
کتاب پندار مترسک
معرفی کتاب پندار مترسک
کتاب پندار مترسک نوشتهٔ حسین حسن زهی است. نشر سنجاق این کتاب را بهصورت الکترونیک منتشر کرده است.
درباره کتاب پندار مترسک
کتاب پندار مترسک دربردارندهٔ دلنوشته و مجموعه داستان است. گفته میشود که دلنوشتهٔ ادبی حاصل تکگوییهای ذهن نویسنده است و اغلب از قواعد نثر پیروی میکند. این گونهٔ ادبی اگر موزون باشد، حاصل چینش اتفاقی کلمات است. دلنوشته اصول و مبانی از پیش تعیینشدهای ندارد و تقریباً میتوان گفت نویسنده با نوشتن کلماتی برآمده از امیال و آرزوهایش سروکار دارد. از این جهت، کلمات از دل بر میآیند و بازتاب احساس صادقانه و اندیشهٔ معمولی نویسنده هستند.
نشر سنجاق زیرمجموعهٔ «طاقچه» برای ناشر- مؤلفان است. نشر سنجاق از صفر تا صد انتشار کتاب کنار مؤلفان و مترجمان است و آنها را با ارائهٔ باکیفیت تمام خدمات لازم، پشتیبانی و همراهی میکند. این نشر سفارش انتشار کتاب و اثر در هر حوزهای (داستان و رمان، کتابهای علمی، کتاب شعر، تبدیل پایاننامه به کتاب و…) را میپذیرد. کتابها با این انتشارات، منتشر میشوند، میتوانند بهدست میلیونها مخاطب برسند و نویسنده میتواند با فروش کتابش درآمدی ماهانه کسب کند. این انتشارات برای افرادی است که میخواهند کتاب جدیدی منتشر کنند و برای افرادی است که پیش از این، کتابی منتشر کردهاند و اکنون میخواهند نسخهٔ الکترونیکی آن را منتشر کنند.
خواندن کتاب پندار مترسک را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم
این کتاب را به دوستداران مطالعهٔ دلنوشتهها و علاقهمندان به داستانهای فارسی پیشنهاد میکنیم.
بخشی از کتاب پندار مترسک
«سختتر از اینها میدانی چیست؟
میگویم، امّا نمیدانم چگونه از اشکهای مادری داغدیده که جسد فرزند جوانش را آوردهاند بنویسم؟!
کنار جسدی که دورش شلوغ بود، زنی برای همسرش سوگواری میکرد و اشک چال میکرد. پسر کوچکشان کمی از آنها دورتر ایستاده بود و با سری افتاده، نیمنگاهی به پیکر بیجان پدرش میانداخت، تا باور نکند که پدرش او را ترک گفته.
ناگهان پسر دوید و دور شد، تا اشکهایش اثباتِ مرگ پدر نباشد در نگاهِ دیگران.
میدانی؛
این رسم جنگ است که خروار خروار غم، بر سرِ خانوادهها میریزد و وقتی جنگ اوج میگیرد همه جا میشود، جولانگاه غم.
آری!... غمستانی شکل میگیرد که هیچ کشاورزی، حاضر به نزدیک شدن بدان مزرعه نیست، جز سربازانی بیرحم، که قطره قطره خون خوشیها را میمَکند.
با نیمنگاهی به مترسک غمستان، اندکی توجه من بدین حقیقت جلب میشود که نه او مترسک نیست، بلکه انسانیاست که درونش را از کاه پر کردهاند و وجدانش را دور ریختهاند و اینگونه، او اکنون فرسنگها از انسانیت دور شده.
او مترسک زشتی بود، آنقدر زشت که چشمهایم از زشتیاش، روی هم میروند و به زمین میافتم.
چشمانم را که باز میکنم، نوجوانانی را میبینم که جسدهایشان را به صف کردهاند و مادرانشان، با داغهایی تازهتر از داغهای دیروز، برای تشخیصشان آمدهاند.
در آن میان، زنی را دیدم که هراسان و اشکریزان، به این سو و آن سو میرفت. نمیدانم دُردانهاش را پیدا کرد یا نه، اما وقتی که داشتم از آنجا میرفتم، شنیدم پیرزنی میگفت:
«جسد تکهتکه شدهای را کنارِ مسجد گذاشتهایم، صاحبش بیاید شناساییاش کند.»
زن را دیدم که سراسیمه سوی مسجد رفت. وقتی پارچهٔ روی جسد را کنار زد، سرِ جدا شدهای آشکار شد و زن با دیدنش، چنان نالهای سر داد که گویی تمام غصههای دنیا را در همان «آه» جمع کرده بودند!
از تمام دردکشیدگانِ عالَم عذرخواهی میکنم که نمیتوانم همهچیز را بنویسم.
... و اینجاست که قلم، عاجز میگردد از بازگویی همهٔ صحنهها!
میدانی؛
ما انسانها، سالهاست که مظهر درد و کارگران آرزو گشتهایم؛ ماندهایم با جانی از درد خشکیده، در جهانی طوفانی.
به امید آنکه انسان، روزی مانند «انسان» در زمین زندگی کند، فقط یک روز، تا ببیند انسانی زندگی کردن، آن قدرها هم سخت نیست!»
حجم
۶۰٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۱۱۰ صفحه
حجم
۶۰٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۱۱۰ صفحه