
کتاب پیانیستولوژی
معرفی کتاب پیانیستولوژی
کتاب پیانیستولوژی نوشتهی سهند خیرآبادی نمایشنامهای است که نشر شورآفرین آن را منتشر کرده است. این کتاب در قالب صحنهها و قابهای پیدرپی، ماجرای دو نوازندهی رقیب، یک کتاب جادویی، کلیسایی در اوج قدرت و جهانی در آستانهی دگرگونی را روایت کرده است. متن با یک رسیتال شیک پیانو آغاز میشود که ناگهان با هجوم نیروهای مسلح کلیسا و پاشیدن رنگ سرخ بر صحنه قطع میشود و از همان ابتدا نشان میدهد با اثری روبهرو هستیم که موسیقی، مذهب، قدرت، فلسفه و تاریخ را درهم آمیخته است. شخصیتهایی مثل باخه، ایوان، یوهان، ماریا، کشیش بزرگ، مسوول کتابخانه، دانشمند، تابلوها و گروه همسرایان هرکدام نمایندهی بخشی از این جهان چندلایهاند؛ جهانی که در آن قرون وسطی، رنسانس، جنگهای جهانی، علم، هنر و ایمان در گفتوگویی پرتنش قرار گرفتهاند. پیانیستولوژی با بهرهگیری از دیالوگهای تند، شوخطبعی تلخ، آوازهای گروهی و صحنههای نمادین، سؤالاتی دربارهی سرنوشت کلیسا، نقش هنر در تغییر تاریخ، نسبت عقل و خیال و جایگاه انسان میان این دو مطرح کرده است. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب پیانیستولوژی
کتاب پیانیستولوژی اثر سهند خیرآبادی با یک قاب نمایشی آغاز میشود: رسیتال پیانویی که با یورش نیروهای کلیسا و تاریکی ناگهانی قطع میشود. از همین نقطه، نمایشنامه وارد فضایی میشود که در آن قرون وسطی، کلیسای قدرتمند، تفتیش عقاید، کتابخانهی کلیسا و ساز ارگان، بستر اصلی رخدادها هستند. در قابهای بعدی، باخه بهعنوان زنی سختگیر و وفادار به کلیسا، گروه کُر را هدایت میکند و در همان حال از «قرون وسطی» دفاع کرده است و آن را حفرهای در خط صاف تاریخ مینامد. همزمان، مسوول کتابخانه به جرم گمشدن کتابها بازخواست میشود و از میان آنها، کتابی بینام که پیشگوییهای دقیقی از آینده دارد، اهمیت ویژهای پیدا میکند. این کتاب بینام، که روی جلدش تصویر زنی دیده میشود، به دست ایوان، نوازندهی روستبار، میافتد؛ کتابی که بعدتر معلوم میشود میتواند حرف بزند، آواز بخواند و از آیندهی جنگها، رنسانس و نقش یک ساز تازه به نام پیانو در تغییر تاریخ خبر بدهد. ساختار پیانیستولوژی بر پایهی قابها و صحنههای شمارهگذاریشده شکل گرفته است؛ از قاب نخست تا قاب دهم، که هرکدام مکان، زمان و ترکیب شخصیتهای متفاوتی دارند و با حضور همسرایان، آوازها و مونولوگهای طولانی، ریتمی شبیه اپرای تئاتری پیدا کردهاند. کتاب پیانیستولوژی در ادامهی قابها، دو خط اصلی را پیش میبرد: خط ایوان و یوهان که در زیرزمینی تاریک، همراه کتاب بینام، درگیر ساختن پیانو و فهمیدن معنای پیشگوییها هستند و خط باخه و ماریا و کشیش بزرگ که در سطح قدرت کلیسا و اعترافات پنهان و آشکار میگذرد. در میانهی کتاب، صحنهی گفتوگوی طولانی باخه با مسوول کتابخانه، بازجویی طنزآلود از دانشمند، آواز تابلوهای دیواری که دانشمندان سوختهی کلیسا را نمایندگی کردهاند و مناظرهی سهگانهی «عقل، خیال، مذهب» میان باخه، ایوان و یوهان، لایههای فکری اثر را روشنتر کرده است. تعداد قابها زیاد است و هر قاب عنوان و موقعیت مشخصی دارد؛ از «قاب سوم؛ کتابخانه» تا «قاب نهم؛ حضور کشیش بزرگ» و «قاب دهم؛ اجرای پیانیستولوژی در کلیسا». در این میان، کتاب بینام بارها وارد گفتوگو میشود، از جنگ جهانی اول و دوم، نقش آلمان و روسیه در کشتارها، و امکان تغییر مسیر تاریخ با ساختن پیانو و اجرای قطعهای به نام پیانیستولوژی سخن گفته است. پایان کتاب با نشستن باخه بر جای کشیش بزرگ، اعترافات طولانی او، تبدیل تدریجی صدایش به صدای «باخ» و حضور لئوناردو داوینچی که از روی تصویر ماریا، مونالیزا را میکشد، حلقهی اتصال میان قرون وسطی، رنسانس، هنر، علم و موسیقی را کامل کرده است.
خلاصه کتاب پیانیستولوژی
هستهی اصلی پیانیستولوژی بر یک ایدهی ساده و در عینحال پیچیده بنا شده است: کتابی بینام در کتابخانهی کلیسای مرکزی وجود دارد که آیندهی جهان را پیشبینی کرده است و تنها یک نوازنده میتواند متن آن را بخواند. این کتاب گم میشود، مسوول کتابخانه تحت فشار باخه اعتراف میکند که آن را به ایوان، نوازندهی روس، فروخته است و همین اعتراف، زنجیرهی حوادث را آغاز میکند. ایوان ادعا میکند روح زنی به نام ماریا، راهبهای که سالها پیش مرده، در خواب و بیداری از او خواسته است این کتاب را پیدا کند، چون در آن از رنسانس و سقوط کلیسا سخن رفته و فقط یک نوازنده میتواند با خواندنش جلوی این سقوط را بگیرد. ایوان و رقیب آلمانیاش، یوهان، در زیرزمینی تاریک زندانی میشوند و کتاب بینام در دست آنها قرار میگیرد. کتاب بهتدریج شروع به حرفزدن میکند، آواز میخواند، از کتابهای ممنوعهی دیگر، از دانشمندان سوخته، از جنگهای جهانی و از اینکه «هفتاد میلیون» نفر در جنگ دوم کشته خواهند شد میگوید و در نهایت مأموریت آن دو را روشن میکند: باید سازی تازه بسازند، سازی که «کلید همهی قفلها»ست؛ پیانو. کتاب توضیح میدهد که پیانو قرار است بستری مشترک برای سه نیرو باشد: عقل و صنعت که باخه نمایندهی آن است، مذهب و کلیسا که ماریا و کشیش بزرگ نمادش هستند و خیال و هنر که ایوان و یوهان بهدنبالشاند. اگر پیانو ساخته شود و قطعهای به نام پیانیستولوژی در یک اجرای عمومی برای مردم قرون وسطی نواخته شود، مسیر تاریخ از عقل خشک و جنگمحور به سوی جهان خیال و هنر منحرف خواهد شد. در سطحی دیگر، باخه در اتاق خود، میان تابلوهای دانشمندان اعدامشده و فرمولهای علمی، درگیر تناقض است: او قاضی دادگاه تفتیش عقاید است اما در خلوت، اسناد علمی کوپرنیک و گالیله را نگه داشته و به سقوط کلیسا میاندیشد. ماریا در کابوسها و رؤیاها ظاهر میشود، از جنگها و خونریزیهای آینده میگوید و از باخه میخواهد راهی برای بازگشت او از جهان ارواح به جهان جسمانی باز کند تا در نبردی رو در رو برای آیندهی تاریخ بجنگند. مناظرهی طولانی میان باخه، ایوان و یوهان دربارهی «جهان عقل» و «جهان خیال» به توافقی ظاهری میرسد؛ باخه میپذیرد که با آنها همکاری کند تا اجرای پیانیستولوژی ممکن شود، به شرطی که ماریا نیز ظاهر شود. در اجرای نهایی، ماریا از آینه بیرون میآید، کشیش بزرگ اعتراف میکند که هرگز به خدا ایمان نداشته، باخه جای او را میگیرد و در لحظهای که ایوان انتظار دارد قطعهی پیانیستولوژی آغاز شود و تاریخ عوض شود، یوهان با خنجر به ماریا و سپس به خود ایوان حمله میکند. او اعلام میکند که جنگ میان آلمان و روسیه اجتنابناپذیر است و تاریخ را نمیتوان عوض کرد. باخه دستور میدهد هر دو نوازنده را بسوزانند، خود بر جای کشیش بزرگ مینشیند و در مونولوگی طولانی از گذار از معجزه به علم، از فراموشکردن خدا و از ترجیحدادن رزم بر جشن سخن میگوید. در پایان، تنها لئوناردو داوینچی باقی میماند که از تصویر ماریا، نقاشی مونالیزا را میکشد؛ گویی هنر، در سکوت، راه خود را از دل این همه خشونت و جدال باز کرده است.
چرا باید کتاب پیانیستولوژی را بخوانیم؟
پیانیستولوژی اثری است که در آن موسیقی، تئاتر، فلسفه، تاریخ و طنز تلخ در هم تنیده شدهاند و همین ترکیب، آن کتاب را برای خوانندهای که به متنهای چندلایه علاقه دارد، جذاب کرده است. نمایشنامه از یکسو فضای قرون وسطی، دادگاههای تفتیش عقاید، کتابخانهی کلیسا و سوزاندن دانشمندان را به تصویر کشیده است و از سوی دیگر، با آوردن مفاهیمی مثل رنسانس، جنگهای جهانی، کوپرنیک، گالیله، لئوناردو داوینچی و ساز پیانو، پلی میان گذشته و آینده زده است. در این میان، کتاب بینام بهعنوان شخصیتی زنده و آوازخوان، نقش «راوی آینده» را بر عهده دارد و با شوخی و طعنه، از فاجعههای بزرگ تاریخ خبر داده است. خواندن پیانیستولوژی فرصتی است برای مواجهه با سؤالاتی دربارهی نسبت عقل و خیال، علم و ایمان، هنر و قدرت. مناظرهی میان باخه، ایوان و یوهان دربارهی «جهان عقل» و «جهان خیال»، صحنهی اعترافات کشیش بزرگ، آواز تابلوهای دانشمندان سوخته و گفتوگوهای طنزآلود مسوول کتابخانه و دانشمند، هرکدام زاویهای تازه از این پرسشها را نشان دادهاند. در عین حال، نمایشنامه بهخاطر ریتم تند دیالوگها، حضور مداوم همسرایان و قطعات موزون، حالوهوایی شبیه یک اجرای صحنهای پرتحرک دارد که حتی در نسخهی متنی هم قابلتصور است. برای کسانی که به تئاتر اندیشمندانه، موسیقی کلاسیک، تاریخ کلیسا و رنسانس یا ایدهی «تغییر تاریخ با هنر» علاقهمند هستند، این کتاب میتواند تجربهای متفاوت و پر از تصویر و ایده باشد.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن پیانیستولوژی به علاقهمندان تئاتر و نمایشنامه، دوستداران موسیقی و ساز پیانو، کسانی که به تاریخ کلیسا، قرون وسطی و رنسانس کنجکاوند، دانشجویان و علاقهمندان فلسفه و الهیات، و هر کسی که به متنهای گفتوگومحور دربارهی نسبت هنر، عقل و ایمان علاقه دارد پیشنهاد میشود.
بخشی از کتاب پیانیستولوژی
«باخه: چرا به دورانِ حکومتِ ما میگن دورانِ سیاه؟ چرا در موردِ قرونِ وسطا این همه به سختی و با اکراه قضاوت میشه؟ مگه بعدِ ما چی شد؟ در دروانِ ما خون ریخته شد، در دورانِ شما نشد؟ در دورانِ ما تفتیشِ عقاید شد، در دورانِ شما نشد؟ در دورهٔ ما خفقان ایجاد شد، در دورهٔ شما نشد؟ ما چیزهایی رو از انسان فهمیدیم که شما نفهمیدید. ما فهمیدیم که انسان در نیستی، معنایِ هستی رو میدونه. انسان مثلِ فنره. باید فشرده بشه تا معنیِ رهایی رو بدونه. به انسان رهایی بدید، خودش به سمتِ اسارت حرکت میکنه. به انسان اسارت بدید، خودش به سمتِ رهایی حرکت میکنه. به انسان هیچ چیز ندید، انسان به سمتِ هیچچیز حرکت میکنه. دورهٔ اول، دورهٔ قبل از ماست، دورهٔ باستان، دورهٔ وسط ما هستیم، دورهٔ آخر، شماها، عصرِ بعدِ رنسانس. بخت یارِ من و همدورهایهام بوده که در این زمانِ نازنین زیست میکنیم، زیست میکنیم برایِ جاودان نگه داشتنِ کلیسا، زیست میکنیم برایِ بالا بردنِ نامِ قرن وسطی، زیست میکنیم برایِ مُردن و ادامه دادن. مکث. پس حالا، میون خطِ صافِ جهان حفرهای ایجاد کردیم، و این حفره ما هستیم... قرونِ وسطی. باخه به گروهِ کُر اشاره میکند تا آوازِ خود را آغاز کنند. موسیقی نواخته میشود. همخوانان: از اون روزی که این دنیا با هرچی هست، برپا شد تمومِ خوبیه دنیا، خلاصه توُ کلیسا شد هنر، در خدمتِ آیین، کشیشا مثلِ چوپانها توُ آیینه، شَبانی هست و صدها گَلّه انسانها بهشتو میخَرَن اینجا، خریدارهای ثروتمند کلیسا؛ عصرِ تاریکی؛ طرفدارای قدرتمند اگر موسیقیای باشه، فقط با اُرگ میخونه و امنیّت توُ این گلّه، فقط با گرگ میمونه»
حجم
۴۴٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۷۶ صفحه
حجم
۴۴٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۷۶ صفحه