
کتاب فانوس خاطرات گمشده
معرفی کتاب فانوس خاطرات گمشده
کتاب فانوس خاطرات گمشده نوشتهی ساناکا هیراگی با ترجمهی آنیتا مضیفیان روایتی احساسی از مرز میان زندگی و مرگ، و از قدرت شگفتانگیز خاطرههاست. سنجاق آن را منتشر کرده است. داستان با آتلیهی عکاسی مرموز هیراساکا شروع میشود؛ جایی ساکت و قدیمی که در آن یک دوربین فانوسی عظیم و قفسههایی پُر از دوربینهای گوناگون، فضایی شبیه ایستگاهی بین دو جهان ساختهاند. مهمانان این آتلیه کسانی هستند که تازه مردهاند و هنوز نمیدانند دقیقاً کجا ایستادهاند. هیراساکا بهعنوان راهنما، آنها را با چای، گفتوگو و عکسهایی از تمام روزهای عمرشان روبهرو میکند و از آنها میخواهد برای هر سال زندگی، یک عکس انتخاب کنند تا روی «فانوس خاطرات»شان بنشیند. در فصل اول، پیرزن نودودوسالهای بهنام هاتسوئه یاگی در این آتلیه به هوش میآید، کمکم میفهمد مرده است و باید از میان صدهاهزار عکس، نودودو تصویر را برگزیند؛ تصاویری که قرار است آخرین بار، زندگیاش را در قالب نوری چرخان به او نشان دهند. در کنار این خط اصلی، کتاب وارد خاطرات هاتسوئه میشود؛ از کودکی در توشیما و سالهای پس از جنگ تا کارش بهعنوان مربی مهدکودک در محلهای کارگری در آداچی توکیو، و ماجرای اتوبوسی که قرار است دوباره در زمان بهدنبالش برود. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب فانوس خاطرات گمشده
کتاب فانوس خاطرات گمشده با محوریت آتلیهی عکاسی هیراساکا، جهانی میسازد که درست روی مرز زندگی و مرگ قرار گرفته است؛ جایی که مهمانان، تازه از دنیا رفتهاند و هنوز در بدنی شبیه بدن سابق خود راه میروند، چای مینوشند و سؤال میپرسند. ساناکا هیراگی در این کتاب، مرگ را نه بهعنوان پایان ناگهانی، بلکه بهعنوان توقفی کوتاه و تشریفاتی برای نگاهکردن دوباره به زندگی تصویر کرده است. هیراساکا، که خود زمانی انسانی زنده بوده، اکنون نقش راهنما را دارد؛ او با آرامش به مهمانان میگوید که این آتلیه «مرز بین مرگ و زندگی» است و کارش این است که خبر مرگ را نرمتر کند. در اتاق انتظار، جعبهای بزرگ پُر از بستههای عکس قرار دارد؛ برای هر روز زندگی یک عکس، سیصدوشصتوپنج عکس در سال، و برای هاتسوئه نودودوساله، مجموعهای عظیم که تمام صحنههای زندگیاش را در خود نگه داشته است. کتاب فانوس خاطرات گمشده در فصلهای متعددی پیش میرود؛ فصل اول با عنوان «پیرزن و اتوبوس» همزمان هم در آتلیه میگذرد و هم در گذشتهی هاتسوئه، وقتی که او مربی مهدکودک در محلهای صنعتی و جنگزده است و با بچهها، رودخانه، کارخانهی فولاد و همسایهای عصبی بهنام خانم هیسانو سروکار دارد. در ادامهی کتاب فانوس خاطرات گمشده، ساختار فصلها بهگونهایست که هر بخش، هم بخشی از تشریفات انتخاب عکس و آمادهسازی فانوس را نشان میدهد و هم دریچهای به خاطرات مشخصی از زندگی هاتسوئه باز میکند. عنوانهایی مانند «پیرزن و اتوبوس» سرنخهایی از محور هر فصل میدهند؛ در همین فصل، اتوبوسهای قدیمی توکیو، رودخانهی آراتونو، مهدکودک موقت در اتاق شرکت فولاد و ماجرای نجات یک پسربچه از غرقشدن، بهتدریج به خاطرهی مهمی گره میخورند که عکسی محو و رنگورورفته از آن بهجا مانده است. هیراساکا توضیح میدهد که بعضی خاطرهها آنقدر زیاد مرور شدهاند که جزئیاتشان کمکم پاک شده و عکس متناظرشان هم محو شده است. برای همین، امکان ویژهای را رو میکند: سفر کوتاه در زمان، فقط برای یک روز، به همان تاریخ و مکان، تا دوباره عکس گرفته شود. اتاق تجهیزات آتلیه با قفسههایی پُر از دوربینهای چوبی قدیمی، دوربینهای کلاسیک فیلمی و مدلهای دیجیتال جدید، بهنوعی «قبرستان دوربینها»ست که هر مهمان میتواند از میانشان دوربین دلخواهش را برای آخرین عکاسی عمر انتخاب کند. این ساختار، کتاب را به مجموعهای از سفرهای رفتوبرگشت میان اکنونِ پس از مرگ و گذشتهی زنده تبدیل کرده است.
خلاصه داستان فانوس خاطرات گمشده
در فانوس خاطرات گمشده، ایدهی مرکزی این است که پس از مرگ، تنها چیزی که باقی میماند خاطرههاست و هر روح، پیش از رفتن به زندگی پس از مرگ، فرصتی برای نگاهکردن دوباره به آنها پیدا میکند. هیراساکا در آتلیهی عکاسیاش از هر مهمان میخواهد بهازای هر سال زندگی، یک عکس انتخاب کند؛ عکسهایی که از قبل برای هر روز عمر ثبت شدهاند و حالا در بستههای منظم روی میز قرار گرفتهاند. هاتسوئه نودودوساله وقتی با این انبوه عکس روبهرو میشود، میفهمد چقدر چیزها را فراموش کرده است؛ حتی چیزهایی را که فکر میکرد هرگز از ذهنش پاک نمیشوند. با نگاهکردن به هر عکس، سیلی از جزئیات برمیگردد: میدان نزدیک خانهی کودکی، درخت خرمالو، جعبهی چوبی شیر، نور درِ مشبک، شالیزارهای برنج، طعم لبهای عرقکرده در تابستانی بیپایان. کتاب فانوس خاطرات گمشده نشان میدهد که فراموشی چگونه کار میکند و چطور عکسها میتوانند خاطرات مدفون را دوباره زنده کنند. هیراساکا توضیح میدهد که خاطرههای خیلی مهم، بهخاطر مرور مداوم، کمکم جزئیاتشان را از دست میدهند و عکسهای متناظرشان هم محو میشوند. یکی از این عکسها برای هاتسوئه، تصویری رنگورورفته از روزیست که در سال ۱۹۴۹، در محلهی آراتونو، اتوبوسی و جمعیتی در گلولای نقش مهمی در زندگیاش داشتهاند. برای بازسازی این خاطره، هیراساکا او را به اتاق تجهیزات میبرد؛ جایی که همهی مدلهای دوربین جهان، از جعبههای چوبی قدیمی تا دوربینهای دیجیتال، روی قفسهها چیده شدهاند. هاتسوئه درنهایت دوربینی را انتخاب میکند که زمانی در زندگیاش با آن عکس گرفته بود؛ کانن آتوبو. قرار میشود برای یک روز به چهارم جولای ۱۹۴۹ برگردند، به آداچی، تا دوباره از آن صحنه عکس بگیرند. در این سفر، آنها فقط ناظرند؛ کسی نمیتواند ببیندشان یا صدایشان را بشنود. در همین رفتوبرگشتها، کتاب وارد روایت مفصل زندگی هاتسوئه میشود: قبولی در امتحان مربیگری مهدکودک، اعزام به مهدکودک موقت در اتاق شرکت فولاد، نجات پسربچهای از رودخانه، تلاش برای مراقبت از سیودو کودک در محلهای فقیر و جنگزده، و درگیری با همسایهای که از سروصدای بچهها به ستوه آمده است. در پسِ این ماجراها، گفتوگوهای هاتسوئه و هیراساکا دربارهی روح، زندگی پس از مرگ، حس آشنایی با مکانها و آدمها، و اینکه «روح» چگونه اطلاعات نسلهای گذشته را حمل میکند، لایهی فلسفی آرامی به داستان میدهد.
چرا باید کتاب فانوس خاطرات گمشده را بخوانیم؟
فانوس خاطرات گمشده از زاویهای متفاوت به مرگ و خاطره نگاه کرده است؛ نه با ترس و سیاهی، بلکه با تمرکز بر لحظهی مرور زندگی. این کتاب، مرگ را به فرصتی برای انتخاب و بازنگری تبدیل کرده است: انتخاب نودودو عکس از میان تمام روزهای عمر، و روبهرو شدن با چیزهایی که فراموش شدهاند یا عمداً کنار گذاشته شدهاند. در این مسیر، خواننده با هاتسوئه همراه میشود؛ زنی که در سالهای پس از جنگ، در محلهای کارگری، برای مراقبت از کودکان و ساختن مهدکودکی موقت تلاش کرده است و حالا باید تصمیم بگیرد کدام لحظهها ارزش آن را دارند که روی فانوسش بنشینند. این کتاب برای کسانی که به داستانهایی دربارهی پیری، مرور گذشته، و رابطهی میان عکس و حافظه علاقهمندند، تجربهای متفاوت فراهم میکند. حضور آتلیهی عکاسی در مرز مرگ، اتاق سفید مخصوص نمایش فانوس، و انبار عظیم دوربینها، فضایی پررمزوراز میسازد که در آن تکنیک عکاسی، سفر در زمان و گفتوگوهای آرام دربارهی روح و زندگی پس از مرگ درهم تنیده شده است. در عینحال، روایت زندگی روزمرهی هاتسوئه در آراتونو، با رودخانه، کارخانهی فولاد، تراموا، مهدکودک ساده و بچههایی که با یک طناب و یک آبنبات خوشحال میشوند، کتاب را به تجربههای ملموس و زمینی گره میزند. این ترکیب میان جهان پس از مرگ و جزئیات زندگی عادی، خواندن اثر را برای کسانی که به داستانهای احساسی و درعینحال آرام علاقه دارند، جذاب کرده است.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن فانوس خاطرات گمشده به کسانی پیشنهاد میشود که به داستانهای احساسی دربارهی پیری، مرور گذشته و رابطهی میان عکس و خاطره علاقهمندند. همچنین به کسانی پیشنهاد میشود که دوست دارند روایتهایی آرام دربارهی مرگ، زندگی پس از مرگ و معنای خاطره بخوانند، یا به فضاهای شهری ژاپن، سالهای پس از جنگ و زندگی روزمرهی آدمهای عادی کنجکاوند.
بخشی از کتاب فانوس خاطرات گمشده
«هاتسوئه بهمحض اینکه فهمید تکههای کاغذ مقابلش چه هستند، آهی کشید. آنها عکس بودند. صدهاهزار عکس که تمام صحنههای زندگیاش را به تصویر میکشید. میدان نزدیک خانهٔ دوران کودکیاش، پدر و مادرش وقتی جوان بودند... چه کسی ممکن است آنها را گرفته باشد؟ عکسها کمی بزرگتر از عکسهای معمولی بودند، دیدنشان حس خوبی داشت. «هاتسوئه، اینها عکسهایی از زندگیتن. روزی یه عکس، سیصدوشصتوپنج تا برای هر سال و شما عمر طولانی نودودوساله رو تجربه کردی که چنین مجموعهٔ عظیمی برات گردآوری شده...» هاتسوئه شروع کرد به ورق زدن عکسها یکی پس از دیگری. در همین حین، همهٔ چیزهایی که فراموش کرده بود را به خاطر آورد. گنجشکِ چشمسفید روی درخت خرمالوی بیرون از خانهشان نشسته بود. آن جعبهٔ چوبی قدیمی که برای نگهداری شیر استفاده میکردند، نوری که از در مشبک خانهشان به داخل میتابید، طرحهای خطی زیبا روی زمین ایجاد کرده بود. «دنیادنیا وقت داری پس هر چقدر که میخوای زمان بذار. ازت میخوام نودودو تا عکس، بهازای هر یه سالی که زندگی کردی انتخاب کنی. هرکدوم رو که دوست داری.» «اما... بابت چی؟» هیراساکا درِ سمتِ راست را باز کرد تا یک میز کار و در کنار آن، یک ابزار چوبی اسرارآمیز را نشان دهد. در وسط، یک سینی گِرد وجود داشت که انگار برای حمل چیزی در نظر گرفته بود؛ چهار پایه داشت که به یک پایهٔ محکم منتهی میشد. همچنین میتوانست یک چوب بامبوی باریک و چیزی شبیه به یک فرفره را ببیند. چوب بدون رنگ و وارنیش بود، به نظر میرسید کل مجموعه هنوز در حال ساخت است. «عکسهایی که انتخاب میکنی ضمیمهٔ این فانوس چرخان میشن.» به نظر میرسید هاتسوئه منجمد شده باشد. «صبرکن... این همون «فانوس خاطراته» که باید قبل از مرگت ببینی؟ زندگیت مثل فیلم از جلوی چشمت میگذره و اینها؟» «آره. خودشه.»
حجم
۱۳۸٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۹۰ صفحه
حجم
۱۳۸٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۹۰ صفحه
نظرات کاربران
تازه این کتاب رو تموم کردم و هنوز تو حال و هوای داستانم. موقع خوندنش مدام به این فکر می کردم اگر خودم یکی از مهمونای هیراساکا بودم ارزشمندترین خاطرهم چی بود؟ در کل تونستم به خوبی با ترجمه و
کتابی جذاب و زیبا و آرام در مورد زندگی بعد از مرگ و اهمیت ثبت خاطرات گذشته است.
در این کتاب سه نفر هستن که بعداز مرگشون با هیراساکا ملاقات میکنند. ملاقاتی که باعث ساخته شدن فانوس زندگیشون میشه تا بتونن راهی دنیای جدید بشن.....کتاب ساده و روان بدون معماهای عجیب و غریب هست اما با این حال زیبا
پر از امید و حس گرم، نمیخوام اسپویل کنم، خودتون حتما باید تجربه اش کنید
این اولین کتابی بود که از این نویسنده خوندم. درواقع این موضوع داستان بود که توجهمو جلب کرد. توی این کتاب ۳ داستان مختلف ولی توی یک محوریت بودن که به شکل خیلی ساده و بامزه به هم مرتبط بودن. داستان