معرفی و دانلود رایگان کتاب زمان به وقت مهتاب
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب زمان به وقت مهتاب
off

کتاب زمان به وقت مهتاب

نوع کتاب
۴.۲ امتیاز(از ۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
شیوا پورنگ
انتشارات: 
نشر چهره مهر

معرفی کتاب زمان به وقت مهتاب

کتاب زمان به وقت مهتاب نوشتهٔ شیوا پورنگ است. نشر چهره مهر این کتاب را روانهٔ بازار کرده است. این رمان برای کودکان نوشته شده است.

درباره کتاب زمان به وقت مهتاب

کتاب زمان به وقت مهتاب، یک رمان و حاوی داستان یک دختر نوپا است که در یک خانوادهٔ ایرانی به دنیا آمده است. دخترک فکر می‌کند هیچ آموزگاری برای کودکی که می‌بالد بزرگ‌تر از زندگی و تجربه نیست. نویسنده گفته است که این دخترک مدام در حال آموختن است؛ پس مواظب باشید وقتی کتاب را ورق می‌زنید نوزاد همه‌چیزدان عجیب‌وغریب که موهایش با جاذبهٔ زمین قهر است، از آن بیرون نیفتد. او همین که توانست اولین کلمه را بگوید، شروع کرد به قصه‌گفتن و تا دلتان بخواهد پرحرف است. این رمان کوتاه یک رمان دنباله‌دار است و قرار است تا هر جا که شد با شما پیش بیاید.

خواندن کتاب زمان به وقت مهتاب را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به همهٔ کودکان پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب زمان به وقت مهتاب

«بابا پژو دارد. پژو دنده دارد. کاپوت دارد. فرمان دارد. صندلی‌های چرمی دارد. هربار بابا می‌رود سراغ ماشین، مهرداد هم آچار به دست کنارش می‌ایستد. من توی بغل مروارید باید به موتور ماشین نگاه کنم وگرنه مامان اجازه نمی‌دهد. مهرداد می‌پرسد: بابا سیلندرهاش کدومن؟

بابا انگشتش را می‌گذارد روی سیلندرها، مهرداد می‌شمرد.

مامان مروارید را صدا می‌زند. جلوی بقالی آقاسیاوش ایستاده‌ایم. موهایم را کوتاه کوتاه کرده‌اند. آن‌قدر که وقتی روبان را با سنجاق به موهایم وصل می‌کنند سنجاق می‌افتد. بابا می‌گوید: از فردا می‌ری کودکستان مهتاب خانوم.

کیف کوچکی دارم که پر از مداد رنگی‌های کوچک و بزرگ است. دفتر نقاشی‌ام پر از نقاشی است و یک برگ سفید دارد. می‌گویم: دفترنقاشی تموم شده بابا.

بابا می‌گوید: الان دیگه جایی باز نیست.

آقا سیاوش می‌گوید: مهرداد خان درست کردی موتور ماشینو؟

مهرداد می‌گوید: داشتم سیلندراش رو می‌دیدم. آقاسیاوش مهربان است. چندتا چاچا می‌دهد دستم. می‌خندم. بابا می‌گوید: تشکر کن. می‌گویم: مرسی. آقاسیاوش می‌خندد. چشم‌هایش سبزند. رنگ چشم گربهٔ خانم جفرودی. آقاسیاوش را دوست دارم همیشه می‌خندد و همیشه ویفر و تی‌تاب دارد. بابا می‌گوید: مهتاب خانم فردا می‌ره کودکستان.

آقاسیاوش می‌گوید: آفرین باسواد که شدی بیا کمک من برام خط بنویس. هوم خط. پس قرار است در کودکستان نوشتن خط را یاد بگیرم. اما من بلدم خط بکشم ولی بلد نیستم بنویسم خط. مرواید مرا از پله‌ها بالا می‌برد. بابا می‌گوید: مروارید بگذار خودش بره دیگه بزرگ شده فردا باید تنها بره.

مامان می‌پرسد: تنها؟

بابا چشمک می‌زند.

می‌ترسم. می‌پرسم: گم نمی‌شم؟

مهرداد می‌گوید: هشتپر همین خیابون رو داره. از پنجره بیرون را نشان می‌دهد: دختر این رو می‌ری بالا می‌رسی به یه میدون دوباره می‌ری می‌رسی به یه میدون دیگه اون‌طرف حموم عمومی کودکستان توی دره است.

می‌پرسم: دره؟ از کوه باید برم پایین؟

مریم و مامان می‌خندند. مریم می‌گوید: خودم می‌برمت.

مامان می‌گوید: نمی‌شه تو فردا باید تو صبحگاهی سرود بخونی. نباید دیر برسیم. من و تو باید با هم بریم بابا مهتاب رو می‌بره بعد می‌ره بانک. بابا می‌گوید: اگه کسی رو نشناختی سراغ رسول رو بگیر.

- رسول کیه؟

- بچهٔ همکارم. بپرس خودش می‌آد سراغت. رسول عزتی.

صبح مروارید مرا به دستشویی می‌برد. صورتم را می‌شورد و تند پاکش می‌کند. می‌گویم: خوابم می‌آد. می‌گوید: مُری قربونت بره باید بری درس یاد بگیری مهتاب. مثل مریم و مهرداد باسواد بشی بیای برای من کتاب بخونی. باشه؟

می‌گویم: باشه. مُری وقتی باسواد شدم به تو هم یاد می‌دم. چشم‌های مروارید خیس می‌شوند می‌گوید: یه بوس بده. گونهٔ قرمزش را می‌بوسم. لباس کودکستان روپوشی سورمه‌ای با جیب شطرنجی سفید و سورمه‌ای است. جوراب‌شلواری سفید را به هر زحمتی هست به پایم می‌پوشاند. چندبار از کمر جوراب‌شلواری بلندم می‌کند و پایینم می‌گذارد تا قشنگ تا زیر سینه‌ام بالا بیاید. روبان سفید با خال‌های سورمه‌ای را پاپیون می‌کند و سعی می‌کند با سنجاق سر سیاه کوچکی روی موهایم وصل کند. نمی‌شود که نمی‌شود مامان را صدا می‌کند.

مامان می‌گوید: یک کاری‌ش کن دیر شده.

با مریم از خانه بیرون می‌روند. نگاهشان می‌کنم. مروارید می‌گوید باشه. نفس بلندی می‌کشد. وقتی سنجاق تا توی پوست سرم فرو می‌رود جیغ می‌کشم. بابا می‌گوید ولش کن مروارید دیرم شده بیا دختر.

روز اول کودکستان بدون روبان می‌روم. با لباس دخترانه و هیبتی پسرانه. بابا مرا می‌نشاند کنار خودش. می‌گوید: مواظب باش. باشه؟

نمی‌دانم دقیقاً باید مواظب چه باشم. مثل وقتی که می‌خواهم از روی کپه رختخواب‌ها بپرم وسط هال روی فرش و مامان فریاد می‌زند "مواظب باش پات نشکنه" یا مثل وقتی که به گلدان چینی روی طاقچه دست می‌زنم و مامان می‌گوید "مواظب باش نشکنه" حتی مثل وقتی که خودش موی مریم را شانه می‌کند و مریم می‌گوید "آی مامان نکش مواظب باش... مواظب باش... مواظب باش... مواظب باش..."»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب زمان به وقت مهتاب و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتابزمان به وقت مهتاب
موضوعداستان کودک و نوجوانان
نویسندهشیوا پورنگ
انتشاراتنشر چهره مهر
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۴۰۱/۰۶/۰۱
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۵.۶۹ مگابایت
شابک۹۷۸۶۲۲۹۸۹۰۱۷۲
تعداد صفحه‌ها۷۲ صفحه
قیمت کتابرایگان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

کاربر ۱۰۷۲۵۴۶۰
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۱۲/۲۸

کتاب خیلی خوب و مناسبی هست برای یک نوجوان حتما بخوانید

۰
کاربر ۱۵۹۷۷۳۲
۱۴۰۳/۰۲/۳۰

یک کتاب طنز از زبان یک نوزاد همه پ‌چیزدان که در زمان خواندنش حتما لبخند خواهید زد. دختری به نام مهتاب که موهایش با جاذبه زمین قهرند

۰
کاربر 9640785
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۳/۳۱

نسرین از سایت نشر: کتاب را با خستگی شدید دست گرفتم تا چند صفحه ای بخوانم و بقیه باشد برای بعد. اما آنقدر نویسنده ماهرانه مرا به دنبال خود کشید و دلنشین داستان را به تصویر کشیده بود، که نتوانستم تمامش...بیشتر

۰

بریده‌هایی از کتاب

کاربر ۱۵۹۷۷۳۲
۰
خانم فلاح با آب‌وتاب شروع می‌کند ماجرای پستانک فرزین را تعریف کردن. مامان بلند می‌شود مرا بغل می‌کند: ببخشید من برم ببینم مروارید کجاست الان می‌آم. سه‌چرخه می‌ماند کنار نیمکت. خانم‌ها مرا نگاه می‌کنند و به شعری که خانم فلاح می‌خواند قاه‌قاه می‌خندند. ته شعر را می‌شنوم: توی دهنِ مهتاب بلا رفته بود. مامان آرام می‌گوید: ذلیل‌مردهٔ اُزبک این رو از دهن کی کشیدی بیرون؟ ازبک دیگر چیست؟ فحش جدید. پستانک را از دهانم درمی‌آورم و توی دستم محکم نگه می‌دارم، می‌گویم: ازبک... ازبک... ذلیل... ذلیل‌مرده. می‌رسد به مروارید: مروارید...مروارید پاشو ببین این پستونک رو از کی دزدیده؟ مریم و مهرداد با دوچرخه می‌رسند. با ما راه می‌افتند. مهرداد می‌خواند: دزد پستانک‌ها.
کاربر ۱۵۹۷۷۳۲
۰
می‌گوید: نه پسر به جاذبه نمی‌چسبه جاذبه روی تو اثر می‌ذاره تو وزن پیدا می‌کنی. مریم در را باز می‌کند: با همه‌تون قهرم قهر. نخیر مهرداد خان ایشالا جاذبهٔ زمین باهات قهر کنه پرت شی توی هوا برسی به خورشید بسوزی من راحت شم. مامان می‌گوید: وا بچه... این حرفا چیه می‌زنی زبونت رو گاز بگیر. رو می‌کند به بابا که نرم نرم می‌خندد و دست از شانه زدن موی من برنمی‌دارد: "این بچه‌ها این چند روز من رو با جاذبهٔ زمین و سیب و درخت و نیوتن کشتن." مهرداد می‌گوید: اِ چه باحال پس این همه فکر کردیم چرا موی مهتاب روی هوا می‌ایسته و نمی‌ریزه پایین بی‌خود نبود مریم کشف کرده که اگه جاذبهٔ زمین با آدم قهر بشه آدم شوت می‌شه تو آسمون. به آینه نگاه می‌کنم پس موهای من با جاذبهٔ زمین قهرند
کاربر ۱۵۹۷۷۳۲
۰
بین کتاب‌ها گیر می‌افتم؛ باد کتاب‌ها را ورق می‌زند، ورق‌ها تندتند می‌گذرند، انگار باد همهٔ کتاب‌ها را با هم می‌خواند، ماهی سیاه ِکوچولو، هانسِل و گِرتل، هدی در کوهستان، شنگول‌ومنگول و حبهٔ انگور، کدو قلقله‌زَن. باد بلند می‌شود و توی اتاق می‌پیچد و کتاب‌های کم‌حجم، کتاب‌های لاغر، کتاب‌های کم‌جان روی زمین سُر می‌خورند و می‌نشینند کنار ِدیوار. یک طرفِ جلدشان تکیه داده به باد، یک طرفِ دیگرِ جلد تکیه داده به دیوار. باد گشتی توی اتاق می‌زند و یک‌راست می‌رود سراغ ِتلویزیون. دست‌ها را می‌زند زیرِ چانه و می‌نشیند به تماشا. به کتاب‌ها نگاه می‌کنم. هِدی خیره شده به تلویزیون، جادوگرِ داستانِ هانسل و گِرتل دست از به هم زدنِ آشش برداشته، سر پیرزنِ کدو قلقله‌زِن از سوراخ ِکدو بیرون آمده. شنگول‌ومنگول، حبه‌انگور و گرگ همه خیره شده‌اند به تلویزیون. باد بلندبلند هوهو می‌کشد و می‌خندد.