
کتاب فیل ها
معرفی کتاب فیل ها
کتاب فیل ها نوشتهٔ شاهرخ گیوا است. گروه انتشاراتی ققنوس این رمان ایرانی را منتشر کرده است.
درباره کتاب فیل ها
کتاب فیل ها رمانی ایرانی نوشتهٔ شاهرخ گیوا است. شاهرخ گیوا در این اثر زندگی مردی به نام «فیروز» را روایت کرده است؛ مردی که زندگیاش به واسطهٔ یک سرگرمی عجیب، متحول میشود. فیروز کارمند چاپخانهٔ بانک است. او بهخاطر تغییراتی که در طرح اسکناسها داده است، باید بگردد و آنها را از هم سوا کند، اما کمکم تبدیل به یک کلکسیونر میشود. فیروز جناب یک کلکسیونر است و چیزهایی جمع میکند که در ذهن هیچ بنیبشری نمیگنجد. او که سرشار از شوق زندگی است، خود را در گذشتهها غرق میکند و شروع به جمع کردن اسکناسهایی میکند که رویشان چیزی نوشته شده باشد؛ دلنوشتهای یا شعر یا جملهای. این کلکسیونر عجیب چه ماجراهایی را تجربه خواهد کرد؟ این رمان را بخوانید تا بدانید.
خواندن کتاب فیل ها را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم
این کتاب را به دوستداران ادبیات داستانی فارسی و علاقهمندان به قالب رمان پیشنهاد میکنیم.
بخشی از کتاب فیل ها
«دستِ هم را گرفتیم دویدیم طرف ماشین. نفسمان میسوخت و چشمها هم. هولهول با لُنگ شاپرهها را از روی چراغهای جلو ماشین تاراندم و راه افتادیم. چشمهام هنوز میسوخت و آهسته میرفتیم. خیلی آهستهتر از قبل. همه حواسم به جاده بود. جاده پیچپیچ ناگهان با نعش میلیونها شاپره فرش شده بود و صدای همیشه بیصدای لاستیکها طوری بود انگار روی گِل و شل حرکت میکنیم. میان دریای حشرههای مُرده گهگاه شاپرهای نیمهجان در پرتوِ چراغهای ماشین به هوا میجهید و بلافاصله سقوط میکرد. نعش شاپرهها خطکشی وسط جاده را پوشانده بود و مدام از شاخ و برگ درختها مایعی لزج و نعش شاپره میچکید. و باز هم از شیشهشور و برفپاککن کاری ساخته نبود و مجبور بودم آهسته برانم. ناگهان فکر کردم مرگ عجب صورتهای غریب و متفاوتی دارد. فکر کردم لابد بمبهای شیمیایی هم چنین بلایی سر آدمها میآورند. و همانجا بود که یک آن دیدم از آسمان جسد آدم و شاپره میبارد و ناگهان بغض کردم. برگشتم دیدم آنیتا هم مچاله شده توی صندلی و گریه میکند!
حروف و کلمات عاصی پران بالاخره خسته شدهاند؛ میدانستم میشوند. تا ابد که نمیشود توی یک گُله جا پرپر زد؛ میشود؟ حالا اغلب شبیه شاپرههای مسموم چسبیدهاند به در و دیوار و جنب نمیخورند. چهار دست و پا میروم طرف صندوق، درش را باز میکنم تا کلمات و شاپرهها و خیالاتم برگردند روی اسکناسها آرام بگیرند. به محض اینکه در صندوق را باز میکنم کابوسم هیچ میشود و مثل غول چراغ جادو دود و ابر میشود میخزد توی صندوق. در صندوق را میبندم، کلید را وسواسی دو سه بار توی قفل میچرخانم و مطمئن که میشوم، نفسی بهفراغت میکشم. هرچند میدانم بیفایده است و آن حروف و کلمات و جملات یاغی هر وقت اراده کنند میتوانند حتی از سوراخ کلید و از میان درزهای ناچیز صندوق بیرون بخزند و باز دیوانهام کنند. حالا بیخیال، بیخیال حالا که دوباره برگشته و خوابیدهاند روی اسکناسها. بیخیال حالا که آن رنجهای یاغی پران دوباره جمله شدهاند: «به اندازه خودم دوستت دارم شهلا.» «خدایا، دارم میمیرم، امروز عشقم با یک قرمساق کچل ازدواج کرد.» و تاریخ و حتی ساعت هم زده روی اسکناس پانصدتومانی، «دنبالم نیا سرگردان میشوی.» «قربان غمت عشقم، بوس!» «تقدیم میشود به خاطر روز معلم به خانوم معلم مهربانم.» «در من کسی مرده. بیگور، بیجنازه، بیتشییع.» «جهانا چه بیمهر و بدخو جهانی.» این یکی شعر رودکی است. اصلاً چه فرق میکند شعر کیست و حرف کیست و اندوه کیست؛ اندوه، اندوه است، برای هر کس میخواهد باشد، باشد! خواه در میان شعرِ شاعر، خواه در میان دستخط کسی که آن را روی اسکناس هزارتومانی نوشته. نوشته و دائم من را یاد این شاهبیت هلاهل بلخی میاندازد که: اگر غم را چو آتش دود بودی/ جهان تاریک ماندی جاودانه.»
حجم
۱۱۴٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۳
تعداد صفحهها
۱۴۴ صفحه
حجم
۱۱۴٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۳
تعداد صفحهها
۱۴۴ صفحه