکی از اولویتها تبدیل میشود. در خانه، سالی زیر نظر مأمور رابط خانواده، بین بیخوابی، آرامبخش، بغلکردن خرگوش صورتی آملی و مرور لحظهبهلحظهی آن بعدازظهر معلق مانده است. او از اینکه هنگام تماس تلفنی متوجه گذشت زمان نشده، خود را مقصر میداند و تحمل فکرکردن به جشن تولدی که آملی به آن نرسیده برایش دشوار است. متیو بین ماندن کنار او و پیوستن به ملانی برای کمک به تحقیقات در رفتوآمد است و در عین حال، با حملههای اضطرابی که پشت فرمان به سراغش میآید دستوپنجه نرم میکند. ملانی از او قول میگیرد که بهطور مستقل وارد پرونده نشود و در عوض، خودش قول میدهد همهچیز را با او در میان بگذارد؛ قولی که با پنهانکردن نامهی جدید و تأخیر در مواجهه با داون میدوز، از همان ابتدا زیر سؤال میرود. در ادامهی رمان، این سه خط اصلی ـ جستوجوی پلیسی، گذشتهی حلنشدهی متیو و فروپاشی عاطفی سالی ـ در کنار هم پیش میروند و معمای اینکه آملی کجاست و چه کسی از ناپدیدشدنش سود میبرد، بهتدریج پیچیدهتر میشود.
چرا باید کتاب چشمهایت را ببند را بخوانیم؟
چشمهایت را ببند از همان فصل اول، با صحنهی ساده و آشنای خرید در یک روز شلوغ و گمشدن ناگهانی یک کودک، موقعیتی میسازد که بهراحتی میتوان آن را تصور کرد و همین نزدیکی، تعلیق داستان را ملموستر میکند. روایت چندصدایی کتاب، امکان دیدن ماجرا از زاویهی مادر، پدر و کارآگاه را فراهم کرده است؛ در نتیجه، هم اضطراب و احساس گناه والدین دیده میشود، هم منطق و محدودیتهای کار پلیسی و هم فشار روانی کسی که باید بین دوستی و وظیفهی حرفهای تعادل برقرار کند. این کتاب علاوهبر پیگیری یک معمای گمشدن، به این سؤال میپردازد که یک اشتباه قدیمی تا کجا میتواند زندگی امروز را تحتتأثیر قرار دهد. گذشتهی متیو، نفرین داون میدوز و نامههای ناشناس، لایهای از تردید و سوءظن روی همهچیز میکشد و خواننده را وادار میکند مدام بین فرضیهی «حادثه» و «انتقام» جابهجا شود. در عین حال، جزئیات دقیق از روند جستوجو ـ از هماهنگی با گروههای داوطلب و بررسی دوربینها تا آمادهکردن تیم غواصی و مدیریت رسانهها ـ تصویری نسبتاً روشن از پشتصحنهی چنین پروندههایی ارائه کرده است. برای کسانی که به رمانهای پلیسی علاقهمندند، چشمهایت را ببند ترکیبی از تعلیق، فضای احساسی سنگین و معمایی چندلایه است؛ و برای کسانی که بیشتر به جنبههای انسانی ماجرا توجه دارند، کتاب فرصتی است برای دیدن اینکه ترس برای فرزند، احساس گناه والدین و فشار کار در موقعیتهای بحرانی چگونه میتواند آدمها را به مرز فروپاشی برساند.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
چشمهایت را ببند به کسانی پیشنهاد میشود که به رمانهای پلیسی و معمایی با محوریت گمشدن کودک و تحقیقات جنایی علاقهمندند؛ به خوانندگانی که دوست دارند در کنار تعقیب سرنخها، وارد دنیای احساسی شخصیتها شوند و کشمکشهای درونی آنها را دنبال کنند؛ و به کسانی که کنجکاوند ببینند کار پلیسی، رسانهها و زندگی خانوادگی در یک بحران واقعی چگونه به هم گره میخورند.
بخشی از کتاب چشمهایت را ببند
«کمی بعد، سالی به پلیس میگوید که فقط چند دقیقه با تلفن صحبت کرده، اما حقیقت ندارد. واقعیت این بود: که او درگیر تدارکات مهمانی شده و در آخرین لحظات از او خواسته شد که چهار دختر از محلههای مختلف ساوتهامز را سوار ماشینش کند و به مهمانی ببرد. او هم مشغول ارسال پیام از طریق واتساپ بود تا به همه اعلام کند که دیرتر به دنبالشان میرود. وقتی سالی برگشت تا ببیند آملی همچنان بدقلقی میکند یا نه، جلوی در ورودی فروشگاهِ فِردا کسی نبود. اثری از آملی به چشم نمیخورد. سالی اخمکنان نگاهی به اطراف انداخت تا شاید چشمش به هودی صورتی آملی بیفتد. هیچ نشانهای از او در هایاستریت وجود نداشت. فکری به ذهنش رسید و فوراً به داخل فروشگاه برگشت. باعجله از راهروی اصلی به سمت اتاقهای پرو پشت فروشگاه رفت. فقط یک پرده کشیده شده بود و به امید پیداکردن آملی با آن لباس سبز، بهتندی آن را کنار زد. - ببخشید! زنی با موهای خاکستری که در حال تعویض لباس بود خشمگین و برافروخته به او خیره شد. - خیلی متأسفم. دنبال دخترم میگشتم. سالی بهسرعت به سایر اتاقهای پرو سرک کشید. همگی خالی بودند. بقیهٔ فروشگاه را هم گشت اما هیچ نشانهای از آملی به چشم نمیخورد. موجی از سرما سراسر بدنش را فراگرفت. کنار فروشگاه کافه قنادیای بود. شاید آملی به دستشویی احتیاج داشته؟ نباید تنهایی به دستشویی میرفت ولی یادش آمد که از دست او دلخور بود، شاید هم لجبازی میکرد؟ سالی دستشوییهای کافه را هم گشت. کسی آنجا نبود. موج سرما به چیز دیگری تبدیل شد. ترسی که بهنوعی برایش آشنا بود. دقایق بعدی در تاریکی محو شدند. سالی فریادزنان از مغازهای به مغازهای دیگر میدوید و نام آملی را بر زبان میآورد. عاقبت به فروشگاه فِردا بازگشت و به آستین فروشندهای چنگ زد. - دختری رو که هودی صورتی پوشیده باشه ندیدین؟ دختری هشتساله با موهای سیاه و قدی بلند. با دستش قد آملی را نشان داد. - بیشتر نهساله به نظر میرسه. - نه. متأسفم. میخواین که ما... سالی نگذاشت حرفش تمام بشود، انگار بهدرستی نمیشنید؛ برگشت و درحالیکه نام آملی را بلندتر فریاد میزد دومرتبه به سمت هایاستریت رفت.»
حجم
۲۷۵٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۳۶۷ صفحه
حجم
۲۷۵٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۳۶۷ صفحه