
کتاب دوست دارمش...
معرفی کتاب دوست دارمش...
کتاب دوست دارمش... نوشتهی نیلوفر یادگاری روایتی از زندگی دختری جوان به نام سحر صبوری است که با فراز و نشیبهای زندگی خانوادگی، فقر، بیماری و آرزوهای بر باد رفته دستوپنجه نرم میکند. این اثر توسط نشر سنجاق منتشر شده است و در قالب داستانی عاشقانه و اجتماعی، به دغدغههای دختران جوان، امید، تلاش و نقش حمایت در مسیر موفقیت میپردازد. روایت کتاب با زبانی صمیمی و ملموس، فضای زندگی طبقهی متوسط رو به پایین را به تصویر میکشد و از خلال روابط خانوادگی، دوستیها و عشق، به موضوعات مهمی چون استقلال، تحصیل و خودباوری میپردازد. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب دوست دارمش...
کتاب دوست دارمش... داستان زندگی سحر صبوری را روایت میکند؛ دختری که پس از ورشکستگی و بیماری پدر، بار زندگی خانواده را بر دوش میکشد و ناچار میشود تحصیل را رها کند و برای تأمین مخارج خانه کار کند. نیلوفر یادگاری در این کتاب با نگاهی واقعگرایانه، چالشهای یک دختر جوان را در مواجهه با فقر، مسئولیتهای خانوادگی و آرزوهای شخصی به تصویر کشیده است. ساختار کتاب مبتنی بر روایت اولشخص است و خواننده را با احساسات، دغدغهها و تصمیمات سحر همراه میکند. داستان در بستر روابط خانوادگی، دوستیها و عشق شکل میگیرد و به تدریج با ورود شخصیتهایی چون دکتر سروش ایمانی، استاد سابق سحر، مسیر زندگی او تغییر میکند. کتاب با تمرکز بر امید، پشتکار و نقش حمایتهای انسانی، تصویری از تلاش برای تغییر سرنوشت و رسیدن به رؤیاها ارائه میدهد. نیلوفر یادگاری در این اثر، فضای اجتماعی و اقتصادی خانوادههای کمدرآمد را با جزئیات و صداقت روایت کرده است.
خلاصه داستان دوست دارمش...
هشدار: این پاراگراف بخشهایی از داستان را فاش میکند! سحر صبوری، دختری بیستویک ساله، پس از بیماری و بیکاری پدرش، ناچار میشود تحصیل را رها کند و برای تأمین هزینههای زندگی خانواده، به کار در خانههای مردم روی بیاورد. او که زمانی شاگرد ممتاز کلاس زیستشناسی و عاشق درس و دانشگاه بود، حالا با واقعیت تلخ فقر و مسئولیتهای خانوادگی روبهرو است. دیدار دوباره با سروش ایمانی، استاد سابق و عشق پنهانی سحر، پس از سه سال، نقطهی عطفی در زندگی او میشود. سروش با آگاهی از شرایط سحر، پیشنهاد میدهد که به او در مسیر بازگشت به تحصیل و آمادگی برای کنکور کمک کند. سحر با تردید و مقاومت، سرانجام این فرصت را میپذیرد و با حمایت سروش و خانواده، دوباره به درس و تلاش بازمیگردد. روایت کتاب، فرازونشیبهای احساسی، تردیدها، امیدها و تلاشهای سحر را در مسیر رسیدن به دانشگاه و ساختن آیندهای بهتر دنبال میکند. در این میان، روابط خانوادگی، دوستیهای جدید و چالشهای اجتماعی نیز نقش مهمی در شکلگیری شخصیت و تصمیمات سحر دارند. داستان با تمرکز بر رشد فردی، عشق و امید، تصویری از مبارزه با موانع و تحقق رؤیاها ارائه میدهد.
چرا باید کتاب دوست دارمش... را بخوانیم؟
دوست دارمش... با روایت ملموس و صادقانهی زندگی دختری از طبقهی متوسط رو به پایین، به دغدغهها و آرزوهای نسل جوان میپردازد. این کتاب با پرداختن به موضوعاتی چون فقر، مسئولیتپذیری، امید و نقش حمایتهای انسانی، میتواند برای کسانی که با چالشهای مشابه روبهرو هستند الهامبخش باشد. شخصیتپردازی واقعگرایانه و فضای احساسی اثر، امکان همذاتپنداری را برای خواننده فراهم میکند. همچنین، کتاب به اهمیت تحصیل، استقلال و تلاش برای تغییر سرنوشت اشاره دارد و نشان میدهد که حتی در شرایط دشوار، امید و پشتکار میتواند مسیر زندگی را تغییر دهد. روایت داستانی و جزئیات دقیق از روابط خانوادگی و اجتماعی، کتاب را به اثری خواندنی برای علاقهمندان به داستانهای اجتماعی و عاشقانه تبدیل کرده است.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن این کتاب به کسانی پیشنهاد میشود که به داستانهای اجتماعی و عاشقانه علاقه دارند، دغدغهی رشد فردی، تحصیل و استقلال را تجربه میکنند یا با چالشهای اقتصادی و خانوادگی روبهرو هستند. همچنین، دانشجویان، نوجوانان و جوانانی که در مسیر تحقق رؤیاهای خود با موانع مواجهاند، میتوانند با این اثر ارتباط برقرار کنند.
بخشی از کتاب دوست دارمش...
«به شمارش معکوس ثانیهشمار چراغ راهنمایی چشم دوخته بودم و این سؤال در ذهنم جولان میداد که همیشه یکثانیه همینقدر طول میکشید یا امشب زمان هم با من سر جنگ داره؟ بیستویکثانیهٔ باقیمانده انگار بیستویکسال، بالاخره به پایان رسید و حرکت کردیم. در ماشین مدل بالایی که حتی اسمش رو نمیدونستم، کنار آدمی که هرگز فکر نمیکردم باز هم ببینمش، نشسته بودم. سرم رو به شیشهٔ خنک ماشین تکیه دادم و چشمهام رو بستم. بوی عطرش داشت سردردم رو بدتر میکرد. حالت تهوعم هر لحظه شدیدتر میشد. سرم رو برداشتم و شیشه رو کمی پایین دادم تا هوای بیرون حالم رو بهتر کنه. سکوت رو شکست و گفت: «سردت نشه» - نه خوبم. میخوام هوا بخورم - سوز برف داره امشب شاید در حالت عادی صحبت از آب و هوا میتونست بهونهٔ خوبی برای باز کردن بحث باشه اما در شرایط ما فقط باعث زهرخند من شد. نگاهم به رو به رو بود اما سنگینی نگاهش رو حس میکردم. بالاخره سوالی که ذهنش رو عمیقاً مشغول کرده بود پرسید: «چرا دیگه سر کلاس نیومدی؟» آب از سرم گذشته بود. دوران پنهانکاری و صورت رو با سیلی سرخ نگهداشتن سر اومده بود. بالاخره نگاهش کردم و گفتم: «وقت درس خوندن نداشتم باید کار میکردم» - چرا آخه؟ با خونسردی جواب دادم: «وقتی تو خونهٔ مردم کار میکنم یعنی به پولش احتیاج دارم» آهی کشید و گفت: «ولی تو میتونستی بهترین رشته قبول شی» - حالا که نتونستم - چقدر تلخی تو دختر جوابی ندادم و دوباره چشم به خیابون دوختم.»
حجم
۳۳۵٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۵۵۹ صفحه
حجم
۳۳۵٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۵۵۹ صفحه
نظرات کاربران
عاشقانهای لطیف در گذر از رنجها❤
نویسنده زیادبه جزئیات پرداخته بوداصلاماجراصدصحفه هم نمیشدجزییات زیادباعث سردرگمی واتلاف وقت مخاطب بود
رمان جالبی بود تا حدودی آموزنده بود